مرگ رو دوست دارم

تو یک صبح دل انگیز بهاری ساعت ۶.۳۰ از خواب بلند میشم
وقت صبحانه خوردن ندارم پس لباسهامو سریع میپوشم طبق معمولا برای اینکه دیر به سرویس نرسم
امروز خیلی پرانرژی ام و خیلی احساس قدرت میکنم
توراه سرویسم و به این فکر میکنم که همه مردمو دوست دارم و حتی اگه اونها بخوان دشمنی با من بکنن ممانعت خواهم کرد
من انسان آرامی هستم
سوار سرویس میشم و راننده میگه معلوم هست کجایی مرتیکه یک ساعته معطلتم یکم شعورم خوب چیه ها
من که شخصیتم خیلی برام مهمه داغ میکنم ولی چیزی نمیگم شاید با تلفنه
دوباره تکرار میکنه عجب غلطی کردم راننده این اداره شدم با کارمندای تنبل و تن لشش دیگه عصبانی میشم و هرچی از دهنم در میاد بهش حواله میکنم که فلان فلان شده من کی تا حالا دیر کردم چرا بقیه دهنتو سرویس کردن سرمن خالی میکنی اونم میزنه کنار پیاده میشه من که بخاطر استرس وارده هم حرارتم بالاست هم دست و پام روی ویبره رفته پیاده میشم که کم نیارم مشت اول رو میاد بزنه ولی هرکار میکنم دستم تکون نمیخوره هرچی دستور حرکت صادر میکنم پاسخی نمیاد نمیونم علتش چیه ولی خب اون مشتی که داشت میومد چون مانعی جز صورت من نداشت ناچار اصابت میکنه و منو میچرخونه درد ضربه به کنار ویبره بدنم هیچی حالا نمیتونم برگردم بزنمش چون حسابی سرم ونگ ونگ میکنه یک لگد دیگه میزنه و منو پخش زمین میکنه من که خشونت توام با ترس تو وجود ریشه دوانده بود دیگه اون اراده فولادینم باخاک یکسان میشه و حالا خشونتم تبدیل به خود پوچ پنداری شدیدی میشه اشکم درمیاد و دیگه نایی برای پا شدن ندارم نه بخاطر دعوا بخاطر شکست فجیحم
بقیه جلوشو میگیرن و منو همونجا ول میکنه و میره
با تمام بدحالیم بااتوبوس میرم اداره چون سربازم اختیار عمل ندارم
رییسم بهم میتوپه که میدونی چقدر دیر کردی خون مارو تو شیشه کردی اون از بایگانی اون از وضع میزت دیر میای زود میری من نامه میزنم که این سربازو نمیخوایم جواب پس میده کاراش داغونه میخوام بگم بزن از خدامه برم ولی رییسه میتونه دهنمو سرویس کنه منم که امروز گند زدم اینم روش سرمو انداختم پایین و رفتم پشت میزم همکارم گفت کلی مرکز یک باید درست کنی بدو بدو
اصلا حال زندگی ندارم چه برسه مخالفت و بحث سکوت کردم و انجام دادم
گفت اشتباه زدی که حالا چکار کنیم سمپا بزن سمپا میزنم و کد بعدی باز میگه تو چکارته امروز دوباره اشتباه کردی که داری وقت مردمو میگیری اینا حق الناسه دو سه تا کد رو از ۱۰ تا کد خراب میکنم ریسم میگه اقای رفائی ما خیری ندیدیم از شما کارت افتضاحه هیچ سربازی به این مزخرفی عمل نکرده بود خودمو انقدر تحقیر میکنم و روانم بهم میریزه که اشکهام درمیاد بلند میشم میرم بایگانی کلی گریه میکنم و به این که تو زندگی هیچ موفقیتی نداشتم فکر میکنم به اینکه یک ادم عصبی وحشی هستم و با این سطح درامد و اخلاق باید مجرد میموندم فائزه رو بدبختش کردم طفلک باید تمام عمر این زندگی نکبتی رو تحمل کنه
دیگه ذره ای از اون عزت و غروری که همیشه تو چشمام موج میزد دیده نمیشه حتی دیگه نسبت به این من و جسم و همه چی حس تنفر دارم
کارم تموم میشه و میرم خونه تو راه یک لحظه حقارت بار بودن این روز از جلو چشمم کنار نمیره خدایا کی میشه منو از برق بکشی دیگه...این دنیا داره باهام بازی روانی میکنه انقدر که مرگ رو دوست دارم هیچ چیزی رو تو این دنیا نمیخوام میرسم خونه همسرم میبینه حالم خوب نیست و تو خودمم اونم محل نمیده و میشینه روی مبل کمی که میگذره از فکر امروز میام بیرون میگم ناهار نمیاری خانوم جواب نمیده قهر کرده میرم ناهارو میارم و با منت کشی اونم میاد سرسفره
تصمیم میگیرم که حالم خوب نمیشه مگه با یک پیاده روی پس بعد غذا میزنم بیرون و دور دور 
یک ساعتی میگذره هوا تاریک میشه نمازو میخونم تو مسجد و به سمت خونه حرکت میکنم وارد کوچه سلمونی که میشم میبینم چنتا اراذل جلو یک خانوم رو گرفتن خیلی ناموسیم نمیتونم ببینم و ساکت باشم
بهشون میگم لاشیا مگه خودتون ناموس نداشین بکنین وگرنه زنگ میزنم پلیس
یکیشون که راحت دو برابر منه میاد سمتم میگه چیکاره یره؟ فاز جاهلی گرفتی نفله بپور بزا باد بیاد جوجه
میگم خودتون خواستین گوشیو درمیارم که زنگ بزنم به پلیس که یهو یک صدا ونگی تو سرم میپیچه مثل اون صبحی ولی خیلی بدتر طوری که هیچجارو نمیبینم چشممو که باز میکنم میبینم پخش زمینم و چهارتا قمه به دست جلوم واستادن و راه فراری نیست
پا میشم با اینکه یادمه هیهات من ذله ولی دوست دارم التماسشون کنم که بذارن برم اشکم داره درمیاد میگم تورو خدا من زن دارم زندگی دارم هنوز بچه دار نشدم منو نکشین
یکیشون با لبخند میاد جلو فکر کنم دلش به رحم امده پا میشم بیام سمتش که یهو محکم با قمه میزنه به بازوم بقیه هم میان و میزنن تو سرو کلم قمه رو نمیکشن فقط ضربه میزنن درد همه وجودمو میگیره و تمام تمرکزم رو اینه که کاملا سرمو با دستام بپوشونم خسته که میشن گندهه میگه دیگه از این غلطا نکنی جلبک هیچ مالیم ک نبودی
من موندم و کف خیابون و کلی خون که ازم رفته
با درد و سوزشی که این زخمها دارن
ولی خداروشکر دختره فرار کرد
فشار و صدای تپش قلبم تو سرمه ههه اخ فکر کنم دیگه تمومه شاید اگه اینجوری بمیرم شهید بشم... نمدونم!
پاهام داره سرد میشه و وز وز میکنه دلم میخواد زنگ بزنم خانوادم ولی خب چی بگم؟ بیاین جنازه منو ببرین
خدایا شکرت مردن برای ما معمولیا تنها راه وصاله...