شبح انتقام جو

در سال 1965در روستایی کوچک گروهی از شیطان پرستان مشغول ترویج آیین شیطان پرستی بودند.

این آیین نزد مسیحیان بسیار منفور بود به همین خاطر مسیحیان متعصب تصمیم گرفتند راهی برای نابودی شیطان پرستان پیدا کنند پس مردم را تحریک کردند تا به لژ شیطان پرستان حمله کنند و آن مکان را به آتش بکشند و برای همیشه این آیین را از بین ببرند.

اما بعد از نابودی کامل آن مکان و کشته شدن شیطان پرستان وگذشت زمان بر عکس تصور تمامی مردم، آن روستا دیگر رنگ آرامش را به خود ندید زیرا مردم و مسیحیانی که در آتش سوزی آن لژ شرکت داشتند یک به یک کشته و یا ناپدید شدند.

کاراگاهان و مامورین زیادی به این منطقه آمدند اما نتوانستند سرنخی از ناپدید شدن و کشته شدن مردم و مسیحیان پیدا کنند. و بعد از مدتی طوری که انگار از چیزی وحشت کرده باشند از این مکان فرار کردند. و بدین ترتیب این پرونده همچنان بی نتیجه ماند.

تا اینکه کاراگاه ویل اسمیت به همراه خانواده اش به این روستا آمدند.

کاراگاه ویل اسمیت در اولین قدمش به یک بار رفت تا از اتفاقاتی که در این سال ها باعث کشته و یا ناپدید شدن مردم شده از روستاییان پرسوجو کند؟.

اکثر آنها پاسخ دادند این قتل ها کار یک قاتل زنجیره ای است، و مامورین هم در سال های اخیر نتوانستند اونو دستگیر کنند، و چون نتیجه ای نگرفتند از اینجا رفتن.

کاراگاه ویل اسمیت مشغول یاداشت برداشتن از صحبت های مردم بود تا اینکه پیرمردی یک چشم که درست در کناره ویل نشسته بود با صدایی بلند گفت: اما حقیقت این نیست سال ها پیش مردم یک لژ شیطان پرستی رو به آتش کشیدند و شیطان پرستان هم در آن ساختمان سوختند، حالا هم ارواح شیطانی آنها ما رو رها نمیکنند وتا زمانی که اونا کارشون باماتموم نشه مردم رو کشته و یا ناپدید میکنند و هیچ ماموری هم نمیتونه کاری انجام بده.
بعد پیرمرد راهش را کشید و از بار بیرون رفت.

ویل روز بعد به کلیسا آمد و از پدر روحانی در مورده یکی از روستاییان پرسید؟ پدر جیک تمام اهالی این روستا را میشناخت.

ویل که هنوز حرف های آن پیرمرد درگوشش میپیچید از پدر جیک پرسید؟ شما آن پیرمرد یک چشم را میشناسید.
پدر جیک گفت: اون بعد از به آتش کشیدن آن لژ و شروع شدن آن قتل ها، ماننده بقیه خانوادش رو از دست داده و حالا زده به سرش و ادعا میکنه که این کار ارواح شیطانی و شیطان به خاطره کاری که مردم کردن مارو نفرین کرده. اما مردم میگن بعد از مرگ خانوادش اون دیوانه شده پس شما هم لازم نیست زیاد جدیش بگیرید.

کاراگاه ویل مشغول تحقیقاتش بر روی پرونده های مقتولین شد.

               ***
تا اینکه بعد از چند روز وقتی جان (پسر ویل اسمیت) به مدرسه رفت اتفاق عجیبی برایش رخ داد.
زمانی که معلم در کلاس مشغول درس دادن بود، ناگهان سکوتی مهیب اطراف جان را فرا گرفت طوری که او حتی صدای معلمش را هم نمیشنید. جان دختری زیبا رو را دید که با لباسی قرمز رنگ به سمتش می آید و با ندایی زیبا به او میگوید: به دنبالش برود و وی را در  آینه پیدا کند. ذهن جان در کنترل آن دختر بود، او بی اخطیار از کلاس خارج شد و به طرف آینه ای رفت، تا دختر را پیدا کند اما وقتی نگاهش به آینه افتاد تصویر شبحی ترسناک را دید که به سمتش می آید.
تصویر آن شبح به قدری ترسناک بود که جان تشنج کرد وبا دهانی پر از کف به زمین افتاد، مردمک چشمانش سفید شد و نفسش بند آمد.

معلم جان و چند نفر از دوستانش تمام مدرسه را دنبالش گشتند و سرنجام جسدش را در دستشویی پیدا کردند.

چند هفته از مرگ جان گذشت، ویل که به خاطر مرگ فرزندش دست از کار کشیده بود مدام به بار می رفت و نوشیدنی می خورد تا غم و غصه اش را فرا موش کند. اما در یکی از این روز ها همان پیرمرد یک چشم به بار آمد و به ویل گفت: بابت مرگ پسرت متاسفم میدونی من چند بار چنین مرگ هایی رو دیدم حتی بدترش رو ولی کارگاهانی که مثل تو به اینجا می آمدند حرف منو باور نکردند و منو دیوانه خطاب کردند تا اینکه خودشون به چشم این اتفاقات عجیب را دیدند.
من برای تو و خانواده ات نگرانم پس تا دیر نشده از اینجا برو.

ویل با تعجب! پرسید؟ تو چی میدونی، پیرمرد لحظه ای سکوت کرد و بعد مثل همیشه راهش را کشید و رفت.

ویل از بار خارج شد ولی پیرمرد را پیدا نکرد.او از چند نفر آدرس پیرمرد را پرسید؟ تا اینکه فهمید پیرمرد یک چشم در کلبه ای قدیمی در جنگلی مه گرفته در نزدیکی قبرستان زندگی میکند.
 ویل به جنگل رفت و با احتیاط به کلبه نزدیک شد، او بعد از داخل شدن به کلبه، اطرافش را به دقت نگاه کرد و درست همان جا بود که چشمش به مدارکی افتاد. یکی از آن مدارک تکه روزنامه ی قدیمی ای بود که اسامی شیطان پرستانی که در سال 1965 کشته شده بودند در آن نوشته شده بود تعداد کشته شدگان 666 نفر اعلام شده بود اما فقط اسامی 665 نفر به چشم میخورد که این کمی مشکوک بود، مدرک بعدی که ویل پیدا کرد یک کتاب خانه ی کاذب بود او کنجکاو شد کتاب خانه را باز کند
اما همین که ویل تصمیم گرفت به سمت کتاب خانه برود دستی از پشت بر روی شانه ی او خورد، آن دست پیرمرد یک چشم بود. 
پیرمرد یک چشم گفت: شما اینجا چه میکنید کاراگاه؟
ویل مضطرب پاسخ داد: فقط کنجکاو شدم بدونم اون چیز هایی که توی بار به من گفتی رو از کجا میدونستی.
پیرمرد پاسخ داد: همون طور که گفتم ارواح شیطانی این اعمال رو انجام میدن.

کاراگاه اسمیت با مدارکی که دیده بود حرف های آن پیرمرد را باور نکرد و کمی به او مشکوک شد.
ویل تصمیم گرفت که دوباره تحقیقاتش را از سر بگیرد و با جدیت کارش را شروع کند.
              ***

اما وقتی که او مشغول تحقیق کردن بود.
اتفاق عجیب دیگری برای خانواده اش رخ داد.

یک شب روح جان به خواب لوسی (دختر ویل اسمیت) آمد.
او در خواب به خواهرش گفت: که هنوز زنده است، و به کمکش احتیاج دارد. در خواب روح جان دست لوسی را گرفت و به قبرستان برد، اما  لوسی در آن جا به جای قبر جان قبر خودش را پیدا کرد.
او که بسیار ترسیده بود سعی کرد فریاد بزند اما قادر به این کار نبود. پس مجبور شد پا به فرار بگذارد، که ناگهان به زمین خورد، لوسی در خوابش ریشه های درختانی را دید که سر از زمین در آوردن و پاهایش را گرفتند و او را به اعماق زمین می برند. 
فردا صبح لوسی از وحشت کابوسی که دیده بود به کما رفت. او که در تبی شدید میسوخت در حالت اغما کلمات عجیبی را به زبان می آورد.

ویل که نگران دخترش بود او را به بیمارستان شهر برد، اما پزشکان نتوانستند شرایط لوسی را بهتر کنند. 
ویل که از آنها ناامید شده بود از پدر جیک کمک گرفت تا با دعا کردن به درگاه خداوند بتواند حال لوسی را خوب کند اما نیرویی ماورایی مانع از بهبودی لوسی میشد.
پدر جیک گفت: کلماتی که لوسی در کما به زبان میاره در کتاب انجیل به آیات شیطانی اشاره میکنه، پس باید بگم که متاسفانه شیطان روح لوسی رو تسخیر کرده.
ویل به هر قیمتی که شده بود باید روح دخترش را نجات میداد و
حالا تنها یک امید داشت کمک گرفتن از پیرمرد یک چشم ، زیرا او قبلا به ویل هشدار داده بود که از روستا برود و تنها او از ارواح شیطانی اطلاع داشت.
او به سمت کلبه رفت.
اما این بار قبل از اینکه ویل به قفل در دست بزند پیرمرد در را بر رویش باز کرد و او را به داخل دعوت کرد،  پیرمرد یک چشم گفت: چه اتفاقی افتاده کاراگاه شما خیلی نگران و مضطربید.
ویل با نگرانی از وضع دخترش کل ماجرا را برای پیرمرد تعریف کرد.
او سری تکان داد: فکرش رو میکردم آنها دست بر نمیدارن
پیرمرد یک چشم گفت: کاراگاه لطفا با من بیاین شما امروز چیز هایی رو میبینید و میشنوید که مدت ها منتظرش بودید.
پیرمرد یک چشم درب مخفی که همان کتاب خانه بود را باز کرد و ویل را از پله هایی مارپیچ پایین برد ویل اشکال شیطان پرستی ای که بر روی دیوار ها نقش بسته بودند را دید، آن دو نفر همان طور که به پایین میرفتند به سالنی شطرنجی رسیدند که میزی مستطیلی شکل در میان آن قرار داشت بر روی میز جامی قرار داشت که شیطان پرستان با ریختن خونشان در آن ارادتشان را به سرورشان نشان میدادند.

پیرمرد یک چشم گفت: خانواده ی من در واقع همان شیطان پرستانی بودند که در آن آتش سوزی سال 1965 توسط مسیحیان سوختند. و تنها کسی که تونست خودش رو از آن آتش سوزی نجات بده من بودم البته منم چشمم رو در همان حادثه از دست دادم.
ویل گفت: یعنی تو همون کسی هستی که این همه آدم رو کشت. نه من فقط احضار روح میکردم آنها بودند که مردم رو کشتند و کاراگاهان را فراری دادند. 
در آن سال ها ارواح شیطانی خشمگین بودند منم با احضار روح آنها بهشون کمک کردم.
ویل عصبانی شد، پس پسر من و حالا دخترم، همه ی اینا کار تو بوده.
پیرمرد یک چشم گفت: من به تو هشدار داده بودم، البته در مورد دخترت هنوز امیدی هست،
اون پیش پدر من (شیطان)است. ویل با تعجب گفت:! تو کی هستی، پیرمرد یک چشم گفت: من کسی هستم که بزودی قرار قیامتی در دنیا به پا کنه، و تمام قدرتها و ثروتهای دنیا رو به سمت خودم جذب کنم و بعد پیرمرد شروع به خندیدن کرد ، خنده های شیطانی.
ویل ترسید و کمی عقب رفت. بعد پیرمرد با همان حالت شیطانی گفت: اگر میخواهی دخترت رو پیشت برگردونم باید کاری که من میگم رو بکنی.
ویل با ترسی که در چهره داشت گفت: چه کاری.
پیرمرد یک چشم خنجری را به او داد و گفت: قطره ای از خونت را در جام بریز و وفاداریت را به سرورت نشان بده، سپس در احیای لژ شیطان پرستان به من کمک کن.
ویل از خواسته ی پیرمرد امتناع کرد، اما پیررمرد یک چشم با باز کردن دروازه ای رو به جهنم تصویر لوسی را که در حال شکنجه شدن به دست شیاطین بود را به ویل نشان داد ،
ویل تسلیم شد و بخاطر دخترش قبول کرد تا روحش را به شیطان بفروشد پس خنجر را برداشت و با همان ترسی که در چهره داشت دستش را برید، با هر قطره خونی که از دست او میریخت ارواح شیطانی 
ظاهر میشدند.

ویل رو به شیطان سجده کرد، و گفت: که دخترش را به او بازگرداند.

سپس ندای شیطانی به گوش او رسید، روح دخترت آزاد شده اما این را بخاطر داشته باش که تو تا آخر عمرت روحت را به من فروخته ای.

ویل سراسیمه به بیمارستان رفت اما چیزی که میدید را باور نمیکرد دختر او بعد از بهوش آمدن از کما دچار اختلالات روانی شده بود.
بنابر این ویل مجبور شد دخترش را در یک آسایشگاه روانی بستری کند.

او که در حصاره شیطان اسیر بود مجبور به اطاعت از شیطان شد، و پس از احیای لژ شیطان پرستان یکی از اعضای مهم آن مکان محسوب میشد.

             پایان