نقد و بررسی دنیای بی نقص -  A Perfect World

Image for post
Image for post

فیلم سینمایی یک زوج بی‌نقص (A Perfect Match) یک فیلم عاشقانه و درام محصول سال 2022 کشور کانادا به کارگردانی آدام سوییکا است که توسط کمپانی‌ Vortex Productions تهیه و منتشر شد؛ نویسندگی این فیلم را نیز کورتنی مک آلستر به عهده داشته و هنرمندانی چون امیلی آلاتالو، چاد کونل، ناتالی لیسینسکا، سونیا دیلون تالی، شرگیل رسول، کریستوفر گیروکس، کریس تارپوس و غیره در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند؛ همچنین این فیلم اولین بار در تاریخ 14 آگوست سال 2021 میلادی توسط Vortex Media در کشور کانادا و چندین کشور دیگر به صورت همزمان پخش شد سپس توسط شبکه Hallmark Channel نیز در کشور آمریکا منتشر گردید؛ جالب است بدانید فیلم یک زوج بی نقص پس از پخش با نظرات متفاوتی از سوی منتقدان و مخاطبین روبرو شد اما اغلب آن‌ها بازی بازیگران و همچنین داستان عاشفانه فیلم را مورد ستایش قرار دادند. 

داستان فیلم A Perfect Match


فیلم جدید ۲۰۲۲ یک زوج بی نقص A Perfect Match در مورد زنی جوان به نام زوئی ویلیامز است که باید به یک سرمایه‌گذار بزرگ ثابت کند که برنامه دوستیابی جدید شرکتش به درستی کار میکند. اکنون زوئی تصمیم میگیرد تا خودش از این برنامه استفاده کرده و آن را آزمایش کند. به زودی زوئی با یک هنرمند خودخواه که کاملا نقطه مقابل وی میباشد آشنا شده و قرار ملاقات میگذارد. حال کاملا مشخص است این دو نفر مناسب هم نیستند و زوئی نگران است که الگوریتم به کار رفته در برنامه به درستی عمل نکرده و…

نقد فیلم دنیای بی نقص -  A Perfect World


دنیای بی نقص درام جاده ای کلینت ایستوود مهجورترین و قدرنادیده ترین ساخته اوست. فیلمی کنایه امیز و تلخ که نیروی درونیش را از یک رابطه به ظاهر ناهمگون میگیرد و با زیبایی به خورد چشمان تماشاگرش میدهد. رابطه یک زندانی فراری و یک پسربچه که مجبور به دزدیدنش میشود. این از آن فیلمهایی است که انگار تماما با قلب ساخته شده اند و وجه حسی آنها مقدم بر وجوه تکنیکی آنهاست. بوچ یک زندانی فراری است که در ادامه فرارهایش یک پسربچه بسیار بامزه بنام فیلیپ را باخود همراه میکند و جوهر فیلم تبدیل شدن از یک رابطه بین گروگان و گروگان گیر به یک رابطه به شدت پدر و پسرانه است. فیلیپ به قدری برای بوچ ارزشمند است که او از کشتن همقطار شرورش هم بخاطر فیلیپ ابایی ندارد. فیلیپ برای بوچ دقیقا تصویر محرومیتهای احتمالی دوران کودکیش است و حالا بهترین فرصت برای بوچ فراهم است که این پسربچه دوست داشتنی را به آرزوهای کوچکش برساند. آرزوهایی در حد یک لباس برای جشنی که در ابتدای فیلم میبینیم.
اما نفر سومی هم هست. تری که بوچ همراه او از زندان میگریزد. بوچ و تری دقیقا دو قطب مخالف هم هستند و تنها وجه اشتراکشان زندانی بودنشان است. تری یک آنارشیست به تمام معناست که کاری جز تخریب هر انچه در پیش رویش است ندارد و به هیچ چیزی قانع نیست. او در اوایل فیلم که به قصد دزدی غذا به خانه خانواده فیلیپ میرود به محض دیدن مادر فیلیپ قصد تعرض به او را میکند و یا فقط به قصد تخریب کردن به تانکر آب شلیک میکند. اما بوچ با وجود خلافکار بودنش انسانی شریف است. اوست که در اوایل فیلم به قصد تنبیه با لگد به صورت تری میکوبد و بخاطر موجود معصومی بنام فیلیپ او را میکشد. اما اشتباه نکنید قرار نیست با این توضیحات شما را به تماشای فیلمی دعوت کنم که فقط و فقط شعارهای اخلاقی میدهد. دزدیهایی که بوچ در طول فیلم مرتکب انها میشود فیلیپ را هم به دزدی تشویق میکند اما هنر فیلمساز اینجاست که تمام اینها را همانند یک بازی بچه گانه نشانمان میدهد. انگار بوچ با دیدن فیلیپ به دوران کودکیش بازگشته است و دارد با فیلیپ بازی میکند. هرچند که در آخر به نوعی قربانی همان ترفندهایی میشود که قبلا خواسته و ناخاسته انها را به فیلیپ آموخته بود. بوچ با بازی هنرمندانه و ظریف کوین کاستنر جزو بهترین و دوست داشتنی ترین ضد قهرمانهایی است که تاکنون تصویر شده اند. خلافکاری با این میزان عطوفت و مهربانی را تا بحال ندیده ایم. در یکی از سکانسهای به یاد ماندنی فیلم بوچ به روی پیرمردی که با نوه اش رفتاری خشن دارد اسلحه میکشد و او را مجبور میکند که به نوه اش بگوید دوستت دارم و به او یاد میدهد که چقدر ساده میتوان با کودکان بازی کرد و انها را دوست داشت. شاید محبتی که بوچ در پی آن است چیزی است که در کودکی خود او از خود او دریغ شده بود.

در طرف دیگر ماجرا شاهد دنیای قانون هستیم. قانونی بی رحم که فقط و فقط به فکر مجازات است. عادلانه و ناعادلانه بودنش هم فرقی نمیکند. مامور پلیسی که خود را مرموز تر از آن چیزی که واقعا هست نشان میدهد و به همکارش نظر سو دارد ناعادلانه بوچ را مورد هدف قرار میدهد. بوچ آرزوی رفتن به الاسکا سرزمین پدری اش را دارد و در آخر که زخمی شده و در محاصره پلیسهاست و میداند که هرگز انجا را نخواهد دید دست در جیب میکند تا اقلا عکس انجا را به فیلیپ بدهد تا شاید فیلیپ که به نوعی ادامه بوچ است روزی روزگاری انجا را ببیند. عنوان کنایه آمیز فیلم هم اشاره به همین کنتراست دارد. دنیایی که خلافکارش به مراتب انسان تر و شریف تر از پلیسش است. کلینت ایستوود به راستی نگران چنین دنیایی است. به خاطر همین است که در انتهای فیلم با مشت به صورت آن پلیس سنگدل میکوبد. بله بعد از هفده سال که از ساخته شدن فیلم میگذرد امکان دارد که بعضی از کنش های کاراکترها و وجه اخلاقی فیلم نخ نما به نظر برسند اما رابطه بوچ و فیلیپ بعد از حدود دودهه همچنان تر و تازه است و باهربار تماشای فیلم میتوان نکته تازه ای در این رابطه کشف کرد و همچنان از ان لذت برد.بوچ انگار از همان برخورد اول با فیلیپ تصمیم میگیرد به شیوه خودش از او یک مرد واقعی بسازد و با دادن اسلحه به فیلیپ از او میخواهد که دزدان خانه را مجبور به تسلیم شدن کند. او به قدری رهاست که شرط آزادی فیلیپ و تسلیم شدن خودش را آرزوهای فیلیپ میگذارد و اگر خودش نتوانست به زندگی سرخوشانه اش ادامه دهد لا اقل فیلیپ به آرزوهای کوچکش برسد.

نتیجه گیری

 چه حس غریبی دارد آن سکانس پایانی و گریه های فیلیپ که انگار به واقع یک دوست یک پدر را از دست داده نه گروگان گیرش را. کلینت ایستوود اثری ساخته که بیشتر از آن که با مغز سروکار داشته باشد با قلبمان کار دارد. ادمه این بررسی را در سایت پلازا بخوانید.