نیمه ی تاریک ماه . قسمت 7

کف پاهام از شدت درد می سوخت. دیگه نمی تونستم به دویدن ادامه بدم. زانوم شل شد و محکم خوردم زمین!

جای زخم روی سرم تیر می کشید. می دیدم که با سرعت وحشتناکی داره هر لحظه داره نزدیک و نزدیک تر می شه.
نه می تونستم بلند شم، نه دیگه امیدی برای فرار داشتم. دستمو گذاشتم روی صورتم تا تیکه پاره شدنمو نبینم. دیگه تمومه.

*صدای ترمز وحشتناک*
فقط متوجه شدم یکی دستمو محکم کشید و ماشین دوباره حرکت کرد.  همونطور که با سرعت زیادی دور خودش می چرخید بین زمین و آسمون معلق بودم و پاهام محکم کوبیده می شد به بدنه ی ماشین!

-توروخدا نجاتم بده! الان میفتمممم!
همونطور که التماس می کردم و با صدای بلندی داد می زدم به سختی من رو کشید داخل و مثل توی فیلما فرمون رو دو دستی چسبید و دور وحشتناکی زد!

صدای گریه ی بچه کل فضا رو پر کرده بود. تو آینه، پشت سر رو نگاه کردم. نه یکی، نه دوتا، شاید یه گله زامبی با آخرین سرعت دنبالمون بودن! 
و هرچی جلوتر می رفتیم توجه بیشتری بهمون جلب می شد!
- گاز بده تینا! فقط گاز بدههههه!

از ترس کل بدنم می لرزید. بچه رو از صندلی عقب قاپیدم و محکم گرفتم بقلم. اونقدر وحشت کرده بودم که نمی تونستم برگردم و عقب رو نگاه کنم!
یهو یه چیزی محکم کوبیده شد به در عقب ماشین. تینا کنترل ماشین رو برای چند لحظه از دست داد. ماشین دور برداشت و صدای قیژ بلندی داد.

متوجه شدم دیگه فقط اون پشت سری ها تهدید نیستن، حالا از اطراف هم یکی یکی از کوچه ها در میومدن و با شدت زیادی خودشون رو پرت می کردن رو ماشین!
تند تند نگاهمو به اطراف می چرخوندم تا یه راه فراری پیدا کنم.
فکر کن فکر کن... باید یه کاری کنم!
فهمیدم!

- وقتی گفتم بپر بیرون!
+مگه عقلتو از دست دادی؟ 
- کاری که میگم بکن! به من اعتماد کن!
+تو خل شدی؟ من به حرفت گوش نمیدم!
- یا الان یا هرگز!

همونطور که بچه رو محکم چسبیده بودم خودم رو پرت کردم روش و آخرین لحظه در راننده رو باز کردم...

....هر سه تامون روی ردیف چمن بلند و نرمی که به موازات خیابون قرار داشت، فرود اومدیم. ماشین همچنان با سرعت زیادی می رفت و یه عالمه از اون موجودات چندش دنبالش. خداروشکر که متوجه پریدن ما نشدن.

دو دستی دهن بچه رو چسبیدم که دوباره سرمون رو به باد نده. برگشتم سمت تینا که مطمئن بشم چیزیش نشده که چک محکمی خوردم!
+خییییلی احمقی! ممکن بود سه تامونو به کشتن بدی! ماشین هم که از دست دادیم! چه فکری کردی؟
....-
سرمو انداختم پایین و فقط بغضمو قوت دادم.
مکث کوتاهی کرد. پرید و محکم بقلم کرد.
+خیلی خلی! واسه یه لحظه فکر کردم از دست دادمت.
لبخند عمیقی روی صورتم نقش بست. چقدر خوشحالم که با تمام سر به هوا بودنم هنوز زنده ام!


....این داستان ادامه دارد....