5 حکایت از خر ملانصرالدین!

خر ملانصرالدین همان‌طور که عمران صلاحی فقید می‌گفت، عضوی از خانواده بوده‌است و همیشه همراه و همفکرش! مرحوم علاقه خاصی به تفکرات ملا نصرالدین داشت و لذا هر جا که ملا کم می‌آورد، خر به دادش می‌رسید؛ آخر کله خری بود برای خودش (خر را می‌گویم)! و اما حکایات...

الاغ گمشده

ملا الاغش را گم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.

پرسیدند: «شکر برای چیست؟»
گفت: «برای این که اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم!» 

مرگ خر

خر ملا مرد. غروب همان روز چند نفر برای عرض تسلیت به خانه ملا آمدند.

گفتند: «خدا به شما صبر بدهد، غم آخرتان باشد.» 

ملا نوکرش را صدا زد و گفت: «چراغی توی طویله بگذار. قوم و خویش‌های الاغ من آمده‌اند به فاتحه خوانی!»

افسار

یک روز ملا داشت با دلو از چاهی آب می‌کشید و به خرش می‌داد. خر غفلتاً پوزه‌اش به کله ملا خورد و عمامه ملا در چاه افتاد. ملا هم فوراً افسار خر را باز کرد و توی چاه انداخت.

پرسیدند: «این چه کاری بود که کردی؟» 
گفت: «برای اینکه هر کی رفت توی چاه افسار او را بیاورد، عمامه مرا هم بیاورد!»

کتاب خوانی 

برای حاكم، الاغ قشنگی هدیه آوردند. هرکس به نوعی از خر تعریف می کرد. ملا گفت: «من می توانم به الاغ، کتاب خواندن یاد بدهم!» حاکم و حاضران تعجب کردند.

حاکم گفت: «اگر بتوانی چنین کاری بکنی، جایزه بزرگی به تو خواهم داد، اما اگر ما را دست انداخته باشی، به شدت تنبیه خواهی شد.»

ملا خر را به خانه برد و سه ماه او را آموزش داد. بعد از سه ماه، ملا با الاغ در محضر حاکم حاضر شد. بزرگان شهر هم حضور داشتند. ملا کتابی جلوی خر گذاشت. خر با زبانش کتاب را تا آخر ورق زد. کتاب که تمام شد، الاغ عرعر کرد. همه تعجب کردند و خواستند از ته و توی قضیه سر در بیاورند. 
ملا گفت: «کتاب بزرگی دارم که صفحاتش از پوست آهوست. لای صفحات کتاب جو ریختم و منتظر ماندم تا الاغ کاملاً گرسنه شود. بعد کتاب را جلوی خر گذاشتم و هی ورق زدم تا خر جوها را بخورد. یک ماه این کار را تکرار کردم. خر به این کار عادت کرد. از ماه دوم خودش کتاب را ورق میزد و جو می‌خورد. امروز هم خر را گرسنه آوردم اینجا و کتاب خالی را جلویش گذاشتم. خر کتاب را تا آخر ورق زد و آن را بی محتوا یافت. به همین علت شروع کرد به عرعر و اعتراض!»

خدا را خوش نمی‌آید

ملا مقداری هیزم روی کول خودش گذاشته بود و خودش هم سوار خرش بود.

بچه‌های محل پرسیدند: «چرا هیزم را روی الاغ نمی‌گذاری؟»

ملا گفت: «خدا را خوش نمی آید که هم خودم بار خر باشم، هم هیزم!»