زیبایی واقعی

تصور کنید تو مهمانی از شخص زیبایی خوشتان می آید و طوری جلوه جمال یار اسیرتان میکند که تمام تمرکزتان از اجتماع اطراف معطوف وی میشود به حدی که با اینکه به حرفهای مادرتان سر تکان میدهید اما حتی یک کلمه هم متوجه نمیشوید

دل را به دریا میزنید و پا جلو گذاشته به سمت او میروید و در خیال خود وصال را حتمی میبینید اما او کوچکترین توجهی به شما نمیکند و فقط جواب ساده ای به سلامتان میدهد و این بی اعتنایی به اندازه ای محسوس است که نایی برای ادامه مکالمه به شما نمیدهد و ادامه دادن رو برابر با خورد شدن شخصیتتان میپندارید و این در حالی است که تمام دارایی شما شخصیت شماست و سالها برای حفظ آن گاهی با توسل به خشونت گاهی پا روی دل گذاشتن و گاهی ... گاهی منجر به بیداری های شبانه میشد

با خودتان میگویید حتما حواسش جایی دیگر بود وگرنه... اما حقیقت را کتمان میکنید و آن این است که زیبا فقط زیبا میخواهد و اینجاست که نهیبی به روانتان میخورد که نکند من انقدر زیبایی و ارزش ندارم که کسی برای چیزی جز وابستگی های خونی و خانوادگی مرا بخواهد

اما رفیق شفیقتان که همیشه لحظه های حساس زندگی کنارتان بوده و از دور ناظر این صحنه بوده سراغتان می آید و میگوید رفیق اینکه زیبایی تو را نخواهد دلیل های زیادی دارد کمترین احتمال عدم زیبایی توست و بیشترین احتمال عدم شناخت طرف است مگر منو خودت را یادت نیست که شروع رابطه مان با دعوای شدیدی بود

برای دست یافتن به چیزهای بزرگ باید صبور و بردبار باشی

بگذار تجربه شخصی از خودم برایت بگویم

کسی را انقدر بی وقفه میخواستم که برای داشتنش زمین و آسمان زدم ولی برای او ارزشم هر روز کمتر و کمتر میشد تا اینکه با خودم گفتم نداشتن من حقش است

سالها بعد عاشق خالق آن زیبایی شدم

او به من بیشتر از من به خودش عشق میورزید و توجه میکرد

حتی وقتی حواسم بهش نبود تمام تمرکزش روی این بود که توی هیچ چاهی نیافتم حتی چاهی که خودم کنده بودم

گاهی مشکل از ماست که به جای زیبای اصلی دنبال فرعیات میگردیم

الان حسرت میخورم که چرا عشقی که خدا تقدیمم کرد رو شدیدا برای کسی جز خودش خرج کردم

خدایی که به قول حافظ "ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود"

اگه با خدا عشق بازی کنیم مثال بیت "عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد" میشویم