دلنوشته ای با بریده ای از کتاب 

سلام یه شنبه ی زیبای دیگه از راه رسید.

امروز صبح زود بیدار شدم و خداروشکر زود ماشین گیرم اومد.شدیدا خوابم میومد شروع کردم به خوندن کتاب مسئله ی مرگ و زندگی اما یه باره به خودم ااومدم که گردنم خم شده و خواب رفتم.اصلا نمی تونستم  چشمام رو باز کنم.هنوز نرسیده بودم پس دوباره خواب رفتم تا نزدیک هایی که می خواستم پیاده بشم.یه مسیری رو پیاده روی کردم و مجدد سوار ماشین شدم و این بار بدون اینکه خواب برم کتابم رو خوندم.

کتاب مسئله ی مرگ و زندگی 

#بریده ای از کتاب 

به او می گویم : به این لحظات فکر کن.من عاشق هر ثانیه ش هستم.چطور میتونی این ها رو نادیده بگیری؟او پاسخ میدهد:« مثل این که گوش نمی کنی .من ارزش این لحظات رو می فهمم؛ اما نمی تونم رنجی رو که اکثر مواقع تحمل می کنم ،بهت نشون بدم.اگر به خاطر تو نبود،مدت ها پیش همه چیز رو تموم کرده بودم.» به حرف هایش گوش می کنم.ایا حق اوست؟

دکتر اروین منتظر این هست که جواب ازمایش مریلین برسه ولی هنوز هم باید منتظر باشه .مریلین از زندگی خودش پیشمون نیست به جمله ای نیجه میرسه که در زمان درست مردن.

تا اینکه جواب ازمایش میاد و میبینه که برخی شاخص های منفی در طول چند هفته کاهش پیدا کردهاند.در ماه سپتامبر یکی از دوستهای مریلین به نام ایوری یک دورهمی خیلی خوب تشکیل میده و همه دوستان روز دعوت می کند و مریلین خیلی خوشحال از این دورهمی و همگی ابتدا کتاب سی نامه کوتاه نوشته اند

#بریده ای از کتاب:

یکی از این یادداشت ها این طور شزوع میشود :شاید نمی دانی از اولین باری که همدیگر را دیدیم،چقدر برایم مهم بوده ای! یکی دیگر این طور :« در چه دنیاهایی را که به رویم باز نکردی!» و دیگری : «آشنایی با تو برای من شانس و فرصتی بزرگ بود!»

برچسب‌ها: دلنوشته, کتاب, مامان, اروین یالوم