نیمه ی تاریک ماه . قسمت 1

یه روز زیبای بهاری بود. 
گنجشک ها روی شاخه های درخت بید این طرف و اون طرف می پریدن و خورشید از همیشه درخشان تر بود.

صدای تلویزیون همسایه تا حیاط ما میومد؛
مجموع فوتی های دو هفته ی گذشته تاکنون صفر نفر گزارش شده است...

این بهترین خبری بود که بعد از این همه مدت ترس و اضطراب می شنیدم. یعنی یک هفته هیچ کس نمرده. 
کرونا تموم شد، روزای سختمون تموم شد، امیدوارم دیگه هیچ وقت به اون روزا برنگردیم!

از پشت سرم صدای دیمبالا دیمبول بابا که روی سینی فلزی میزد و میخوند بلند شد. خندم گرفت آخه مدت ها بود این کارهاشو گذاشته بود کنار.

رفتم تو بالکن و از پنجره ی پذیرایی داد زدم:
-مامان! گفتی عمو اینا هم دعوت کردی برای ناهار؟
+اره. بیا کمکم کن الاناست بیان.
چند دقیقه بعد زنگ در به صدا در اومد.
خودشون بودن! عمو و زن عمو و پسر عمو ها، همراه مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه کوچیکه!

بعد از ناهار کلی دور هم نشستیم و از قدیما و روزای سخت گفتیم و خندیدیم. انگار الان دیگه همه چی مثل یه جوک بود برامون. یا شایدم یه کابوس که حالا بیدار شده بودیم و دیگه خبری ازش نبود.

مشغول گوش دادن به حرفای مامان بزرگ و بابا بودم که متوجه صدای سرفه از تو حموم شدم. اول فکر کردم اشتباه شنیدم ولی بازم چند مرتبه و پشت سر هم صدا رو شنیدم. 
نگاهی به اطراف انداختم و عمو رو توی جمع ندیدم. سریع بلند شدم و رفتم توی اتاق.

در حموم باز بود.
و رو لبه ی میز سفید رنگ رد خون پیدا بود. عمو پشت به من داخل حموم بود. دستش رو به شیر آب گرفته بود و به زور خودش رو سرپا نگه داشته بود.

سخت نفس می کشید، انگار داشت خفه می شد. ناگهان چشمم به کف حموم افتاد که حالا پر خون شده بود!
نه جرأت جلو رفتن داشتم، نه جرأت صدا زدن بابا. خشک شده بودم! انگار یه وحشت عجیبی به جونم افتاده بود که یه دفعه طوری که بلند بلند جیغ می کشیدم با سرعت دویدم سمت پذیرایی...
-باباااااا....بابااااا....

زبونم بند اومده بود! فقط تونستم اسم عمو رو به زبون بیارم و به اتاق اشاره کنم. 
بابا سریع داخل اتاق دوید و از بقیه خواست داخل اتاق نیان تا ببینه چیشده.

از پشت ستون قایمکی اتاق رو نگاه می کردم. عمو افتاده بود کف حموم و اونقدر ازش خون رفته بود که توی خون خودش غرق شده بود. بابا آروم جلو رفت و عمو رو تکون داد. بیهوش نبود، انگار واقعا مرده بود!

بابا در حالی که دست عمو رو گرفته بود به سمت بقیه چرخید و با ترس عجیبی توی چشماش داد زد: بدنش سرد سرده! مثل یه تیکه چوب یخ زده....

هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که تو کسری از لحظه عمو دوتا دستش رو محکم دور گردن بابا حلقه کرد و...

 

...این داستان ادامه دارد...