قوی سیاه، نسیم نیکولاس طالب

Image for post
Image for post

به کسی که بسیار درون نگر است فکر کن، کسی که آگاهی اش از جهل خودش شکنجه‌اش می‌دهد. او فاقد شجاعتی ست که احمق‌ها دارند، با این وجود این جرات نادر را دارد که بگوید " نمی‌دانم " 
برایش مهم نیست که مثل احمق‌ها، یا از آن بدتر، نادان‌ها به نظر بیاید. او درنگ می‌کند، دست به اقدامی نمی‌زند و از فکر عواقب اقدام اشتباه عذاب می کشد. او در خود فرو می‌رود و آنقدر به این کار ادامه می دهد تا اینکه جسم و روحش فرسوده می‌شود ...


ما مشکلات روانی و عقلانی با مسئله آزمون و خطا داریم، همینطور با پذیرش این مسئله که مجموعه‌ای از شکست‌های کوچک در زندگی لازم هستند. مردم اغلب از باخت‌ها و شکست‌ها شرمنده می‌شوند، بنابراین استراتژی‌هایی را در پیش میگیرند که بی‌ثباتی خیلی کمی در پی داشته باشند.
وقتی با ضرر خیلی محدودی روبرو هستی، باید تا جایی که میتوانی تهاجمی، اهل خطر و گاهی هم غیر منطقی باشی ! 
اگر در کسب و کار بانکداری و وام دهی هستی، رویدادهای غیرمنتظره می تواند ضربه محکم و آسیب سختی به تو برساند. تو وام میدهی و در بهترین شرایط وامت را پس میگیری ولی اگر آن وام گیرنده قرضش را سر موعد پرداخت نکند، ممکن است تمام پولت را از دست بدهی.
چنانچه وام گیرنده موفقیت مالی بزرگی نصیبش شود، احتمال ندارد که بک پاپاسی اضافی هم به جنابعالی تقدیم کند !
در اینجا هر پیامد مثبت غیر منتظره ای محدود است و ضرر و زیان احتمالی بزرگ و فجیع


وقتی وارد بازار ارز و سهام شدم، با مردی به نام وینسنت دوست شدم که چند تا ترفند به من یاد داد.

  •  بازار سهام ممکن است شاهزاده داشته باشد ولی هیچ کس پادشاه باقی نمی ماند
  •  آدم‌هایی که در مسیر صعود به آنها برمیخوری، دوباره در سرپایینی با آن ها ملاقات میکنی

آمار تامل برانگیز زیر را در نظر بگیر : از 500 شرکتی که در سال 1975 در لبست پانصد شرکت برتر آمریکا بوده اند، تنها 74 تای آنها چهل سال بعد هنوز در آن لیست بودند. از میان شرکت‌های از بین رفته از لیست، فقط چند تا در اثر ادغام محو شده بودند. بقیه یا کوچک شده یا ورشکست شده بودند !

انبوهی از موسسات مالی دارند در تعداد اندکی بانک بسیار بزرگ ادغام می شوند. در حال حاضر تقریبا تمام بانکها به هم مرتبط هستند. بنابراین اکولوژی مالی دارد به شکل بانکهای غول پیکر، بسته و دیوان سالار گسترش می یابد. وقتی یکی سقوط میکند، همگی با هم سقوط می کنند.
در اینجا بحران های کمتر اما شدیدتری خواهیم داشت ...


ما انسانها به خاطر وجود مکانیسمی ذهنی که من آن را تجربه گرایی ساده لوحانه می خوانم، ذاتا تمایل داریم که به دنبال نمونه‌هایی بگردیم که داستان ما و بینش ما از دنیا را تایید می‌کنند. این نمونه‌ها همیشه به راحتی یافت می‌شوند. تو نمونه‌های گذشته را که با تئوری هایت همخوانی دارد میگیری و آنها را به عنوان شاهد عرضه میکنی.
حرف من این است که مجموعه‌ای از حقایق تایید کننده لزوما شاهد نیستند. اگر ببینم کسی یکی را می کشد، آن وقت می توانم عملا مطمئن باشم که او جنایتکار است. اگر نبینم دارد یکی را می کشد، نمی توانم مطمئن شوم که بی گناه است .
در حقیقت محیط ما کمی پیچیده تر از ان است که ظاهرا ما می فهمیم . چطور؟ دنیای مدرن تحت تسلط رویدادهای بسیار نادر است.
از نظر بیولوژیکی غیر ممکن است که با آدمی روبرو شویم که صد کیلومتر قدش باشد ( بنابراین شم ما چنین رویدادهایی را منتفی می داند )
ولی به عنوان مثال میزان فروش یک کتاب چنین محدودیتهایی را دنبال نمی کند. بیشتر از هزار روز طول می‌کشد تا بفهمیم نویسنده‌ای بی استعداد است، بازار سهام سقوط نخواهد کرد، جنگی رخ نخواهد داد، کشوری " متحد ماست و تحلیل صورت گرفته توسط تحلیلگران بورس شارلاتان بازی نیست !
این قضیه که نسبتا سریع نتیجه گیری کنیم و " تونل " بزنیم کمابیش درون ما نهادینه باقی مانده است ...

من هرگز برای رسیدن به قطار نمی دوم !
با سرنوشتت سرسنگین باش. من به خودم یاد داده ام که در مقابل وسوسه ی دویدن برای عقب نماندن از برنامه ام مقاومت کنم.
من با امتناع از دویدن برای رسیدن به قطارها، حسی مبنی بر این دارم که بر زمان خودم ، برنامه ام و بر زندگی ام کنترل دارم .
از دست دادن قطار تنها وقتی دردناک است که تو به دنبالش دویده باشی!
به همین صورت مطابقت نداشتن معیار موفقیتت با آنچه دیگران از تو انتظار دارند، وقتی دردناک است که تایید دیگران آن چیزی باشد که تو به دنبالش هستی
دست کشیدن از منصبی با حقوق بالا - اگر به تصمیم خودت باشد - به نظر پاداش بهتری خواهد آمد تا منفعت مالی که در کار است ...