آرتمیس نخستین دریا سالار زن جهان

مرز های هخامنشیان بسیار گسترده بود به طوری که از دره ی سند در هند تا رود نیل در مصر و ناحیه بنغازی در لیبی امروز و از رود دانوب در اروپا تا آسیای مرکزی را در بر میگرفت. به خاطره وسعت این کشور یونانیان بیم آن داشتند که مورده حمله ی ایرانیان قرار بگیرند.

تا اینکه بلاخره در زمان سلطنت خشایار شاه ۴۶۶-۴۸۶ پیش از میلاد ایرانیان توانستند آتن را فتح کنند.

اما این داستان خیلی هم ساده نبود.

در سال ۵۰۹ پیش از میلاد لوگدامیس  فرماندار شهر هالیکارناس، (مرکز کاریا در ترکیه یکی از ایالات پارس) صاحب فرزند دختری شد، او به همراه همسرش پولوت نامش را آرتمیس گذاشتند.

( که به معنای راست گفتار بزرگ است.)

در آن زمان بامداد برادر ناتنی لوگدامیس فرمانده ی مرزی هالیکارناس بود، هردو ی آنها از مادر سوا بودند، پس از به دنیا آمدن آرتمیس بامداد شاهد توجهات امپراطور به لوگدامیس بود و به خاطره همین موضوع به وی حسادت میکرد.

۱۰ سال بعد امپراطور (داریوش بزرگ) به لوگدامیس فرمان داد تا به یونان حمله کند و سپاهی را به عنوان پیش 
قراول به مرزهای یونان ببرد.

 از همین رو بامداد که خود را جانشین برحق لوگدامیس میدانست بناداشت تا از این فرصت استفاده کند و او را به قتل برساند و خود بر تخت بنشیند.

وی دست به کار شد و علیه لوگدامیس توطئه کرد و نقشه ای کشید او از
(مهربد و ارشیت که هر دو از محافظان لوگدامیس بودند استفاده کرد تا او را به قتل برساند.)

ابتدا آن دو نفر این کار را قبول نکردند، اما بامداد آنها را تهدید به مرگ کرد، ولی بعد به آنها گفت: که اگر این ماموریت را به خوبی انجام دهند پاداش هنگفتی خواهند گرفت.

چند روز بعد لوگدامیس به سمت مرزهای یونان حرکت کرد، مهربد و ارشیت هم همراه او بودند تا اینکه در نزدیکی مرز دشمن اردو زدند.

در همان زمان بامداد ۱۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویانش را تجهیز کرد تا همه چیز را برای یک حمله ی غافلگیرانه به لوگدامیس مهیا کند.

بعد از اینکه هوا تاریک شد سربازان دشمن با تیر های آتشین به اردوی لوگدامیس شبیخون زدند، آتش و دود همه جارا فرا گرفته بود.
لوگدامیس سریع سوار اسبش شد و به سربازان دشمن حمله کرد او چند تن از آنها را کشت، اما ناگهان تیر هایی به اسبش خورد و آن حیوان شیحه کشان سوارش را به زمین کوبید، لوگدامیس در حالی که گیج میزد سعی کرد روی پاهایش بایستد و دوباره شروع به جنگیدن کند، اما یک دفعه سربازی با بازوانی پولادین  که تبری هم در دست داشت جلوی چشمانش سبز شد، سرباز با اولین ضربه شمشیره لوگدامیس را به طرفی پرت کرد، ولی ضربه ی بعدی او درست به سپرش خورد لوگدامیس با خنجری که به پشتش بسته بود آن سرباز را کشت. او تبر را نیز از سپرش جدا کرد و دوباره فرمان حمله داد که ناگهان نیزه ای از پشت به وی برخورد کرد لوگدامیس سپرش را رها کرد و با تبری که در دست داشت سربازی که به سمتش می آمد را کشت، او نیزه را از پشتش جدا کرد و نفس نفس زنان ایستادگی میکرد، کمان داران که دیدند از پس او بر نمی آیند با تیر های پیاپی زره اش را سوراخ کردند.
در آن بین از پس آتش و دود فردی بیرون آمد، او بامداد بود! 
لوگدامیس با دیدن برادرش از وی درخواست کمک کرد، بامداد دستش را دراز کرد اما او به موهای لوگدامیس چنگ زد و سپس گلویش را برید.


بعد از گذشت چند روز بامداد به قصر برگشت او حتی دستش را نیز زخمی کرده بود تا کسی به وی شک نکند، بامداد سراسیمه به ملاقات ملکه رفت و خبر فوت لوگدامیس را به او داد: بانوی من... بانوی من، دشمن به ما شبیخون زد و متاسفانه فرماندار لوگدامیس، در جنگ کشته شد، ملکه پولوت اندوهگین شد و پرسید پس باقی سربازان چه شدند؟ بامداد پاسخ داد: آنها حتی یک نفر را هم زنده نگذاشتند، و فقط من توانستم از آن مهلکه جان سالم به در ببرم تا تنها یادگارهای برادرم را نجات دهم، پس وقت را تلف نکنید ما باید هرچه سریع تر قصر را ترک کنیم، چون نیرو های دشمن از مرز گذشته اند و در راه رسیدن به اینجا هستند.
ملکه نگران سقوط شهر بود اما فرمانده بامداد به او اطمینان خاطر داد که بعد از اینکه آنها را به جای امنی رساند خود برگردد و با نگهبانان و اندک نیروهایی که در اختیار دارد از سقوط شهر جلوگیری کند.

بعد از اینکه آنها حسابی از قصر دور شدند بامداد از اسبش پیاده شد او چهره عوض کرد و بی مقدمه پوزخندی زد و گفت: همسر تو کاری کرد تا دست من به خون او آلوده بشه. پولوت با تعجب گفت: تو چی داری میگی!، نکنه...
بله من...من بودم که برادرم رو کشتم چون اون مستحق این جایگاه نبود و حالا با کشتن تو و دخترت دیگه کسی نمیتونه سد راه من برای به تاج و تخت رسیدن بشه.
بامداد شمشیرش را کشید و بی معطلی با چند ضربه ملاظمان ملکه را کشت، او به سمت آرتمیس رفت که ناگهان پولوت جلویش را گرفت و مانع مرگ دخترش شد، او خودش را قربانی کرد، شمشیر بامداد درست به قلب پولوت اصابت کرده بود آن دختر مادرش را جلوی چشمانش از دست داد.
آرتمیس با دیدن این صحنه بسیار اندوهگین شد اما فرصتی برای عزاداری نداشت،او که در آن زمان(با وجود سن کمش)، یکی از بهترین سوارکاران دوره ی خود به شمار میرفت سریع سوار اسبش شد و گریخت، بامداد به سرعت به تعقیب وی پرداخت، آرتمیس با زیرکی مسیرش را عوض کرد و به رود خانه زد و از آنجا به جنگل رفت تا بامداد ردش را گم کند، و همین طور هم شد.

بامداد که میدانست جنگل خطرناک تر از آن است که دختری به سن آرتمیس بتواند زنده از آن خارج شود، بیهوده وقتش را به تعقیب او نگذراند و به قصر بر گشت تا برای تاج گذاری آماده شود او برای اینکه جلوی مردم و امپراطور خود را موجه نشان دهد، ارتشی که برای کشتن لوگدامیس جمع آوری کرده بود را به عنوان مسوبین این حادثه سر کوب کرد و همه آن ها را از لبه تیغ گذراند. او هیچ شاهدی باقی نگذاشت به جز مهربد و ارشیت زیرا معتقد بود که آندو نفر هیچ وقت به او خیانت نمیکنند چون آنها هم به اندازه ی او در این حادثه مقصر بودند.
بامداد (همچنین با رشوه دادن به بعضی از مقامات فاسد دربار توانست آنها را متقاعد کند تا امپراطور را مجاب کنند که وی را برای اینکه از سقوت شهر جلوگیری کرده است، هرچه سریع تر به مقام فرمانداری هالیکارناس منسوب کند.)
 

اما در آن زمان اوضاع برای آرتمیس طوره دیگری رقم خورده بود.

او تنهای تنها بدون هیچ آب و غذایی در جنگل گم شده بود، و مدت ها دوره خود پرسه میزد، تا اینکه چند گرگ او را محاصره کردند یکی از گرگ ها به آرتمیس حمله کرد، اسب آن شیحه کشید و رم کرد و آرتمیس به زمین افتاد او بسیار ترسیده بود گرگ ها نزدیک میشدند و چنگ و دندان نشان میدادند، اما چندی بعد چند کماندار به آنها نزدیک شدند و با تیر وکمانهای خود گرگ ها را فراری دادند.
یکی از آن کمانداران که اسب آرتمیس را پیدا کرده بود جلو آمد و به او کمک کرد تا از روی زمین بلند شود، آن کماندار پسر جوانی بنام "آردین" بود.

آردین از آرتمیس پرسید تو کی هستی تنها توی این جنگل چکار میکنی؟
آرتمیس اول به آن جوان اعتماد نکرد، و با ترسی که هنوز از حمله ی گرگ ها در چهره اش داشت گفت: هیچی من فقط راهم را گم کرده ام همین.
اما آردین با مهربانی گفت: نیازی نیست از من و دوستام بترسی ما کمکت میکنیم تا تو پیش خانوادت برگردی،
در آن زمان بود که غمی سنگین در چهره ی آرتمیس موج زد، او که حالا دیگر کسی را نداشت در گوشه ای نشست و به یاد پدر و مادرش گریست.
آردین او را دلداری داد و از آرتمیس پرسید:چه شده؟ چرا گریه میکنی! آرتمیس خود را به آردین معرفی کرد، و از اتفاقی که برای پدر و مادرش افتاده گفت:

آردین برای او ابراز تئاسف کرد، اما کمی بعد پیشنهاد داد تا با او و دوستانش نزد مردم دهکده بروند، آرتمیس مردد بود، ولی بعدا پیشنهاد آن پسر را پزیرفت.

آرتمیس و آردین به همراه آن چند کماندار از جنگل گذشتند و به دهکده ای کوچک رسیدند که در مجاورت ساحل دریای جنوبی هالیکارناس بود، مردم آن حوالی شکارچی بودند البطه بیشتر اوقات با قایق به صید ماهی نیز میرفتند.

آرتمیس سال ها پیشه مردم دهکده زندگی کرد و با تمرین کردن زیاد به یک کمانداره بی رقیب تبدیل شد، او همین طور نیز هدایت چند قایق ماهی گیری را هم بدست آورد و تبدیل به شخص مهمی در دهکده شد.

روزی آرتمیس بالای صخره ای ایستاد و به دور دست ها خیره شد. در پس نگاه او غمی کهنه بود، در همان لحظه آردین آرام آرام نزدیک شد او که متوجه چهره ی غمگین آرتمیس شده بود سعی کرد وی را از آن حال و هوا خارج کند آردین گفت: کجا بودی همه ی این مدت دنبالت میگشتیم؟ بیا میخواهیم به شکاره گوزن بریم. آرتمیس سری تکان داد و گفت، نه امروز حوصله ی شکار اومدن رو ندارم.
آردین پرسید چرا؟ 
آرتمیس پاسخ داد: دیشب خواب پدر و مادرم رو دیدم آنها از دستم ناراضی بودند، الان سال هاست که من در کناره شما زندگی میکنم و تبدیل به یکی از شما شدم و هدفم رو فراموش کردم.
آردین ادامه داد: تو چی داری میگی منظورت از این حرف ها چیه؟
آرتمیس گفت: من به خودم قول داده بودم تا انقدر قوی بشم که بتونم انتقام مرگ پدر و مادرم رو از عموی ناتنیم که الان فرماندار هالیکارناس بگیرم، ولی هنوز هیچ کاری نکردم.
آردین گفت: من درکت میکنم، اما تو حتی اگر قوی هم بودی باز هم نمیتونستی فرماندار رو با اون ارتش نیرومندش شکست بدی.

آرتمیس در ادامه گفت: متوجهم اما یک نفر هست که شاید در این راه کمکم کنه! اسم اون "آرتا" است که در ارتش پارس به همراه پدرم به عنوان فرمانده خدمت میکرد، اون تا زمانی که پدر من به فرمانداری هالیکارناس (مرکز کاریا) برگزیده بشه در همان شهر زندگی کرد، اما بعد به شوش (پایتخت امپراطوری پارس در دوره ی هخامنشیان) نقل مکان کرد و فرماندهی ارتش اون شهر را بر عهده گرفت، پدرم همیشه از اون برام میگفت: که در جنگ مقابل دشمن چقدر شجاع بوده و به زیردستانش هم کمک میکرده، آرتا همچنین یکی از مورده اعتماد ترین دوستان پدرم هم بوده.
حالا من باید به شوش سفر کنم تا اون رو پیداش کنم و ازش درخواست کمک کنم.

آردین که نگران جان آرتمیس بود گفت: ولی در این راه خطرات زیادی وجود داره و تو به کمک احتیاج داری.

اما آرتمیس با آردین مخالفت کرد و گفت: من باید تنها در این مسیر قدم بردارم چون نمیخوام اتفاق بدی برای تو بیافته.

سپس آرتمیس بی اعتنا به حرف های آردین به کلبه اش رفت تا مهیای سفر شود، که ناگهان صدای داد و فریاد، او را از کلبه اش بیرون کشید!
طبق معمول این مامورین زورگوی مالیات بودند که برای دریافت مالیات به دهکده آمده بودند اما این دفئه آنها مالیات دوبرابر میخواستند، مردم به مامورین التماس میکردند که نمیتوانند بیشتر از این مالیات بپردازند، اما مامورین بی اعتنا به آنها هرچه که داشتند بردند.
آردین به چهره ی اندوهگین مردمش  نگاه کرد، او نمیتوانست بیشتر از این ظلم و ستم سربازان را تحمل کند، آردین که به شدت عصبانی شده بود، با خود عهد کرد که هر طور که شده باید به مردمش کمک کند، او رو به آرتمیس کرد و گفت: منم تو رو در این سفر همراهی میکنم، آردین ادامه داد: هدف تو این که انتقام خون پدر و مادرت رو از فرماندار بگیری، اما من به مردمم فکر میکنم، بچه ها، سالخورده ها، اونا زحمت چند سالشون رو به فرماندار میدن و خودشون چیزی برای خوردن ندارن، نه... نه این عادلانه نیست، ولی اگه ما با هم متهد بشیم میتونیم جلوی ظلم و ستم فرماندار رو بگیریم، با این کار قتعا روح پدر و مادرت هم در آرامش خواهد بود. 
آرتمیس که تحت تاثیره صحبت های آردین قرار گرفته بود گفت: درسته فرماندار باید تقاس تمام ظلم هایی که کرده رو بپردازه.

آرتمیس و آردین پس از طی کردن مسیری طولانی بلاخره به شوش رسیدند، آنها از بازار بزرگ شهر گذشتند تا اینکه به مهمان سراای برخوردند و شب را در آن مکان استراحت کردند، فردای آن روز آرتمیس از مهمان سرا خارج شد تا با پرس جو کردن از مردم شهر ردی از آرتا پیدا کند، او پس از جستوجوی بسیار به مردی رسید که برای مغازه ی آهنگری بار آهن میبرد، آن مرد به آرتمیس گفت: در خیابان بعدی آهنگری هست که شاید بتواند به تو کمک کند.

آرتمیس به راه افتاد تا به مغازه ی آهنگری رسید او از مرد آهنگر نام و نشان آرتا را جویا شد.

مرد آهنگر با دیدن لباس های مندرس آرتمیس که همانند روستایان بود متعجب شد و از او پرسید: تو کی هستی و چرا میخواهی آرتا را پیدا کنی؟ آرتمیس به صراحت پاسخ داد: من کار مهمی با آرتا دارم و حتما باید ببینمش،آهنگر که کمی به آرتمیس مشکوک شده بود ادامه داد: متاسفم من نمیتونم به تو کمکی بکنم چون چند روزه که فرمانده آرتا از شهر خارج شده، شاید از طرف امپراطوری برای انجام ماموریتی به شهره دیگری رفته باشه.
آرتمیس وقتی که دید جست و جویش بی نتیجه مانده نزد آردین بازگشت.

مرد آهنگر هم بلافاصله بعد از آنکه آرتمیس از آنجا کاملا دور شد با تعداد زیادی سلاح خود را به فرمانده آرتا رساند.
او که از نزدیکترین دوستان فرمانده آرتا بود وی را از تمام ماجرا مطلع کرد.

آرتا کمی تامل کرد، و بعد دستور داد که سریع آن دختر را پیدا کنند و نزد او بیاورند.

بعد از گذشت چند ساعت سربازان، 
آرتمیس و آردین را به اردوگاه آوردن.آن اردوگاه مملوء از سربازانی بود که در آن ( نیزه داران، کمانداران و شمشیرزنان ) مشغول تعلیم دیدن بودند.
زمانی که فرمانده آرتا باخبر شد آن دختر اینجاست دستور داد او را نزد وی بیاورند، آرتا بدون آنکه خود را معرفی کند از آن دختر پرسید: تو کی هستی، با فرمانده آرتا چکار داری؟.
آن دختر پاسخ داد: منو دوستم احل کاریا هستیم، ما راه زیادی رو اومدیم تا با فرمانده آرتا ملاقات کنیم، و از اون بخواهیم که به ما کمک کنه.
 آرتا با خون سردی جلو آمد و گفت: من فرمانده آرتا هستم، چه کمکی از دستم ساخته است.

سپس آن دختر با افتخار خود و خاندانش را معرفی کرد، من آرتمیس دختر فرماندار لوگدامیس و ملکه پولوت فقید هستم، پدر من در جوانی به همراه شما فرماندهی ارتش ایران را بر عهده داشت، و بعد از چند سال به فرمانداری کاریا برگزیده شد....ولی  عموی ناتنی من ناجوان مردانه جان پدرم را گرفت و با بی رحمی مادرم رو به قتل رساند، و جایگاه سلطنتی من را تصاحب کرد، اما امروز من اینجام که از شما درخواست کمک کنم تا بتونم انتقام خون پدر و مادرم را بگیرم و با پس گرفتن جایگاه هم مردمم را از ظلم و ستم این فرماندار قاسب رها کنم.

آرتا متعجب به سر تا پای آرتمیس نگاه کرد این...این امکان نداره فرماندار کاریا گفته بود: که تو توسط گرگ ها پاره پاره شده ای!.

اما آرتمیس ادامه داد: نه اینطور نیست، بعد از آنکه بامداد با حیله ی بسیار پدرم را کشت به قصر آمد، و من و مادرم را به بهانه ی آنکه دشمن در راه رسیدن به قصر است از آن مکان خارج کرد، و بعد برای مادرم همه چیز را تعریف کرد که چطور پدرم فرماندار لوگدامیس را به قتل رسانده، مادرم وقتی که همه چیز را فهمید خواست که از جان من محافظت کند اما بامداد جلوی چشمانم جان مادرم رو هم گرفت.
اون بعد از کشتن مادرم، من را تا جنگل تعقیب کرد اما ناگهان در میان راه دست از این کار کشید، من گم شده بودم، و بسیار ترسیده بودم، گرگ ها محاصره ام کرده بودند که دوستم آردین جانم را نجات داد.
آرتمیس جلو رفت و نشان سلطنتی اش را به فرمانده آرتا داد و گفت: این تنها یادگار از پدر و مادرم است.


آرتا با دقت به آن نشان نگاه کرد و گفت: درسته این همان نشان سلطنتی فرماندار لوگدامیس، در آن زمان که من در کاریا زندگی میکردم اون صاحب فرزند دختری شد و نامش را آرتمیس گذاشت، لوگدامیس وقتی به فرمانداری ایالت کاریا منصوب شد گفت: که این دختر جانشین من خواهد بود.

آرتا به آرتمیس قول داد که به او کمک کند تا انتقام خون پدر و مادرش را بگیرد، آرتمیس و آردین سال ها زیر نظر فرمانده آرتا تعلیم دیدند تا اینکه  به یک جنگ جوی ماهر تبدیل شدند.

                ***


در سال ۴۸۶ پیش از میلاد خشایار شاه به سلطنت رسید، او تصمیم داشت از راه دریا به سرزمین یونان حمله کند بنابر این دستور داد تا اولین اسکله ی کشتی سازی ایران را در جنوب غربی کاریا بنا کنند.
بعد از ساخت اسکله فرمانده آرتا به آرتمیس ماموریت داد تا به ایالت کاریا نزد یکی از دوستانش بنام "آریا" برود تا از او دریا نوردی را بیاموزد.

در آن زمان سرزمین پارس دریا نورده ذبده ای نداشت
و آریا اولین کسی بود که با مطالعات بسیار بر روی نقشه ها و کتاب هایی که دانشمندان از امپراطوری های دیگر جماوری کرده بودند، از دریا نوردی سر رشته پیدا کرده بود،
او تلاش کرد چیز هایی را به آرتمیس بیاموزد که خود میدانست.
آرتمیس با دقت تمام نقشه ها و کتاب ها را مطالعه میکرد، تا بتواند دریانورد ماهری شود. او یک روز به همراه آریا به اسکله رفت و کشتی ای را دید که به تازگی ساخته شده بود
این کشتی عظیم الجثه سه بادبان داشت، داخل کابین کشتی جایی وسیع برای پاروزنان در نظر گرفته شده بود، و مکانی هم برای استراحت کاپیتان کشتی وجود داشت. 
                           
               ***

بعد از دو سال تمام امپراطوری پارس صاحب اسکله و کشتی های متعدد شد.
و تا آن زمان هم آرتمیس با به اتمام رساندن مطالعاتش بر روی نقشه ها و کتاب هایی که در اختیار داشت توانست تبدیل به یک کمک کاپیتان ماهر شود، او در کنار آریا چند ماموریت گشت زنی هم انجام داد تا بتواند خود را به وی اثبات کند.
وقتی که آرتمیس از آخرین ماموریتش بازگشت با مردی رو به رو شد که ادعا میکرد از طرف فرمانده آرتا آمده و برای آرتمیس پیغام مکتوبی دارد، در آن پیغام نوشته شده بود

( این مرد رابط بین من و تو است به اون اعتماد کن، تا چند روز دیگر یک کشتی یونانی تجاری در بندرگاه غربی پهلو میگیرد و قصد دارد تا با ارشیت محافظ سابق پدرت معامله ای انجام دهد، تو ماموریت داری که تا قبل از رسیدن آن کشتی متوقفش کنی و بفهمی آنها از این معامله چه سودی میبرند. )

آرتمیس به سرعت این موضوع را با آریا در میان گذاشت، آنها بعد از جلسه ای تصمیم گرفتند تا با یک نقشه ی هوشمندانه کشتی دشمن را متوقف کنند.
آرتمیس و آریا به همراه گروهی سرباز در شبی مه آلود سوار بر کشتی به سمت غرب حرکت کردند، در میان راه به دستور آریا یکی از سربازان برای دیدبانی بر روی دکل کشتی رفت. آن سرباز از میان آن مه غلیظ توانست، حرکت یک کشتی مشکوک که آرام...آرام به سمت اسکله در حال حرکت بود را تشخیص دهد. وی بعد از اطمینان از چیزی که دیده بود، فریاد زد کشتی... یک کشتی مشکوک میبینم،!
آریا وقتی این جمله را شنید بلافاصله دستور داد تا پاروزنان به آرامی به سمت آن کشتی پارو بزنند، آرتمیس هم که گمان میکرد آن کشتی همان کشتی دشمن است کمانداران را برای حمله ای احتمالی آماده کرد.
زمانی که کشتی پارسی با هدایت پاروزنان از آن مه غلیظ خارج شد، سربازان ایرانی توانستند پرچم اسپارتان، (شهری در یونان سابق)
را ببینند.

و این گونه نبردی بین آن دو کشتی آغاز شد.

به فرمان آرتمیس کمانداران به سمت کشتی دشمن تیراندازی کردند، اما بخاطر دفاع سریعی که یونانی ها از خود نشان دادند فقط تعداد کمی از آنها کشته شدند.
سربازان خشمگین دشمن این حمله را بی پاسخ نگذاشتند، و با تیرهای آتشین قدرت خود را به رخ سربازان پارسی کشیدند.
کشتی آریا از این حمله خسارات شدیدی دید، اما او هیچ وقت تسلیم نشد، آریا تصمیم گرفت که ریسک کند، و کشتی دشمن را دور بزند، تا از پشت به آنها حمله کند، او با فاصله گرفتن از کشتی دشمن این فرصت را برای آرتمیس فراهم کرد تا وی بتواند آرایش جنگی اش را عوض کند.
آرتمیس اینبار نیزه داران را جایگزین کمانداران کرد، با این جا به جایی، آریا یکبار دیگر فرمان حمله را سر داد، هر دو کشتی با سرعت به سمت یک دیگر حرکت کردند، با نزدیک شدن کشتی پارسی به کشتی یونانی، آرتمیس فرمان داد تا نیزه داران با تمام قدرتشان به سمت دشمن نیزه پرتاب کنند، شدت نیزه هایی که به سربازان یونانی اصابت میکرد آنقدر زیاد بود که آنها را به داخل دریا میانداخت.
سربازان یونانی یکبار دیگر با کماندارانشان صف آرایی کردند و با تیرهای آتشینشان اینبار بادبان های کشتی پارسی را مورد هدف خود قرار دادند تا آن کشتی را از حرکت متوقف سازند، بادبان ها در آتش میسوختند و از دکل ها جدا میشدند و بر سر سربازان سقوت میکردند، حتی نزدیک بود که یکی از بادبان ها روی سر آرتمیس بیوفتد اما او به سرعت جا به جا شد و جان خود را نجات داد.
کشتی پارسی کاملا در آتش سوخت، و فقط تعداد کمی از سربازان ایرانی زنده ماندند که به کمک آرتمیس و آریا توانستند خود را به کشتی دشمن برسانند.
جنگ در کشتی دشمن بالا گرفت، آرتمیس و آریا، پشت به پشت هم با شجاعت میجنگیدند، تا اینکه در طی این درگیری ها سربازان دشمن توانستند آن دو را از هم جدا کنند، آرتمیس و آریا بین دو گروه سرباز محاصره شده بودند، هر دو به خوبی میجنگیدند تا اینکه فرمانده ی دشمن با نیزه ای از پشت آریا را کشت، آرتمیس که شاهد کشته شدن آریا بود به سختی محاصره را شکست و به سوی فرمانده ی دشمن یورش برد،  درگیری سختی بین آندو صورت گرفت، تا اینکه هر دوی آنها از خستگی از پا در آمدند و نفس...نفس زنان به سلاحهایشان تکیه زدند، فرمانده ی دشمن به کمک نیزه اش دوباره ایستاد و به سمت آرتمیس رفت تا کارش را یکسره کند، اما آرتمیس در یک چشم به هم زدن پای فرمانده دشمن را به شدت زخمی کرد و با یک حرکت سریع سر از تنش جدا کرد.
بعد از کشته شدن فرمانده ی دشمن سربازان یونانی سعی کردند آرتمیس را به قتل برسانند، اما آرتمیس جانانه با سربازان دشمن مبارزه کرد و آنها را یکی پس از دیگری شکست داد، و باقی سربازان یونانی را هم مجبور به تسلیم شدن کرد. 
آرتمیس بخاطر از دست دادن آریا خشمگین بود، او با قدم هایی محکم جلو رفت و شمشیرش را زیر گلوی یکی از آن سربازان اسیر گذاشت، و رخ در رخ آن سرباز گفت: اگر به من کمک کنی شاید جانت را ببخشم، وگرنه خواهی مرد.
وی از آن سرباز پرسید: شما عازم کجا بودید؟ و سرباز چون زبان فارسی نمیدانست با ترسی که در چهره داشت پاسخ داد:  ( Δεν κατάλαβα)

آرتمیس رو به سربازانش کرد و پرسید: کسی در بین شما هست که زبان یونانی بفهمه،؟
یک نفر از سربازان ایرانی جلو آمد و گفت: فرمانده، این سرباز میگه من متوجه صحبت های شما نشدم.
آرتمیس ادامه داد: هرچی که میگم و جواب میده رو بدون کم کثر ترجمه کن.
آن سرباز سوال کرد، فرمانده ی ما میپرسن شما عازم کجا بودید؟
و سرباز اسیر جواب داد، ما به اسکله ی غربی میرفتیم، چون قرار بود اونجا معامله ای صورت بگیره.
- چه جور معامله ای؟
ما چیزی در این مورد نمیدونیم، تنها کسی که همه چیز رو میدونه مردی بنام "مارکوس" که بعد از اولین حمله ی شما با قایق های کمکی فرار کرد.
آرتمیس به سرعت دستور داد با کشتی یونانی به سمت غرب حرکت کنند.
او نقشه ای در سر داشت.

سربازان پارسی با کشتی ارتش اسپارتان خود را به اسکله ی غربی رساندند، و چون نیرو های ارشیت و مارکوس پرچم اسپارتان را از دور دیدند به آن کشتی مظنون نشدند، و این دقیقا چیزی بود که آرتمیس انتظارش را داشت.
او کماندارانش را به صف کرد و دستور داد تا آنها با تیرو کمان های آتشین اسکله را به آتش بکشند، با این حمله افراد ارشیت کاملا غافلگیر شدند، و همین استراتژی بود که باعث شد آرتمیس با نیروهای کمش بر اسکله مثلت شود.
ارشیت هم که چاره ای جز فرار نداشت، تمام اسناد مهم را برداشت و به کمک مارکوس و چندتن از سربازانش به سمت قصر کاریا گریخت. 
اما آرتمیس سوار بر اسب به تعقیب آنها رفت تا اینکه توانست در مسیر راهشان را ببندد و بعد از مبارزه ای طولانی آندو را دستگیر کند.

آرتمیس بعد از دستگیری آنها اسناد مهمی را بدست آورد، که بعد از برسی دقیق آن اسناد متوجه شد مدارک کشف شده متعلق به مقتصات دفاعی امپراطوری هستند، اما ارشیت این مدارک را از کجا بدست آورده بود، و قصد وی از فروختن این اسناد مهم به امپراطوری یونان چه بود!.
او برای گرفتن جواب تمامی سوال هایش تصمیم گرفت از ارشیت بازجویی کند،

آرتمیس وارده سلول ارشیت شد، و با اتمینان به او گفت: اگر به سوال های من پاسخ درست بدی بهت قول میدم خیلی زود آزاد بشی.

او ساعت ها از ارشیت بازجویی کرد تا شاید بتواند پاسخ سوالهایش را بگیرد.

اما ارشیت لب از لب باز نکرد، و فقط یک چیز گفت: قاتل های دیگری در این نزدیکی هستند که اگر متوجه بشوند من حرفی زده ام جانم را میگیرند!.

آرتمیس حرف های ارشیت را زیاد جدی نگرفت، و به او تذکر داد بهتر است حقیقت را به من بگویی وگرنه بازجویان خشایار شاه به سختی از تو اعتراف خواهند گرفت.
فردای آن روز هر دو زندانی را سوار بر اسب از مسیر جنگل به سمت پایتخت بردند، در راه همه چیز خیلی آرام بود، تا اینکه کماندارانی نقاب دار در بین راه از میان درختان نگهبانان را غافلگیر کردند و به یک یک آنها تیرندازی کردند، فقط تعداد کمی از محافظین باقیمانده بودند که به کمک آرتمیس از زندانیان محافظت میکردند اما عده ی محاجمین زیاد بود، آنها بسیار حرفه ای بودند طوری که تمام راه های فرار را بسته بودند.

(این محاجمین که با نام 
"محفل مخفی" شناخته میشدند، از بهترین مبارزان کشور بودند که بر زد حکومت امپراطوری ایران برخواسته بودند! ریشه ی این محفل از امپراطوری یونان نشعت میگرفت.)

و حالا این محاجمین بی رحم قصد داشتند با حمله ی بعدی باقی سربازان و زندانیان را نیز بکشند، آرتمیس که بخشی از نیروهایش را از دست داده بود برای اینکه بتواند زندانیان را صحیحوسالم به پایتخت برساند به سربازانش دستور داد تا به هر قیمتی که شده راه را برای عقب نشینی باز کنند اما برای این کار کمی دیر شده بود چون که کمانداران نقاب دار با تیراندازی متوالی باقی سربازان و زندانیان را هم کشتند و آرتمیس را نیز به شدت زخمی کردند طوری که گمان میرفت او مرده باشد.

اما آرتمیس از این حمله جان سالم بدر برده بود، او خود را کشان...کشان به اسبش رساند و به هر سختی ای که شده بدنش را روی زین آن حیوان انداخت.

آرتمیس اسبش را به سمت مرزهای شوش هدایت کرد، و بخاطره خونی که از دست داده بود، بیرمق روی اسب افتاد، او زمانی که به مرز نزدیک شد ازحال رفت.

وقتی که آرتمیس چشمانش را باز کرد، آردین را بالای سر خود دید که مشغول پرستاری از اوست.

                ***

هفته ها طول کشید تا آرتمیس بهبودی اش را بدست آورد.

در این مدت او خود را مسعول تمام اتفاقات بد گذشته میدانست، و از این بابت سخت متاسف بود.


او که حالا اسناد را هم از دست داده بود، برای پای مال نشدن خون افرادش باید به هر قیمتی که شده سعی میکرد تا آن مدارک را از چنگ آن محفل مخفی خارج کند.

آرتمیس برای پیدا کردن سرنخ به محلی رفت که به زندانیان حمله شده بود، و برای این کار از آردین درخواست کمک کرد، تا او را در این مسیر همراهی کند.
آنها وارده آن منطقه شدند، و اجساد سربازان پارسی و همچنین زندانیان را برسی کردند، اما بخاطر گذشت مدت زمانی طولانی آن اجساد دیگر قابل تشخیص نبودند، و آرتمیس آخرین امیدش را برای پیدا کردن سرنخ ازدست داده بود.

آردین به او دلگرمی داد و گفت: هنوز امیدی برای پیدا کردن سرنخ هست، که آرتمیس با تعجب پرسید: چطور؟!.

آردین ادامه داد: زمانی که تو تحت درمان بودی آرتا هم در اردوگاه بود، و با تعجب وقتی به زخمهایت نگاه کرد گفت: من این جراهت ها را خیلی خوب میشناسم.
آردین تامل کرد و گفت: ما باید برای پیدا کردن سرنخ با آرتا یک ملاقات داشته باشیم.
آنها نزد فرمانده آرتا رفتند، و با او دیدار کردند.
فرمانده از اینکه دوباره آرتمیس را صحیح و سالم میدید خوشحال بود، او از آرتمیس راجب ماموریت اخیرش سوال کرد: آرتا اطلاعاتی در مورده معامله ای که ارشیت با تاجره یونانی انجام داده بود میخواست.
و آرتمیس هم در پاسخ به این سوال گفت: من بعد از دستگیری ارشیت اسنادی از مقتصات دفاعی امپراطوری را بدست آوردم. اما در روزی که میخواستم زندانی ها را به پایتخت منتقل کنم گروهی کماندار که نقاب بر چهره داشتند به من و افرادم حمله کردند، و راه ما را بستند سپس با تیراندازی متوالی سربازان و زندانی ها را کشتند، و مرا نیز به شدت زخمی کردند، بعد هم تمام آن مدارک را با خود بردند.

آرتا با شنیدن حرف های آرتمیس به او گفت: تو واقعا خوش شانسی زمانی که من زخمهایت را دیدم باورم نمیشد توانسته باشی از حمله ی آنها جان سالم بدر برده باشی.
آرتمیس با تعجب پرسید مگر این گروه که هستند؟.
آرتا جواب داد: فرقه ای بنام محفل مخفی که بسیار هم خطرناکند.

من سال ها پیش، در دوران خدمتم بارها...و بارها با این گروه مبارزه کردم، آنها در زمان کورش کبیر، و داریوش بزرگ، به ایران نفوذ کردند اما موفق به تثلت بر روی امپراطوری نشدند، زیرا این فرقه در آن زمان هیچ قدرت پشتیبانی ای نداشت.
آرتمیس با چهره ای بر افروخته گفت: حالا چطور باید این گروه رو پیدا کرد؟.
آرتا پاسخ داد: 
این گروه برای قدرتمند شدن از اعتقادات مردم استفاده میکند، این فرقه کاهنان بزرگ و البته فاسد را با مقداری سکه مجاب میکند تا روی مردم تاثیر بگذارند، و آنها را به سمت فرقه ی محفل مخفی جذب کنند.

آرتا با کمک گرفتن از رابطش نشانی شش کاهن فاسد را که در شهر هالیکارناس (مقره فرماندهی بامداد) زندگی میکردند را بدست آورده بود، ماموریت آرتمیس اینبود که آنها را پیدا کند تا به سرنخی از رابط بین کاهنان و محفل مخفی برسد، او شخصی بود که اطلاعات زیادی در مورده محفل مخفی داشت.

آرتمیس و آردین با نشانی هایی که در دست داشتند توانستند اولین کاهن را پیدا کنند، او در خانه ای خارج از شهر زندگی میکرد، که به شدت مورده حفاظت قرار گرفته بود.

آرتمیس و آردین به هر سختی ای که بود خود را به پشت خانه رساندند، آرتمیس حواس دو نگهبان را پرت کرد و به کمک آردین توانست آنها را بیهوش کند، بعد هردو لباس هایشان را با لباس های نگهبانان عوض کردند تا کسی به ایشان شک نکند، آنها همین طور جلو رفتند، و با رد شدن از باقی نگهبانان توانستند وارده خانه شوند.
                          
                ***
آنها کاهن را در وضعیت اسفناکی دیدند، او با آشامیدن چند نوشیدنی، در جمع دخترانی فاسد، از حال رفته بود.

وی بعد از اینکه آرام آرام هشیاریش را بدست آورد، با حس کردن تیزی شمشیری که زیره گلویش بود، از ترس از جایش پرید: این... اینجا چه خبره؟ شو... شما کی هستید؟.

آرتمیس آن کاهن را تهدید کرد که اگر نگهبانان را خبر کند کشته خواهد شد.
و بعد گفت: اگر چیزی که میخواهم را بگی از گرفتن جانت سرف نظر خواهم کرد.
من به دنبال شخصی هستم، فردی که رابط بین تو و محفل مخفی است؟.
بهتره هر چیزی که راجب اون میدانی را بگویی، وگرنه همان طور که گفتم، کشته خواهی شد.

آن کاهن از ترس جانش به هرچیزی که میدانست اعتراف کرد: لطفا مرا نکشید، من چیز زیادی نمیدانم، اون رابط فقط به من پول میداد تا برای فرقه ی محفل مخفی تبلیغ کنم همین، خواهش میکنم حرفم را باور کنید.

که ناگهان صدای کوبیدن در شنیده شد، در رو باز کنید...در رو باز کنید.
کاهن برای نجات دادن جانش فریاد زد کمک...کمک یکی به من کمک کنه دشمن اینجاست.

آرتمیس بلافاصله شمشیرش را پشت کلون در گذاشت تا از ورود سربازان جلوگیری کند، در این بین آردین هم به دنبال راهی برای خروج بود، که در زیرزمینی را پیدا کرد، که کاهن در آن از نوشیدنی هایش نگاهداری میکرد.

آنها وارده زیرزمین شدند و پشت یکی از جعبه های بزرگ نوشیدنی مخفی شدند، آن زیرزمین توسط راهرویی به بیرون راه داشت.

در همین حین صدای پای سربازان محفل هم به گوش رسید که وارده زیرزمین شده بودند و آرام...آرام به آرتمیس و آردین نزدیک میشدند، آرتمیس خنجرش را بیرون کشید و با نزدیک شدن اولین سرباز ضربه ای غافلگیرانه به گردنش وارد کرد و او را کشت.

آردین هم با کمک آرتمیس جعبه ی بزرگ نوشیدنی را روی دومین سرباز انداخت، بعد هم هر دوی آنها قبل از رسیدن باقی سربازان از راهرو گریختند.
و در جنگل پناه گرفتند تا نفسی تازه کنند، آرتمیس با نگرانی از وضع پیش آمده گفت: حالا که سربازان محفل مخفی از نقشه ی ما مطلع شده اند، محافظین بیشتری را برای کاهنان میگذارند و همین ماموریت ما را دشوار تر خواهد کرد پس بهتر است هرچه سریعتر کاهنان بعدی را پیدا کنیم.

آرتمیس و آردین با احتیاط فراوان به شهر برگشتند و در جستوجوی دومین کاهن بودند، اما هر بار با سربازان فرمانداری هالیکارناس مواجه میشدند، آنها برای این که شناسایی نشوند مجبور بودند مسیرشان را بارها و بارها عوض کنند.
تا اینکه توانستند بلاخره منزل دومین کاهن را پیدا کنند، دور تا دوره منزل کاهن هیچ محافظی نبود.
آرتمیس مشکوک شد: این ممکن است تله ای از سوی سربازان دشمن باشد.
او تیروکمانش را آماده کرد، و آردین هم دست به شمشیر برد، آنها خود را برای هر حمله ای از سوی دشمنان آماده کرده بودند.
که ناگهان سربازان فرماندار بامداد با آمادگی کامل از هر سو سر رسیدند و آرتمیس و آردین را محاصره کردند.از میان آن همه سرباز مسلح
فرمانده ی دشمن جلو آمد و به آرتمیس پیشنهاد تسلیم شدن داد.
اما آرتمیس با پوزخندی رو به آن فرمانده کرد و گفت: دختر فرماندار لوگدامیس هیچ وقت تسلیم نمیشه.
فرمانده با عصبانیت دستور حمله داد.

تعداد سربازان دشمن زیاد بود، آرتمیس و آردین تا جایی که توانستند مقاومت کردند، تا اینکه نیزه داران جلو آمدند و حلقه ی محاصره را تنگ تر کردند.
تیرهای آرتمیس تقریبا تمام شده بود، و آردین هم از نفس افتاده بود.

آنها چاره ای جز تسلیم شدن نداشتند.

سربازان دشمن دستو پای آرتمیس و آردین را بستند تا به قصر ببرند، و محاکمه کنند.

آرتمیس و آردین باید هر طور که شده قبل از رسیدن به قصر راهی برای فرار پیدا میکردند.

که ناگهان در مسیر قلعه ی هالیکارناس همه چیز تعقییر کرد، تعدادی از مخالفان فرماندار بامداد به سربازان دشمن حمله کردند، و آرتمیس و آردین را آزاد ساختند، و آنها را به مکان امنی بردند.

بعد از شکست کامل سربازان دشمن، "آرتام" رهبر مخالفین جلو آمد و از آرتمیس دلیل بازداشت شدنش را پرسید؟.
آرتمیس بعد از معرفی خود و خاندانش به آرتام، تمام ماجرا را برای او تعریف کرد:

آرتام با شنیدن اتفاقاتی که برای آرتمیس افتاده از آشنایی با او و آردین احساس خشنودی کرد، و گفت: پدر من از همرزمان فرماندار لوگدامیس بود.
او اضافه کرد، فرماندار بامداد از مردم ایالت کاریا مالیات هنگفتی میگیرد و به خزانه داری دولت میفرستد، باقی آن مخفیانه توسط وزیر خزانه داری به قصر هالیکارناس برمیگردد، تا دشمن  ارتشش را تجهیز کند.

ما باید جلوی دشمن را از انتقال دادن مالیات بگیریم، ولی
ایالت کاریا مسیرهای متعددی به پایتخت دارد اضافه بر آن مسیرهای دریایی هم هستند.
و نیروهای ما برای پوشش تمام این مسیرها کم هستند.
آرتمیس فکری به سرش زد، او گفت: ما باید از مردمی که با بامداد مخالف هستند استفاده کنیم، تا مسیرهای منتهی به پایتخت را ببندیم،
آماده سازی این نیروها بر احده ی آردین است.

آردین در تایید حرف های آرتمیس گفت: ولی قبل از آن باید کاهن این منطقه را پیدا کنیم و با اون معامله ای انجام بدیم که در عزای محافظت از جانش اطلاعاتی را از دشمن به ما بدهد اینطوری میتونیم قبل از حمله به دشمن دست بالا تر را داشته باشیم.

آرتام تعدادی از خبرچین هایش را به سطح شهر فرستاد تا ردی از کاهن پیدا کنند.
بعد از چند روز خبرچین های او برگشتند، آنها مطلع شدند که کاهن قرار است هفته ی آینده مراسمی را در آتشکده شهر اجرا کند.

آرتمیس مخفیانه به آتشکده رفت، تا سر و گوشی آب دهد، او بعد از پایان یافتن مراسم ناگهان چشمش به شخصی آشنا افتاد، همان مرد مترجم که در جنگ با سربازان اسپارتان در سپاه وی بود، اما حالا داشت با آن کاهن صحبت میکرد، آرتمیس مشکوک شد: او که باید مرده باشد؟، یعنی چه اتفاقی افتاده است؟!.
آرتمیس تصمیم گرفت آن مرد را تعقیب کند.

پس از تعقیب کردن آن مرد آرتمیس به خانه کاهن رسید، و در آنجا دید که مرد مترجم سنگ نوشته ای را به کاهن داد و رفت. 
دور تا دوره منزل کاهن پر از محافظ بود.
پس آرتمیس تصمیم گرفت تا تاریکی هوا صبر کند.
بعد از تاریک شدن هوا آرتمیس با زیرکی، تمام محافظین کاهن را کشت، و با احتیاط وارده خانه او شد.

کاهن ترسیده بود و محافظینش را فرا میخواند.
اما کسی زنده نبود.
آرتمیس پیشنهادی به کاهن داد، او گفت: تمام محافظین تو مرده اند، من میتونم از تو محافظت کنم، در صورتی که تو اطلاعاتی را از دشمن به من بدهی.
کاهن که چاره ای جز پذیرفتن این پیشنهاد نداشت مجبور شد، آن را غبول کند.

آرتمیس از کاهن پرسید: من دیدم که با مردی مرموز صحبت میکردی اون کی بود؟.
کاهن پاسخ داد: آن مرد رابط بین کاهنان و فرقه ی محفل مخفی است،
بعد کاهن سنگ نوشته را به آرتمیس داد و گفت: آنها این سنگ نوشته ها رو به ما میدن تا ازشون مراقبت کنیم، و چند روز بعد هم نزد ما برمیگردن تا این سنگ نوشته ها رو ازمون بگیرن.

آرتمیس کاهن را دست بسته به اردوگاه برد و او را به نگهبانان تحویل داد و بعد نزد آرتام رفت و در مورده آن سنگ نوشته گفت: من متوجه شدم که کاهنین از این سنگ نوشته ها مراقبت میکنند، و چند روز بعد هم افراده محفل مخفی برمیگردن و این سنگ نوشته ها رو پس میگیرن. شاید اطلاعاته محمی در این سنگ نوشته ها باشه.

آرتام گفت: من کسی رو میشناسم که میتونه این سنگ نوشته رو رمزگشایی کنه، اسم اون هست "هوشتانه،"

(کیمیاگر هوشتانه استاد مبتکر نظریه اتم یعنی دموکریت بوده است در دوره هخامنشیان.)

آرتام سنگ نوشته را به هوشتانه داد، و هوشتانه روزها وقتش را به رمزگشایی روی آن سنگ نوشته گذراند. 
               ***
در این مدت هم کاهن آن منطقه طبقه توافقی که انجام داده بود عمل کرد، و اطلاعاتی را از دشمن به آرتام و دوستانش داد.

آرتام با اطلاعاتی که دردست داشت تصمیم گرفت تا گروهی را جمعاوری کند و به میان مردم ایالت کاریا بفرستد. (که توسط فرماندار بامداد اداره میشود،)
تا آنها را تحریک کنند و علیه بامداد بشورانند، آرتمیس و آردین هم از این نقشه استقبال کردند.

                 ***
بعد از چند روز هوشتانه نزد آرتام آمد و گفت: من بعد از رمزگشایی آن سنگ نوشته متوجه شدم که این سنگ نوشته فقط یک اطلاعات معمولی راجب دشمن نیست، بلکه بخشی از نقشه ی بزرگ یک سلاح است، سلاحی آتش افروز که محفل مخفی از آن استفاده میکند!.

در همین لحظه کاهن که برای هوا خوری از سلولش خارج شده بود مخفیانه پشت چادر فرماندهان رفت و تمام صحبت های آنها را شنید.

اما نگهبانی که از آن حوالی عبور میکرد آن کاهن را دید و گفت: شما اجازه ندارین در این مکان باشید، ناگهان کاهن به خود آمد و  با دست پاچگی از آن مکان دور شد
آن نگهبان این مورد را به آرتمیس گذارش داد.

آرتمیس تصمیم گرفت آن کاهن را زیره نظر بگیرد تا از صحت ماجرا مطلع شود.
آرتمیس با زیره نظر گرفتن کاهن فهمید که او به دونبال فرصتیست تا بتواند مخفیانه وارده چادری شود که در آن سنگ نوشته و رموز آن نگهداری میشوند.

آرتمیس بعد از فهمیدن این موضوع آن را با دوستانش نیز درمیان گذاشت.

آردین پیشنهاد کرد تا این فرصت را در اختیار کاهن قرار دهند، اما به جای رموز اصلی رموز جعلی جایگذین کنند، و سپس او را زیره نظر بگیرند.

                ***
بعد از چند روز کاهن مخفیانه وارده چادری شد که در آن سنگ نوشته را نگه داری میکردند، او رموز آن سنگ نوشته را برداشت و طوری که دیده نشود از آن اردوگاه خارج شد.

آرتمیس در گوشه ای مخفی شده بود، و بعد از خارج شدن کاهن از اردوگاه او را تعقیب کرد، تا به نزدیکی یک رودخانه رسید، اما چندی نگذشت که بامداد هم به آن مکان آمد و با کاهن ملاقات کرد.

(سال ها پیش بامداد برای تداوم حکومتش از فرقه ای بنام محفل مخفی کمک گرفت.
اما بعد از چند سال او به فرقه ی محفل مخفی مشکوک شد، و میترسید که فرمانداری و رویای امپراطوریش به خطر بیوفتد.
از این رو بامداد چند کاهن را مامور کرد تا مراقب رفتارهای فرقه ی محفل مخفی باشند، وی هم چنین کاری کرد که افراد محفل به کاهنین اعتماد کنند و برای تسلط روی شهر از آنها کمک بگیرند.)
                ***
کاهن با دیدن فرماندار بامداد گفت: قربان همون طور که هدس زدین محفل مخفی مشکوکن آنها در حال ساخت سلاحی آتش افروز هستند.
بامداد پرسید: تو اینو از کجا میدونی؟.
آن کاهن پاسخ داد: من مدتی بود که زندانی آرتام و دوستانش بودم، تا اینکه بلااخره موفق شدم یک روز مخفیانه به صحبتای آنها گوش کنم، این هم مدارکی است که نشان میدهد ساخت آن سلاح در چه مرحله ای است.
               ***
بعد از دور شدن بامداد آرتمیس به آرامی از پشتسر به کاهن نزدیک شد و خنجری را زیره گلوی او گذاشت، و آن مرد را دستوپا بسته نزد آرتام برد.
آرتام با دیدن کاهن گفت: ما چند روز است که تو را زیره نظر داشتیم و میدونستیم که میخواستی رموز آن سنگ نوشته را از اردوگاه خارج کنی برای همین هم رموز جعلی ای را به جای آن رموز اصلی گذاشتیم، و حالا همه چیز رو در مورده تو میدونیم.

کاهن که دیگر نمیتوانست حقیقت را  انکار کند همه چیز را برای آرتام و دوستانش تعریف کرد.

(کاهن گفت: مدتیست که رابطه فرماندار بامداد با فرقه محفل مخفی به مشکل خورده زیرا محفل به دور از چشم بامداد سلاحی آتش افروز ساخته، و حالا فرماندار بامداد میخواهد به آن سلاح دست یابد.)

بعد از شنیدن این ماجرا آرتمیس گفت: حالا وقت آن رسیده تا گروهی که میخواستیم رو به میان مردم بفرستیم، و با اطلاعاتی که از بامداد داریم، اون رو لو بدیم، اینطوری میتونیم با شورش های داخلی بامداد رو برای مدتی از هدفش که ساخت سلاح آتش افروز است دور کنیم.

آرتام با انتخاب کردن چند نفر آتش این شورش را بپا کرد، شورشی ها به میان مردم رفتند و شروع به شعار دادن علیه بامداد کردند، آنها توطئه ها و خیانت های بامداد را برملا ساختند، و کاهن را مجبور به اعتراف به جرم هایی که بامداد انجام داده بود کردند، ماننده همکاری او با یونانیان و دادن نقشه های مقتصات دفاعی کشور به دشمن.
                ***
اما با افشا شدن همه چیز، فرقه ی محفل مخفی اقدامی کرد که انتظارش نمیرفت، آنها آشکارا به مردم حمله کردند، و خیلی ها را کشتند.

خبر قتل عام مردم خیلی زود به پایتخت رسید، و خشایارشاه از شنیدن آن سخت ناراحت شد، او تصمیم گرفت برای انتقام گیری به همراه ۱۰۰۰۰ نفر به ایالت کاریا حمله کند، تا شخصن با فرقه ی محفل مخفی و ارتش بامداد رو در رو شود.
               ***
از این رو فرمانده ی محفل مخفی هم با استفاده از جاسوسانی که در پایتخت داشت از حمله ی خشایارشاه مطلع شد، و به کمک بامداد در تدارک حمله ای همه جانبه به ارتش پارس بود.

بعد از چند روز ارتش از پایتخت به ایالت کاریا رسید، اما سربازان دشمن که از این موضوع مطلع بودند ارتش پارس را در مسیر اردوگاه محاصره کردند، و سپس با آنها وارده نبرد شدند.
               ***                    
در سپاه دشمن ۵۰۰۰ نفر از سربازان محفل مخفی حضور داشتند که با زره های فولادیشان و سلاح های آتش افروزی که در اختیار داشتند صف اول را تشکیل میدادند.
به فرمان خشایارشاه سربازان ایرانی حمله ای را به سمت دشمن آغاز کردند.
اما سربازان محفل مخفی عده ی زیادی از سربازان ایرانی را با سلاح های جدیدشان سوزاندند.

خشایارشاه که با دیدن این قتل عام وحشتناک غافلگیر شده بود، مجبور شد تا به سربازانش دستور عقب نشینی، به سمت اردوگاه را بدهد.
              ***
پس از وروده مجروهین به اردوگاه، درمانگاه آن مکان پر از مجروه جنگی شده بود، بعد از این اتفاق خیلی واضح بود که همه ترسیده باشند، حتی در میان سربازانی که توانستند خود را نجات دهند عده ای بودند که از ترس باهم پچ پچ میکردند.

               ***
آرتمیس که شاهده وروده مجروهین به اردوگاه بود بعد از چند روز نزد خشایارشاه رفت و به سختی توانست درخواست ملاقات کوتاهی را با او داشته باشد.

خشایارشاه بعد از دیدن آن دختر از او خواست تا خود را معرفی کند، و درخواستش را بگوید. 

آرتمیس خود و خاندانش را معرفی کرد، و با دادن نشان سلطنتی اش به خشایارشاه اثبات کرد که فرزند فرماندار لوگدامیس، و جانشین برحق اوست، و مدتهاست تلاش میکند تا انتقام پدرش را بگیرد.

آرتمیس گفت: قربان من و دوستانم دوسال است که بر روی دشمن جدیدی بنام فرقه ی محفل مخفی تحقیق میکنیم.

در این چند سال هم که فرماندار بامداد به قدرت رسیده بود، با این فرقه همکاری داشت، اما وقتی که فهمید فرقه ی محفل مخفی به دور از چشم وی سلاحی آتش افروز طراحی کرده، سعی کرد تا به این فرقه نفوذ کند، تا سر از کار آنها دربیاورد.

آرتمیس در ادامه گفت: قربان من نزد شما آمده ام تا بگویم که نقشه ای در سر دارم، اگر ما بتوانیم به داخل فرقه ی محفل مخفی نفوذ کنیم و سلاح های آتش افروز آنها را نیز از بین ببریم، میتوانیم دشمن را برای همیشه از میان برداریم.

خشایارشاه گفت: درست است، اما چطور؟.

آرتمیس پاسخ داد: ما باید دشمن را مجبور به جنگ کنیم، و آنها را به منطقه ای بکشانیم که میخواهیم، تا یکی از نیروهایشان را دستگیر کنیم، و با اطلاعاتی که از آن شخص میگیریم به اسلحه خانه ی دشمن نفوذ کرده و تمام سلاح های آتش افروزشان را نیز از بین ببریم.
                 ***
خشایارشاه از ایده ی آرتمیس استقبال کرد، و به چادر فرماندهان رفت تا در باب این موضوع با آنها مشورط کند.
               ***

اما بعد از کشته شدن مردم به دست محفل مخفی قدرت بامداد هم رفته رفته روبه افول بود.

و خشایارشاه از این موضوع مطلع شده بود.

                ***

اوضاع در شهر بهم ریخته بود، و مردم ناراضیتیشان را از بامداد با شورش های پیاپی نشان میدادند. 
                ***
 خشایارشاه یکبار دیگر به بامداد اعلان جنگ کرد، اما بامداد میدانست در این اوضاع جنگیدن به صلاح حکومتش نیست، برای همین او با
فرمانده ی ارتشش مشورط کرد فرمانده گفت: قربان من پیشنهاد میکنم که شما جنگ را بپزیرید، اما بجای ارتش خودمان فرقه محفل مخفی را به این ماموریت بفرستید، اینطوری هم از شر فرقه راحت میشویم هم ارتش خشایارشاه ضعیف میشود. بامداد با تکان دادن سرش از پیشنهاده فرمانده استقبال کرد.
               ***
بامداد بلافاصله دستور داد تا همه حتی افراده فرقه محفل مخفی هم به سرسرای قصر بیایند، همه دوره یک میز بزرگ نشسته بودند و با اقسام و انواع غذاها و نوشیدنی ها از خود پذیرایی میکردند.
در همین لحظه بامداد به سخن درآمد و گفت: من به هرکسی که سر خشایارشاه رو برام بیاره پاداش میدم، و پاداش اون شخص فرمان روایی بر یکی از استان های ایران است.
خیلی ها این پیشنهاد را قبول کردند و خیلی های دیگر از ترس رو به رو شدن با ارتش پارس این پیشنهاد را رد کردند.
اکثریت افرادی که خود را برای جنگ آماده میکردند از افراده فرقه محفل مخفی بودند. 
              ***
خشایارشاه شب هنگام به همراه سربازانش به مکانی رفت که قرار بود از آنجا حمله صورت گیرد، او از آن منطقه دیدن کرد. آن مکان دره شیبدار و عمیقی بود که به سختی میشد از آن به یک ارتش حمله کرد، و حتی به سختی میشد از پایین آن دفاعی از خود نشان داد.
در کل آن منطقه مکان سعبال عبوری بود.
خشایارشاه نقشه ای کشید، او افرادش را به سه قسمت تقسیم کرد، بخشی در لا به لای درختان مخفی میشدند، بخشی دیگر پشت دره انتظار میکشیدند، و بخش سوم که از دو بخش دیگر مهمتر بودند تیراندازان بودند، که در سطوح شیبدار دره مخفی میشدند.

(به این صورت که به فرمان خشایارشاه تیرندازان با تیرهای آتشین بخشی از سربازان دشمن را از میان برمیداشتند، و سپس از رو به رو و از پشت سر نیروهای دیگر حمله میکردند، و دشمن را شکست میدادند.) 
                 ***
سربازان دشمن که حدوده ۶۰۰۰ نفر میشدند در صف های منظم شروع به حرکت کردند، تا به دره رسیدند.
خشایارشاه از بالای دره نظاره گر دشمن بود، او دست راستش را به نشانه ی حمله بالا آورد و با اشاره به پایین فرمان حمله داد، کمانداران با تیرهای آتشین به سمت دشمن تیرندازی کردند، سربازان ایرانی با این کار، هم نظم دشمن را بهم ریختند و هم انتقام سربازانی را گرفتند که در جنگ پیشین کشته شدند.
چند دقیقه بعد دو گروه دیگر با دیدن دود آتش به دشمن حمله کردند، سربازان محفل مخفی غافلگیر شده بودند، در چنین فضا ی باریکی استفاده کردن از سلاح های آتش افروز غیره ممکن بود، و همین دلیل باعث شد که دشمن مجبور به جنگ از فاصله ی نزدیک شود.
ارتش محفل مخفی در محاصره ی سختی قرار گرفته بود، از این ارتش بزرگ فقط رابط به همراه فرمانده محفل مخفی و بامداد با چند محافظ
توانستند با باز کردن راهشان فرار کنند، اما باقی ارتش به جز یکی از سربازان کشته شدند.
               ***
وقتی که جنگ با پیروزی سربازان ایرانی تمام شد آرتمیس از میان نیروهای خودی راهش را باز کرد و جلو آمد، او نقاب از چهره ی آن سرباز برداشت، اما باورش نمیشد شخصی که پشت آن نقاب میبیند مهربد محافظ سابق پدرش باشد، به دستور خشایارشاه دست های آن زندانی را از پشت بستند و به اردوگاه بردند تا از او اطلاعاتی در مورده اردوگاه محفل مخفی بگیرند.
                             
آرتمیس گفت: قربان اگر اجازه بدهید من از زندانی بازجویی کنم.
خشایارشاه وقتی با چهره ی مصمم آرتمیس رو به رو شد بدون هیچ مخالفتی درخواست او را قبول کرد و گفت: خیلی خب میتونی کارت رو از همین الان شروع کنی.

آرتمیس وارده سلول مهربد شد، و با برگرداندن صندلی ای که در گوشه ی دیوار بود روی آن نشست، و گفت: معلومه که از دیدن من خیلی خوشحال نشدی؟
مهربد صورتش را روبه آرتمیس کرد و با چهره ای مغرورانه پاسخ داد: زود باش منو بکش و انتقام خون پدرت رو بگیر چون کسی که به اون نیزه زد من بودم.

آرتمیس خشمش را کنترل کرد، و سپس از جایش بلند شد و به طرف مهربد رفت: بابت خیانتی که به پدرم کردی حتما مجازات میشی.
اما حالا برام جالب شده که بدونم، تو در میان افراده محفل مخفی چه میکردی؟.

مهربد ساکت ماند و چیزی نگفت، آرتمیس چشم در چشم مهربد دوخت: نمیدونم چرا ساکتی تو و حتی اطرافیانت پشیزی برای محفل مخفی ارزش ندارین، آرتمیس با جدیت ادامه داد: افراد محفل اگر متوجه بشن تو بازداشت شدی تمام خانوادت رو میکشن، اما اگر با ما همکاری کنی من هم به تو قول میدم تا از خانوادت محافظت کنم.

مهربد نگران شد و به خود آمد، و به هرچه که میدانست اعتراف کرد.

(مهربد گفت: وقتی که بامداد متما شد که فرقه داره سلاح های اتش افروز میسازه از من خواست تا به عنوان یکی از سربازان محفل مخفی به اون فرقه نفوذ کنم و از سلاح جدیدشون اطلاعات جمعاوری کنم.)

آرتمیس در ادامه سوالاتش پرسید: تو بارها و بارها به مقر محفل مخفی رفتی اونجا در کجا واقع شده؟

(مهربد گفت: اردوگاه محفل مخفی واقع در غاری در غرب قصر هالیکارناس است، ولی باید برای ورود به آن مکان حتما از مهر مخصوص فرقه ی محفل مخفی استفاده کرد، که فقط یک نفر از این مهر ها میسازه فردی بنام "اشاداد".)

مهربد که میدانست حکمش اعدام است، روبه آرتمیس کرد، و برای آخرین بار گفت: خاهش میکنم از خانوادم مراقبت کن.

آرتمیس روبه مهربد کرد: من مثل تو نیستم و به قولی که دادم عمل میکنم.

              ***  

آرتمیس با اطلاعاتی که در دست داشت نزد خشایارشاه رفت که در چادره فرماندهان حاضر بود.

همه از جمله آرتام و آردین در آن مکان دوره یک میز چوبی جمع بودند.
آرتمیس روی یک صندلی نشست و روبه خشایارشاه کرد و گفت: قربان من با مهربد صحبت کردم.

(اون به من گفت: که مقر محفل مخفی در غرب قصر هالیکارناس واقع شده، و اینکه تردد در آن منطقه کار آسونی نیست، و ما به مهر مخصوص محفل مخفی نیاز داریم و تنها کسی که این مهرها رو میسازه شخصیست بنام اشاداد.)

آرتام گفت: من نقشه ای دارم، بعد از بدست آوردن مهر مخصوص محفل، ما به جنوبی ترین نقطه از مقر دشمن نقل مکان میکنیم، و از آن منطقه حملاتی رو انجام میدیم، تا تمرکز دشمن رو بهم بزنیم، آنوقت میتونیم در همین فاصله گروهی از نیروهامون رو با زره افراد محفل مخفی به مقر دشمن بفرستیم، و سلاح های آتش افروزشان را نیز از کار بیندازیم.

              ***

در مدت زمانی که مهرها آماده شد، آرتام هم داوطلب انجام ماموریتی شد، که پیشتر نقشه اش را کشیده بود، او حاضر شد به مقر دشمن نفوذ کند و سلاح های آتش افروز آنها را از کار بیندازد.

وی با اطلاعاتی که از مقر محفل مخفی داشت، آن مکان را پیدا کرد، اما هرچه به دروازه اصلی نزدیکتر میشد ترس و اضطرابش نیز بیشتر میشد.

                ***

آرتام که در پوشش سربازان دشمن بود، بعد از رسیدن به دروازه اصلی خود را جمعوجور کرد، و روبه افسرنگهبان گفت: من و گروهم از نیروهای گشتی هستیم، من حامل اخباری مهم از شهر هستم و باید هرچه سریعتر فرمانده رو ببینم.

افسرنگهبان با صدایی نتراشیده و نخراشیده گفت: اول باید مهر تایید تو ببینم، بعد از رویت مهر آرتام و گروهش وارده مقر محفل مخفی شدند.

               ***

بعد از گذشتن از راه رویی طولانی آرتام به سرسرایی رسید، و در آن مکان با فرمانده محفل مخفی رو به رو شد، فرمانده روی صندلی ای نشسته بود، آرتام با دیدن آن شخص لحنش را عوض کرد و با آشفتگی گفت: قربان من از شهر آمده ام و حامل خبر مهمی برای شما هستم.

فرمانده با نگرانی پرسید: چه اتفاقی افتاده؟.

آرتام پاسخ داد: من از جاسوسانم شنیده ام که سربازان ایرانی قرار است صحر گاه فردا به شهر حمله کنند.

             ***

فرمانده که این حمله را خطری برای بقای محفل مخفی میدانست دست به کار شد و آخرین شانسش را برای حفظ قدرتش در ایران امتحان کرد، وی با آماده کردن گروهی از بهترین سربازانش عاظم شهر شد.

              ***

در همان لحظه بود که آرتام فرصت را قنیمت شمرد، و با پیدا کردن اسلحه خانه دشمن تمام سلاح های آتش افروز آنها را از بین برد.

               ***

اما در طرفی دیگر ارتش محفل مخفی که مدتی میشد از مقر خود دور شده بود، توسط سپاه پارس در میانی راه غافلگیر شد، جنگ سختی بین هر دو گروه شکل گرفت، که نتیجه آن شکست ارتش محفل مخفی و عقب نشینی این گروه را در پی داشت.

              ***

ولی برای آرتام شرایط طور دیگری رقم خورد، بعد از اینکه او موفق شد تمام سلاح های دشمن را از کار بیندازد، سعی کرد از مقر دشمن فرار کند، اما ناگهان با نگهبانان محفل مخفی رو در رو شد، و مجبور شد با آنها درگیر شود، در این مبارزه آرتام به شدت زخمی شد، ولی با این حال او موفق به از کار انداختن سلاح های آتش افروز دشمن شد.

              ***

فرمانده محفل مخفی با شنیدن این خبر بیش از پیش ارتشش را در معرض ضعف میدید، آنها به همین دلیل مجبور به عقب نشینی به مقدونیه بودند، ولی قبل از آن فرمانده محفل که از دست ایرنی ها خشمگین بود، برای انتقام گیری دستور داد تا آرتام را به تیرکی چوبی ببندند و بعد در تلی از هیزم بسوزانند.

پس از این عمل وحشتناک فرقه محفل مخفی برای همیشه به مقدونیه عقب نشینی کرد.

               ***

در طی جنگ های پی در پی سربازان پارسی موفق شدند به شهر مسلت شوند، آنها بلافاصله به قصر هالیکارناس یورش بردند و آن مکان را محاصره کردند، خشایارشاه به سربازان داخل قصر فرمان عف عمومی داد، بیشتر سربازان این فرمان را پذیرفتند، اما بامداد که حاضر نبود تسلیم شود با خانواده اش به سمت آتن فرار کرد.

               ***

پس از باز شدن دروازه ها به روی آرتمیس و یارانش، این نخستین باری بود که او بعد از گذشت سال ها موفق به دیدن قصر میشد، حالا که تمام سربازان، فرمانده ها، و حتی مردم شهر وارده سرسرای قصر شده بودند، خشایارشاه با صدایی رسا اعلام کرد: ما امروز به افتخار این پیروزی جشن بزرگی خواهیم گرفت، و از حالا به بعد آرتمیس را به فرمانداری ایالت کاریا منصوب خواهیم کرد.

آرتمیس خود را برای مراسم جانشینی آماده میکرد، اما قبل از آن او باید حتما تن به ازدواجی اجباری میداد، بزرگان شهر هر کدام یکی از فرزندانشان را معرفی کردند، اما آرتمیس هیچ میلی به ازدواج با آنها نشان نمیداد و همه را رد میکرد، روزی آردین در جستوجو آرتمیس بود، که او را در بالای کنگره دید، آردین که شاهد چهره درهم آن دختر بود گفت: چه شده؟ که آرتمیس پاسخ داد: نمیدونم چه کنم من هیچ میلی به ازدواج با فرزندان صاحب منصبان کشور را ندارم، ولی از طرفی برای احقاق حقم باید حتما ازدواج کنم.

در همین لحظه بود که آردین شیئی را به نشانه ابراز علاقه به آرتمیس تقدیم کرد، آرتمیس بهد زده به چشمان آردین خیره شد، پس از لحظاتی آردین با صدایی لرزان گفت: من مدتهاست به دونبال فرصتی بودم تا از تو تقاضای ازدواج کنم، نه بخاطر جایگاهت، بلکه واقا از سمیم قلب به تو علاقمندم، آرتمیس که تا آن لحظه ساکت بود لبخندی به پهنای صورتش زد، و به تقاضای ازدواج آردین پاسخ مثبت داد.

با اینکه بزرگان شهر از این وصلت ناراضی بودند، ولی آندو در آتشکده دربار به عقد یک دیگر درآمدند.

آرتمیس و آردین خیلی زود صاحب فرزنده دختری بنام "پیسیندلیس"شدند.

             ***

چهار سال بعد یعنی در سال ۴۸۰ پیش از میلاد خشایارشاه به یونان اعلان جنگ داد.

در آن دوره دولت شهرهای یونان هکومتی واحد نداشتند، پس خشایارشاه با پیغامهایی آنها را به صلح دعوت کرد، تا خون کمتری ریخته شود، تمامی دولت شهرها جزء آتنیان، و اسپارتان پیمان صلح را پذیرفتند، آتنیان که خطر حمله ارتش پارس را جدی میدیدند از اسپارتان درخواست کمک کردند، و اسپارت ها هم قبول کردند که بعد از برگزاری جشن تاج گذاری به آنها کمک کنند.

              ***

ولی ارتش پارس خیلی زود به سمت یونان لشکر کشی کرد، و در اولین حمله اش جزایره پیش رویش را تصرف کرد.

            ***

اسپارتان پس از این حمله با بزرگان شهر مشورط کردند، و بعد تصمیم گرفتند تا وقت را تلف نکنند و هرچه سریعتر به سمت آتن حرکت کنند.

               ***

ارتش پارس هم پس از امن کردن دریای سیاه دست به ابتکاری هوشمندانه زدند، به دستور خشایارشاه پلی معلق ساخته شد، به این صورت که کشتی هایی را در کنار هم قرار دادند، سپس تیرک های چوبی ای را روی آنها گذاشتند، و کنارهای آن را بالا آوردند، تا اسب ها به هنگامه حرکت از آن نترسند و نیروی سواره نظام بتوانند به راحتی از روی آن عبور کنند.

اما با این حال وقتی ارتش پارس به آتن رسید توسط ارتش دشمن غافلگیر شد، آنها ناجوان مردانه به دست قبای اسپارتان کشته شدند، فرمانده اسپارت ها که شخصی بنام "لئونیداس" بود، از آرایش جنگی متفاوتی استفاده کرد، سپاه او با نیزه هایی بلند و سپرهایی بزرگ در صفوف مسطتیلی شکل ایستاده بودند، آنها با همین روش موفق شدند تا ارتش پارس را شکست دهند، و ایرانی ها را مجبور به عقب نشینی کنند.

اما خشایارشاه نا امید نشد، او با یک پیغام آرتا را از پایتخت فراخواند، و قست داشت، تا اینبار از مقدونیه به آتن حمله کند، پس خشایارشاه ارتش دیگری را آماده نبرد کرد، در همان روزهای اولیه که ارتش آماده حمله میشد، پیکی سر رسید، آن قاسد حامل پیغام مهمی بود، او گفت: ارتش محفل مخفی از طریق جاسوسانش از حمله شما مطلع شده و به دستور فرمانروا لئونیداس خود را در مقدونیه آماده مقابله با سربازان پارسی کرده، آنها تدارک زیادی برای پیروزی در این جنگ دیده اند و قسد دارند تا انتقام شکست های قبلی را بگیرند.

خشایارشاه با جمعاوری اطلاعاتی از منطقه نبرد، در ارتفاعات مقدونیه اردو زد، وی قسد داشت تا نخست به انبارهای آذوقه دشمن حمله کند، و سپس با یک حمله همه جانبه آنها را شکست دهد.

خشایارشاه به نوبت حملاتی را به طرف انبارهای آذوقه دشمن انجام داد، و در هر حمله موفق به آتش کشیدن آنها شد، و دست آخر هم با یک حمله نهایی اردوگاه دشمن را به تصرف نیروهای خودی دراورد.

             ***

پس از فطح مقدونیه توسط سربازان پارسی لئونیداس نزد بامداد رفت، و به او وعده کرد، در صورتی که بتواند خشایارشاه را شکست دهد دوباره فرمانداری ایالت کاریا را بدست خواهد آورد.

              ***

هفته ها گذشت، تا اینکه خشایارشاه تصمیم گرفت از طریق گذرگاهی

به سمت آتن حرکت کند، پشت کوهای مقدونیه و آتن گذرگاهی قرار داشت، و خشایارشاه قست داشت تا از آن مکان دیدن کند، پس از اطمینان خاطر از امن بودن مسیر، سپاه پارس عاظم آتن شد.

             ***

خشایارشاه کماندارانش را در گذرگاه مستقر کرد و ارتشش را به میان سپاه دشمن فرستاد، سربازان پارسی با رخنه کردن در صفوف ارتش اسپارتان دشمن را غافلگیر کردند، آنها ساعت ها جنگیدند، تا اینکه نیروهای پارسی دست به عقب نشینی ساختگی زدند، و به سمت گذرگاه رفتند، تا دشمن را مجبور کنند که به تعقیبشان بروند، اما زمانی که سربازان دشمن به گذرگاه رسیدند در تله سربازان پارسی افتادند، لئونیداس و یارانش توسط کمانداران پارسی کشته شدند. 

اما بامداد توانست از این مهلکه جان سالم بدرببرد، او تنها کسی بود که توانسته بود خود را نجات دهد.

               ***

پس از سقوت شهر آتن، خشایارشاه تصمیم گرفت تا از دریا حمله ای را به آتنیان انجام دهد، و آنها را برای همیشه شکست دهد.

             ***

پس خشایارشاه با فرماندهانش بر سر جنگ دریایی مشورط کرد،

آرتمیس گفت: قربان شما که آتن را تصرف کرده اید پس چرا میخواهید از طریق دریا به یونانیان حمله کنید، آنها در دریا نوردی قدرت زیادی دارند.

                ***

اما خشایارشاه رای را بر اکثریت گذاشت، و همه فرماندهان قبول کردند تا از سمت دریا به طرف یونانیان یورش ببرند.

             ***

صبح روز بعد کشتی های پارسی در تنگه آماده بودند تا به مصاف دشمن بروند، اما بخاطر قدرت کشتی های یونانی بخشی از کشتی های ایرانی در این نبرد قرق شدند، و تنها تعدادی از کشتی های پارسی باقی ماندند که دست به عقب نشینی زدند، و کشتی های دشمن به تعقیب آنها رفتند، آرتمیس که فرماندهی پنج کشتی ایرانی را بر عهده داشت برای نجات ناوگان ایران اقدام کرد، او به سمت کشتی های یونانی حمله کرد، جنگ سختی بین آنها شکل گرفت، آرتمیس به همراه نیروهایش خود را به یکی از کشتی های دشمن رساند، و وارده آن کشتی شد، نبرد بین هر دو گروه بالا گرفته بود، که ناگهان آرتمیس چهره ای آشنا را دید، آن شخص بامداد بود، که بعد از شکست نیروهای اسپارتان به نیروی دریایی آتنیان پیوسته بود، آرتمیس به سمت بامداد یورش برد و با او نبرد کرد، هر دوی آنها در شمشیرزنی ماهر بودند و به ندرت از خود ضعف نشان میدادند، جنگ آندو به درازا انجامید تا اینکه بلااخره آرتمیس با یک ضربه بامداد را به دکل کشتی کوبید و شمشیرش را وارده قلب او کرد.

             ***

بعد از کشته شدن بامداد، آرتمیس توانست بخشی از ناوگان ایران را نجات دهد، و سرانجام نزد دوستان، آشنایان، و خانواده اش برگردد، او همچنین از خشایارشاه مقام نخستین دریا سالار زن ایران را دریافت کرد.

            پایان