عاشقی مسئله ایرانیان

عاشقی مسأله نخست ما ایرانیان

تا قبل از اینکه اسلام و ادیان ابراهیمی بیایند مردم عمومأ بت پرست بودند. هر قومی برای خود خدایی و بتی داشت که می پرستید و زندگی می کرد. حکومت ها معمولا در اختیار خانواده ای بود که زورش از همه بیشتر بود. اما ادیان ابراهیمی خصوصاً اسلام که آمد بت پرستی پرچیده شد. اقوام متحد شدند و الله را که نام بت بزرگ بود جایگزین بت ها کردند و حکومت یکپارچه شد. آداب و رسوم بت پرستی با کمی تغییر در شکل و فرم به سوی خدای واحد الله جهت داده شد. ظلم و ستم اگر چه ریشه کن نشدند اما مردم با آرامش و عدالت بیشتری زندگی می کردند. اما عشق به ثروت و کیان قوم و قبیله کلا از بین نرفت. عاشقی در این زمینه ها روز بروز گسترده تر می شد. اروپاییان از فرط ظلم و ستم روحانیون و کلیساها انقلاب کردند و در گام نخست جدایی بین دین و عدالت و روحانیون و حکومت را خواستار شدند. با اینکار جهشی در زندگی شأن پدید آمد و علم و فناوری به شدت توسعه یافت. قانون دموکراسی و حقوق بشر را بعد از جنگ جهانی تنظیم کردند و بکار بستند. اما در کشورهای اسلامی و خاور نزدیک با همان الگوی اسلامی و عادلانه در حکومت جلو رفتند. بتدریج عادلانه بودن حکومت را رها و ظلم و ستم قومی و قبیله ای را دوباره جایگزین حکومت اسلامی خود کردند. اما در مقابل هجوم اروپاییان دوام نیاوردند و بخصوص در مقابل دموکراسی و حقوق بشر چیز مهم قابل ارائه نداشتند. کشورهای اروپایی هر کدام یکی دو تا از کشور های عقب مانده آفریقای و اسلامی را استعمار کردند و یا حکومت های دست نشانده بر آنها گماردند. تا طاقت ایرانیان در ایران طاق شد و در سال ۱۳۵۷ انقلاب کردند. 

حکومت ایران که تحت عنوان جمهوری اسلامی ایران و با رهبری روحانیون ولایت فقیه حکومت را در دست گرفت علنآ و آشکارا اعلام کرد که این حکومت الگوی حکومت امام علی علیه السلام را الگوی خود قرار داده و عاشق خاندان پیامبر و خانواده گرامی ایشان هستند. یعنی ایران اولین حکومت عاشقان را تشکیل داد. البته از عاشقان نباید انتظار عدل مطلق را داشت. عشق و عدل ذاتأ در تضادند. عدل مطلق فقط با عقل مطلق میسر است. عقل مطلق همان عقل خداست. عاشق عقلش نسبی و جزوی است و با عدل مطلق کلی فاصله دارد. عقل جزوی در جهت عشق و به دنبال عشق حرکت می کند. اما عقل کلی کاملاً بی جهت است. از بس که حواسش به همه جهت ها هست. 

عقل جزوی گاه چیره گه نگون

عقل کلی ایمن از ریب المنون

عقل عاشق جزوی است بر عکس حق

هر که عاشق شد دور شد از حق و عدل

انسان اگر می خواهد که از ظلم و ستم رها شود باید عشق های رنگی را رها کند و به عشق بیرنگ روی آورد. و عشق بیرنگ همان عدالت مطلق و حق است. فقط در این صورت است که انسان می تواند روی صلح و صفا و آرامش را به روی خود ببیند. 

زان مزد کار می نرسد مر تو را که تو

پیوسته در این کار نه ای گه گهی

انسان باید پیوسته در کار عدالت باشد تا در آن موفق شود.