شعرهایی از دریا حلبچه‌ای

▪برگردان سه شعر از دریا حلبچه‌ای شاعر کورد عراقی

Image for post
Image for post


(۱)
[عادت]
نگران نباش ای عزیز دلم!
نمی‌گذارم دلم به تو عادت کند.
همین اندازه برایم کفایت می‌کند که 
تا مردنم تو را دوست داشته باشم.
...
تو سوال نکن ای عزیز من 
بگذار من احوالت را جویا باشم 
دیوانه نیستم که چنین می‌گویم 
فقط از مرگ خودم ترس دارم.
...
من نمی‌خواهم که تو بگویی 
عاشق من هستی تا زنده‌ای
همین کافی‌ست که در روز
چند بار بیایی و ببینمت.
...
هی من نباشم و هی تو نباشی 
اینجوری گمان می‌کنم  
از آن روزی که عاشقت شدم
تو روح و دل و جانم شده‌ای.
....
دیگر حالت را جویا نمی‌شوم
نمی‌پرسم از تو چرا چیزی نمی‌گویی 
خودت به من گفتی به بودنم عادت نکن 
چونکه عادت کردن نشانه‌ی دیوانگی‌ست.


(۲)
[من فقط یک زن‌ام]

من فقط یک زن‌ام
در آینه‌ی داخل خانه‌ام
تو را می‌بینم
برای همین هر زمان جلوی آیینه‌ام می‌روم
و به خودم می‌خندم.
...
من فقط یک زن‌ام
که جلوی آیینه می‌روم
و زمان زیادی می‌مانم
و از آن دور نمی‌شوم
و در خیال تصور می‌کنم چهره‌ی زیبای تو را
و از دیدنش لذت می‌برم.
...
من فقط یک زن‌ام
زیر باران پاییزی
عریان می‌شوم
و جلوی دیده‌گان آسمان
بدون اینکه از کسی بترسم، آغوشم را برایت می‌گشایم
...
من فقط یک زن‌ام
که آیینه‌ای پیدا کرده و
روزانه هزار بار 
جلوی آیینه می‌رود و می‌آید
به این دلیل که حس کند، زنانگی خودش را،
در سرمستی و شیدایی‌اش
در تعجیل و شتاب‌های زنانه‌اش
خودش نباشد، به هیچ کس هم شبیه نیست.
...
من فقط یک زن‌ام
تا آستانه‌ی مرگم، تو را عاشقم
چونکه تو تنها مردی هستی 
که تاکنون به من گفته
- دردت به جان من بیافتد!.


(۳)
یکی دو ردیف که درست می‌کند، خراب می‌شود!
آن جوان در گوشه‌ی 
چایخانه روی میز خم شده
می‌آورد و می‌برد، حتی با دومینه 
در این جهان مسخره، خانه‌ای برایش روا دیده نمی‌شود.


شعر: #دریا_حلبچه‌ای
ترجمه: #زانا_کوردستانی