ناکازاکی 20 دقیقه پس از بمباران اتمی در سال 1945(بخش اول)

بازماندگان شهر های هیروشیما و ناکازاکی صدا هایی هستند که میتوانند به جهانیان بگویند  انسان ها راه های جدید و وحشتناکی برای کشتن یکدیگر بلدند عمق این فاجعه به حدی است که همچنان بعد از سال ها فرزندان و نسل های بعدی درگیر مشکلاتی هستند که هیچ نقشی در آن نداشته اند

عکاس هاروکا ساکاگوچی به سراغ افرادی رفته که از این واقعه جان سالم به دربرده اند و از آن ها میخواهد آن چه را زندگی کرده اند را بیان کنند و پیامی برای آیندگان بنویسند

یاسوجیرو تاناکا
سن: 75 سال / محل سکونت: ناگازاکی /  3.4 کیلومتر فاصله از واقعه

Image for post
Image for post

"فقط یک زندگی به تو داده شده ، پس این لحظه را گرامی بدار ، این روز را گرامی بدار ، با دیگران مهربان باش ، با خودت مهربان باش"

شهادت:

من در زمان بمب گذاری سه ساله بودم. چیز زیادی به یاد نمی آورم ، اما به یاد می آورم که محیط اطرافم کورکورانه سفید می شود ، مثل اینکه یک میلیون فلش دوربین به یک باره خاموش می شود.

من با سه سال سن زیر آوار بودم که دایی ام بدن نحیف مرا زیر آوار بیرون آورده در حالی که فکر میکرد من مرده ام خوشبختانه من زنده بودم من به دلیل انفجار گوش چپم را از دست دادم  خواهر کوچکتر من دچار مشکلات کلیوی شد که هفته ای سه بار دیالیز میشود همچنین دچار گرفتگی عضلانی مزمن است و دائم میگوید:مگر من با آمریکایی ها چه کرده ام؟چرا این بلا را سر من آورده اند ؟

من در سالهای طولانی درد بسیاری کشیده ام ، اما حقیقتاً زندگی خوبی داشته ام. به عنوان شاهد عینی ، امیدوارم به جهانی که در آن مردم با یکدیگر مهربان باشند

ساچیکو ماتسو
سن:83 / ناگازاکی / 1.3 کیلومتر فاصله از واقعه 

Image for post
Image for post

"صلح اولویت شماره یک ماست."

شهادت:


"بمب افکن های B-29 آمریکایی اعلامیه ها را در سطح شهر ریختند ، و به ما هشدار دادند که ناگازاکی در 8 اوت" خاکستر خواهد شد ". پدر من یکی از این اعلامیه ها را خواند و آنچه را که گفته بود باور کرد. او ما را به نزدیکی ایویاسان (کوهی محلی) برد و در آنجا خانه ای ساخت تا در آن مخفی شویم 

هفتم یا هشتم به طرف کوه رفتیم . مسیر  سخت و شیب دار بود. همراه ما چندین کودک و سالمند بودند به همین دلیل  پیاده روی طاقت فرسا بود. صبح روز 9 ، مادر و عمه ماندن در خانه را انتخاب کردند و پدرم نیز به محل کارش رفته بود

ما تصمیم گرفتیم برای یک روز دیگر در پادگان مخفی شویم. این یک لحظه تعیین کننده برای ما بود. در ساعت 11:02 صبح آن روز ، بمب اتمی پرتاب شد. خانواده ما - حداقل آنهایی که در خانه مخفی در کوه بودیم - از این بمب جان سالم به در بردند.

بعداً توانستیم  پدرم را پیدا کنیم. با این حال ، او به اسهال و تب شدید مبتلا شد. موهای او شروع به ریزش کرد و لکه های تیره روی پوست او ایجاد شد. پدر من - در رنج بسیار - در 28 آگوست درگذشت.

اگر پدر من نبود ، ممکن بود ما مانند عمه اتوکو دچار سوختگی شدیدی شویم ، یا در زیر خانه های ویران شده به آرامی میسوختیم. پنجاه سال بعد ، من برای اولین بار از زمان مرگ پدرم را خواب دیدم. او کیمونو(لباس سنتی ژاپن) پوشیده و لبخند زده بود. گرچه صحبتی بین من و او  رد و بدل نشد ، اما در همان لحظه می دانستم که او در بهشت  است.

TAKATO MICHISHITA
سن:78 / ناگازاکی / 4.7 کیلومتر

Image for post
Image for post

ترجمه

"جوانان عزیز که هرگز جنگ را تجربه نکرده اند ،

'جنگها مخفیانه آغاز می شود. 

در قانون اساسی ژاپن ماده 9 ، بند صلح بین المللی را پیدا خواهید کرد. طی 72 سال گذشته ، ما حتی یک انسان در زمینه جنگ معل نشده است. ما به عنوان یک ملت صلح طلب شکوفا شده ایم.

ژاپن تنها کشوری است که حمله هسته ای را تجربه کرده است. ما باید با اصرار بسیار بیشتری ادعا کنیم که سلاح های هسته ای نمی توانند با بشر همزیستی کنند.

دولت کنونی آرام آرام ملت ما را به سمت جنگ سوق می دهد ، من می ترسم.
من خودم تصمیم گرفتم تا علیه تسلیحات هسته ای صحبت کنم. 

شهروندان متوسط ​​همیشه قربانیان اصلی جنگ هستند. جوانان عزیز که هرگز وحشت جنگ را تجربه نکرده اند - من می ترسم که برخی از شما این صلح سخت بدست آمده را امری عادی تلقی کنید.

من برای صلح جهانی دعا می کنم. بعلاوه ، من دعا می کنم که هیچ شهروند ژاپنی هرگز قربانی  جنگ نشود.

شهادت:

مادرم به خواهرم گفت:امروز به مدرسه نرو 

خواهرم:چرا

مادرم:فقط نرو

در آن زمان هشدارهای حمله هوایی به طور منظم روشن می شدند. در 9 آگوست ، اما هیچ هشدار حمله هوایی وجود نداشت. یک صبح تابستانی غیرمعمول و آرام بود ، تا جایی که چشم می دید آسمان روشنایی داشت . در این روز عجیب بود که مادرم اصرار داشت خواهر بزرگترم از مدرسه بگذرد. او گفت که احساس بدی دارد. قبلاً هرگز این اتفاق نیفتاده بود

خواهرم با بی پروایی در خانه ماند ، در حالی که مادرم و من ، در سن 6 سالگی ، برای خرید مواد غذایی از خانه خارج شدیم. همه در ایوانهای خود بیرون بودند و از نبود سیگنال های هشدار دهنده لذت می بردند. ناگهان پیرمردی فریاد زد 'هواپیما!' همه با عجله وارد پناهگاه های دست ساز خود شدند. من و مادرم به یک مغازه نزدیک فرار کردیم. وقتی زمین شروع به غرش کرد ، او به سرعت مرا زیر دست خود فرو برد و چهار دست و پا روی من چرخید.

همه چیز سفید شد. ما حدود 10 دقیقه خیلی حیرت زده بودیم. هنگامی که سرانجام از زیر دست و پای مادرم بیرون آمدم ، همه جا شیشه وجود داشت و ریزگردها و بقایایی در هوا شناور بودند. آسمان آبی روشن به یکباره به سایه ای مایل به بنفش و خاکستری تبدیل شده بود. ما با عجله به خانه رفتیم و خواهرم را یافتیم - او شوکه شده بود ، اما خوب بود.

بعداً فهمیدیم که بمب در چند متری مدرسه خواهرم ریخته شده است. هر شخصی در آن مدرسه بود درگذشت. مادرم آن روز من و خواهرم را به تنهایی نجات داد