نیمه ی تاریک ماه . قسمت 21

«خواننده ی عزیز،
تا این قسمت از داستان توسط شخصیت تینا تعریف می شد. از این قسمت به بعد رو از زبون سهیل می خونید»

 

تقریبا از نیمه شب گذشته بود. چند ساعتی می شد که اونجا بودیم. هرچقدر بیشتر می گذشت، هوا سرد تر می شد.
یکم سردم بود، میخواستم برگردم سمت آتیش. اما دلم نمیومد وقتی اونقدر معصومانه به من تکیه داده بود و خوابش برده بود بیدارش کنم.

به خراش کوچیک روی صورتش نگاه می کردم، و دست هاش که پوسته پوسته شده بود. مثل یه گلبرگ گل رز در حال پژمرده شدن.
دلم می خواست با تمام وجودم مواظبش باشم. شاید برای دومین بار تو زندگیم می خواستم یه نفر رو هیچ وقت از دست ندم. اما اگه راز کوچیک من رو بفهمه، بازم حاضر میشه با من بمونه؟

صبح دیر تر از همه از خواب بیدار شدم. خودمونیم، انگار از وقتی شرایط خراب شده بود راحت تر می خوابیدم. 
دور خاکستر آتیش جمع شدیم. 
- خب حالا باید چیکار کنیم؟
نگاهی به اطرافم کردم. اونقدر ها هم بد نبود.
~دقت کردین از وقتی اینجاییم خبری از زامبیا نیست؟ شاید پایگاه همینجا بوده!... اصلا اگه نباشه هم اینجا که امنه.

تینا مخالف موندن بود. فکر می کرد اینکه زامبی ها پیدامون نکردن بخاطر شرایط روستا یا دلایل دیگست. پیدا کردن راز اون پیغام تنها هدف تینا بود. پس ما هم قبول کردیم دوباره دنبال سر نخ بگردیم.

هنوز متفرق نشده بودیم که صدای فریاد بلندی از بیرون روستا توجه هممون روو جلب کرد. صدای یه زن که بی وقفه کلمه ی «کمک» رو فریاد می زد!

به نزدیکی ما که رسید، روی زمین افتاد. سریع سمتش رفتیم. 
یه پیرهن بلند سفید تنش بود و یه شال زیتونی که روی شونه تا آرنجش رو پوشونده بود. پایین پرهنش پاره شده بود و رو تمام قسمتی از دستش که بیرون بود رد چاقو و پارگی بود.

این دختر از کجا اومده؟ چه بلایی سرش آوردن؟
با کمک هانیه بلند شد. روی زانوهاش نشست. فقط کافی بود سرش رو بالا بیاره تا بشناسمش...
خودش بود! تقدیر وقت نشناس من، مریم!

....این داستان ادامه دارد....