نیمه ی تاریک ماه . قسمت 3

اون شب رو با نگرانی و ترس تو ماشین صبح کردیم. با اینکه تقریبا مطمئن بودم تو جاده هیچ کس دیگه ای جز ما نیست اما وحشت این که پیدامون کنن راحتم نمیذاشت.

 

صبح با نوری که از پنجره ماشین توی صورتم می تابید بیدار شدم. بیرون از ماشین هوا آفتابی بود و هیچ چیز غیر معمول به نظر نمی رسید. با خودم گفتم تینا که هنوز خوابه، بیرون هم هیچ چیز مشکوکی نیست. بهتره برم یکم هوا بخورم!

کنار گارد ریل روی زمین خاکی نشستم. 

هوای خنک اول صبح به صورتم میخورد. چشمامو بسته بودم و فقط تنفس می کردم.
دم... بازدم... دم...
یه قلقلک کوچیک روی مچ پام احساس کردم. 
چشمامو باز کردم.

 یه مورچه روی پام دیدم. انگار راهشو گم کرده بود. سرگردون بود، مثل خود ما.

آروم روی انگشتم گرفتمش. 
- زندگی تو هم سخته مگه نه؟ 
ببینم تو هم خانواده داری؟... یا.... شایدم مثل من همشون رو تو یه چشم به هم زدن از دست دادی...

دستمو پایین آوردم و گذاشتم بره. 

سکوت سنگینی دوباره اطراف منو گرفت.
اتفاقات اون روز دوباره تو ذهنم تکرار می شد...

 

همه وحشت زده بودیم. 
صدای جیغ های بابا هنوز تو ذهنمه.
اونطور که محکم به در می کوبید و التماس می کرد در رو باز کنیم. 
و چهره ی پدربزرگ وقتی همونطور که اشک می ریخت، در رو محکم گرفته بود.

+زود باش!... پسر عمو هات رو بردار و برو اتاق بالا! هر اتفاقی افتاد نباید بیای پایین! فهمیدی؟
حرفای مادربزرگ آخرین چیزی بود که شنیدم. و بعد از اون...

+چیکار داری می کنی این بیرون؟!
- من؟... هیچی...فقط اومدم هوا بخورم

چهره ی خشمگین و نگران تینا رشته ی افکارمو پاره کرد.
+هوا خوری بسه...بلند شو قبل از اینکه اینجا آخرین جایی بشه که دیدیم، باید بریم!

از جام بلند شدم و سوار ماشین شدم. ماشین حرکت کرد. 

میدونستم روزهای سختی تو راهه.

تو آینه بغل برای آخرین بار پشت سرمو نگاه کردم.

که هر لحظه گذشته و خاطرات من از من دورتر و دورتر می شد...

خداحافظ خونه...


....این داستان ادامه دارد...