نیمه ی تاریک ماه . قسمت 24

هیچ چیزی نگفت. بی اعتنا به حرف من دوباره شروع کرد به گشتن.
با دستم محکم سرش رو بالا آوردم. زل زد تو چشم هام. نگاهش نگاه قبل نبود. دیگه مطمئن شدم چیزی که جلوی رومه مریم نیست!
~تو مریم نیستی!

چشم هاش برق قرمز رنگی زد و قبل از این که واکنشی نشون بدم یه فشار و بعد یه سوزش عمیق تو بدنم حس کردم!

روی زمین افتادم. احساس می کردم لباسم خیس شده. دست کشیدم روی لباسم. خون بود!
حس می کردم تمام وجودم مایع داغ روونی شده که روی زمین می ریخت. و انگار چیزی از درون بدنم رو می درید!

درد داشتم، خیلی زیاد! چشم هام سیاهی می رفت و بدنم یخِ یخ شده بود. همون طور که مرگ رو جلوی چشمم می دیدم اومد بالا سرم...
++حالا این راز کوچولو با مرگت همین جا دفن می شه... قول می دم دوستای کوچولوت رو یکی یکی با رنج و عذاب و درد بکشم!

دیگه چشم هام چیزی رو نمی دید. اما هنوز آرزو می کردم کاش قبل از مردن یه بار دیگه تینا رو می دیدم...
   
*****************************

خیلی دلم شور می زد. انگار یه اتفاق بدی افتاده بود. اما من که باید خوشحال باشم، پس چم شده؟
فکر کردم بهتره برای دور شدن از این دل شوره ی الکی برم پیش بقیه. وسایل رو یه گوشه گذاشتم، محمد حسین رو برداشتم و سمت خونه های پایین روستا رفتم.

در قرمز رنگ و زنگ زده ی خونه باز بود. داخل رفتم. بعد از گذروندن یه حیاط تاریک به ورودی خونه رسیدم. اما همین که وارد شدم با وحشتناک ترین صحنه ای که می شد تو اون لحظه تصور کرد رو به رو شدم!

سهیل، غرق در خون روی زمین جلوی در افتاده بود و مریم سمت تاریک تر اتاق، یه خنجر خونی که تو تاریکی برق می زد رو می لیسید. 
- م...مریم... ای... اینجا چه خبره؟
سریع سرش رو سمت من چرخوند. چشم هاش به رنگ خون بود، و زبون دراز و باریکش مثل نیش مار اطراف دهنش می پیچید. این مریم نبود!

از ترس نمی دونستم چی کار کنم! تینا کو؟ چه بلایی سر تینا می تونه آورده باشه؟
- تو یه هیولایی! تینا کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟

لبخند مرموز و وحشتناکی زد.
++(صدای هیولایی) وقت رفتنه!
با ضربه ی محکمی که تو سرم کوبیده شد، دیگه هیچ چیز رو نفهمیدم....

 

....این داستان ادامه دارد....