دین و عقل اصلی و فرعی

میشود گفت که هر کدام از ما دو تا عقل داریم.
یک عقل اصلی و یک عقل فرعی.
هر کدام از این عقل ها را که بیشتر شناخته باشیم و باهاش کار کرده باشیم در ما قوی تر است.
عقل اصولأ کارش این است که حساب و کتاب می کند و ضرروزیان و هزینه ها را می سنجد. عقل اصلی ضرروزیان کلی جهان را که شامل همه آدمها و همه موجودات زنده و کل محیط زیست است را در نظر می گیرد ولی عقل فرعی فقط صلاحدیدهای مربوط به همان موضوع فرعی را در نظر میگیرد. مولانا به عقل اصلی و آزاد می گوید عقل کلی و به سایر عقل های فرعی می گوید عقل جزئی یا عقل جزوی (بخشی).
بیشتر مردم با عقل فرعی مأنوس ترند و چون با آن بیشتر کار کرده اند عقل فرعی در آنها نسبت به عقل اصلی قوی تر شده است. فقط برخی از دانشمندان و فلاسفه و متفکران هستند که در امور زندگی با عقل اصلی شان کار می کنند و اظهار نظر می نمایند.
در قدیم اینطور نبود. این طبقه بندی عقل به احتمال زیاد از زمان مولانا آغاز شده است. حتا در زمان پیامبر و قبل از پیامبر و بعد از پیامبر اسلام تا زمان مولانا یک عقل بیشتر شناخت شده نبود. اگر چه در استفاده از همین عقل واحد مثلا عقل حقگرا و عقل ناحق و چنین صفت هایی به عقل داده می شد. اما طبقه بندی عقل به دو گونه عقل از زمان مولانا به بعد بوده است.
خلاصه عقل فرعی یا صلاحدید یک امر واحد و معلومی نیست و بسته به فرد عقل ورز یا عاقل می تواند جهت های متفاوت و بلکه متضاد با عقول فرعی دیگر پیدا کند. دلیل اختلاف بین علما هم دقیقن مربوط به جهت گیری عقل فرعی یا عقل بخشی آنهاست. این تفاوت ها و تضاد ها در بین مردم عادی بسیار بیشتر از علماست.
این طبقه بندی عقل به عقل اصلی و فرعی در شناخت ادیان هم بسیار موثر و تعیین کننده است. و لذا دیندارانی که با عقل اصلی دین خود را شناخته و انتخاب کرده اند با دیندارانی که دین خود را با همان عقل فرعی شان می سنجند و زندگی می کنند از زمین تا آسمان با هم فرق می کنند.
اخیرأ من در یک پرونده بزرگ قضایی وارد شدم دیدم که این طبقه بندی عقل به عقل اصلی و عقل فرعی چقدر می تواند در حل و عقد پرونده های قضایی کارگشا باشد و اگر قوانین کشور نیز در قوه مقننه با همین دیدگاه یعنی براساس عقل اصلی و نه عقول فرعی تهیه و تنظیم و تدوین و وضع شوند چه مسایل و مشکلات بیشماری در کشور که به سرعت حل می شوند و راهشان به آسانی باز می شود.