عشقبازی با دو معشوقه؟ 


 

آیا ما عاشقیم یا معشوق؟ 

ما به عنوان انسان یک جسم داریم، یک ذهن داریم و یک حس وجود که اینها در ما از هم کاملاً جدا هستند اما مرتبط. 

ما آن حس وجود هستیم. جسم و ذهن ما باهم پلتفرم زندگی ما را در این دنیا تشکیل میدهند. 

حس وجود ما اصل ماست. یعنی ما در اصل این حس وجودِ هستیم. پلتفرم فرع ماست، بخش خاکی و طبیعی ماست. حکیمان قدیم و شعرا به حس وجود می گفتند «دل». هنوز هم ما اصطلاح دل را بکار می بریم. مثلاً می گوییم دلم گرفت یا دلم شکست. ما در حقیقت «دل» خود هستیم که بر روی پلتفرم جسم و ذهنمان سوار شده ایم. ذهن ما ابزار و وسیله درک و فهم یا بقول حکما قوه عاقله ماست. 

جسم ما خودش دارای ٣ بعد است :

فیزیک + احساسات و عواطف و هیجانات + جان

جسم ما از یکطرف به طبیعت و زندگی وصل است. با آن مرتبط است و از آن تغذیه می کند و از طرف دیگر در اختیار ماست که ما چطوری به او میرسیم و از آن نگهداری و بهره برداری می کنیم. 

ذهن ما کاملاً در اختیار ماست و ما به هر طرف که بخواهیم او را می کشیم مانند یک جعبه ابزار و دسته کلید. ذهن مانند ترازویی است که معیار خوب و بدش را ما خودمان برایش تعریف و کالیبره می کنیم. اما درست و غلطش را او از زندگی و طبیعت می گیرد و از بیرون از ما دریافت می کند. لذا گاهی تنظیم این ترازو به همین دلیل بهم می خورد. ولی فوری درستش می کنیم. 

دل ما یک ویژگی دارد و آن این است که به هر چیزی بچسبد ما حس می کنیم که ما همان چیز هستیم. در واقع آن چیز میشود معشوق ما. ما تنها یک معشوق نداریم. گاهی همزمان دو یا چند معشوق داریم یعنی دلمان همزمان به چند چیز می چسبد. گاهی هم دلمان یک معشوقی را رها می کند و پی معشوق دیگری می رود. مولانا این حالت را به شعر گفته :

 عشقبازی با دو معشوقه بد است

دل ما گاهی آنقدر ما را به اینور و آنور می کشد که بالاخره معشوق اصلی و دایمی خود را پیدا می کنیم و معشوق های دیگر را بکل رها می کنیم. در اینصورت دل ما به آرامش و طمانینه خاصی می رسد. اما تا زمانی که چند معشوقه ای هستیم این آرامش را نداریم و دائماً در نگرانی و درد و رنج هستیم. 

در تاریخ کمتر کسی بوده که به یک معشوق بسنده کرده باشد و عمر خود را تنها با یک عشق و یک معشوق به پایان برده باشد. 

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست