💁🏻⚜☯دنیای وارونهٔ دختران☯⚜🙆🏻

★»🔹بِسمِ رَبِّ الرَّحمة🔹«★

🔻از خواهر کوچکم که تا سر کوچه‌مان همراهم آمده بود خداحافظی کردم و بوسه ای در هوا برایش فرستادم. 
او هم جواب بوسه ام را داد و خندهٔ شیرینی کرد. 
سرم را که برگرداندم مرد جوانی را دیدم که بر روی موتور سیکلتش لم داده بود و نگاهم میکرد.. 
نگاهم را که به خودش دید لبخندی برویم زد و چیزی
زیرلب گفت که نشنیدم.. 

⚠خطر!
⚠خطر!
⚠خطر!

🚫.اما من، از ترس اینکه پشت نقاب این لبخند نیت دیگری نهفته باشد، جواب لبخندش را با اخمی دادم و به راهم ادامه دادم! 
⏺کمی جلوتر خیابان اصلی بود به آرامی از وسط خیابان رد شدم و در سایه ای کمی دورتر از ایستگاه اتوبوس ایستادم و منتظر ماشین شدم. 
احساسِ خنکیِ قطرات عرق که از پشت گردن و کمرم سرازیر میشد همراه با وزش نسیم گرم تابستان در اوج گرما کمی از دمای بالا رفتهٔ بدنم کم میکرد. 
انگار خبری از ماشین نبود... 
نگاه های مردم در حال حرکت اطرافم، معذبم میکرد.. 
چرا حس میکنم همه به طور عجیبی نگاهم میکنند.. ؟! 

☠️اضطراب!
☠️اضطراب!
☠️اضطراب!

⏺اتوبوسی که از لحضهٔ آمدنم در ایستگاه ایستاده بود پر شد و حرکت کرد.. 
باخودم گفتم، خوب شد با آن اتوبوس شلوغ نرفتم! 
وگرنه تا فردا هم به مقصد نمیرسیدم و فقط باید منتظر سردرد و سرگیجهٔ ناشی از چرخیدن این وسیلهٔ بزرگ در خیابانها میشدم... 
اما از اینکه هیچ ماشینی توقف نمیکرد کم کم داشتم از انتخابم پشیمان میشدم که چرا با همان وسیلهٔ سر درد آور بزرگ نرفتم.. 
بالأخره یک ماشین از آنهمه ماشین در حال حرکت توقف کرد... 
قدمی جلو گذاشتم تا سوار شوم اما؛
در لحضه ای نگاهم به شیشه های دودی ماشین افتاد،...⚠ 
درست است که این قابلیت در ماشین پدرم هم وجود دارد و جلوی ورود گرما و نور خورشید را میگیرد، امّا... 

🚫منصرف شدم و قدم پیش آمده را برگشتم..!!
الآن کو تا اینکه سر و کلهٔ یک ماشین دیگر پیدا شود... 
چند دقیقه ای همچنان منتظر ماشین بودم و خودم را لعنت می فرستادم که چرا با همان اتوبوس نرفتم... 
ظهر بود و اوج گرما.. 
عبای مشکیِ تنم هم بیشتر، نور خورشید را جذب خود میکرد... 
ابروانم از شدت گرما در هم گره خورده بودند،
ماشین های زیادی همینطور بی تفاوت از کنارم رد میشدند تا بالاخره؛
ماشین دیگری جلوی پایم توقف کرد.. 
قدمی جلو گذاشتم.. ماشین یک سمند شخصی بود..!! 
🚫با فکر اینکه ممکن است پشت این توقف حیله و افکار شومی نهفته باشد، همان قدم پیش آمده را پس گرفتم و دوباره سر جایم ایستادم... 

⚠خطر!
⚠خطر!
⚠خطر!

⏺اینطور که معلوم است امروز بخت با ما یار نیست... 
عجب شانس خوبی، چون فردا هم همین وضع ادامه دارد...
دست از پا شکسته تر سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. 
در مدت زمانی که در انتظار آمدن اتوبوس گذشت ؛
به این فکر کردم که چرا در عصری نوین و اسلامی، 
دخترانی چون من باید انقدر جامعه ستیز و ترسو بار بیایند که حتی برای گرفتن یک تاکسی و رسیدن به مقصدی که میخواهند باید اینهمه سختی را متحمل شوند و انقدر حریصانه عمل کنند... 
اما هرچه فکر کردم به جوابی نرسیدم...!! 
بالاخره بعد از پانزده دقیقه تأخیر که با وجود آن گرمای طاقت فرسا هر یک دقیقه به اندازهٔ ساعتی به طول می‌انجامید، اتوبوس رسید و در ایستگاه توقف کرد... 
لبخندی از روی رضایت بر لب آوردم و به داخل همان وسیلهٔ بزرگ سردرد آور که در دقایق اخیر دیگر آرزویم شده بود پا گذاشتم...!! 
جالب بود که در آخر همان هم برایم به اندازهٔ غنیمتی ارزش داشت. 
چقدر شلوغ... نگاهی به صندلیهای پر اتوبوس انداختم، نا امید گوشه ای ایستادم و اتوبوس حرکت کرد.. 
قوزک پای راستم به خاطر کفشی که پوشیده بودم درد میکرد...!
تمام صندلیهای قسمت زنان که پر بود.. 
نگاهی هم به قسمت مردان انداختم.. 
تک و توک چند صندلی خالی پیدا میشد که نزدیک‌ترینشان به من همین صندلی جلوییم بود که پسر جوانی روی صندلی کناری‌اش کنار پنجره، نشسته بود..!!
گزینهٔ سختی بود... جرئت آن را نداشتم که بروم و کنار آن پسر بنشینم... 
ولی، از طرفی هم این گرما افزون بر درد پاهایم امانم را بریده بود.. 
مخصوصا اینکه نیم ساعتی را هم در انتظار ماشیم ایستاده بودم... 
کمی دیگر دندان روی جگر گذاشتم و از جایم حرکت نکردم... درحالی که تازه فقط یک ایستگاه را رد کرده بودیم... 
سر آخر ناچار به سمت صندلی خالی رفتم و آرام و پر استرس روی آن نشستم و نفسی تازه کردم... 
با اینحال که هنگام نشستنم پسری که کنارم نشسته بود خودش را جمع تر کرد و مجال بیشتری را برایم خالی کرد، اما باز هم نتوانستم استرس زیاد از حد خودم را پنهان کنم و مانند کسی که کنار یک جزامی نشسته باشد خودم را در دورترین نقطهٔ ممکن صندلی محدود کردم...
این استرس و ناآرامی تا آخرین لحضه ای که آن پسر با گفتن یک ببخشید آرام از کنارم رد و از اتوبوس پیاده شد ادامه داشت... 
بماند که با چه خجالت و سرعتی از جا برخواستم و راه را برایش باز کردم تا برود... 
⏺بالاخره با هر زحمتی که در میان بود، به مقصد رسیدم... 
راه رفتن در آن هوای گرم عین دیوانگی بود... 
در میان این گرما و فکر مشغول من، نگاهم به دکه های 
رنگارنگ آبمیوه و بستنی فروشی خورد.. 
با خود گفتم، در این هوای شرجی یک بستنی قیفیِ سرد و شیرین، عجب میچسبد...!! 
🚫اما حیف و هزاران حیف که این دکه ها جایی برای نشستن ندارند و مجبور بودی بستنی را در دست بگیری و در حال حرکت میل کنی..! 
و طبیعتا برای یک دختر عیب است که در خیابان چیزی بخورد و بستنی در دست حرکت کند...!! 

⚠حسرت!
⚠حسرت!
⚠حسرت!

🚫برای همین باز هم قدم پیش آمده برای خرید بستنی را بازگشتم و با نگاه حسرت باری به خرید یک لیوان آبمیوه بسنده کردم... 
بازهم یک آبمیوهٔ تگری در چنین روز گرم و پر استرسی خالی از لطف نبود.. 
خوش‌بختانه برای بازگشت دیگر مکافات آمدن را نداشتم و همراه با پدرم به خانه بازگشتم... 
در راه بازگشت سکوت بر فضای ماشین حکمفرما بود و من درحالی که از خنکای هوای کولر لذت میبردم،
غرق در اتفاقات عجیب امروز بودم..! 
عجب روزی شد امروز..
با خودم فکر کردم؛
آیا این شرایط، بسته به امروز بود؟...
یعنی فردا دیگر این‌چنین نخواهد بود؟... 
فردا دیگر مجبور نیستم به خاطر احتمال اینکه مبادا حیله ای پشت پردهٔ کارها و حرکات مردم و اطرافیان باشد،

سوار ماشین هایی که به دنبال روزیشان مسافر میگیرند نشوم، درد را متحمل شوم و کنار مردی ننشینم، در اوج گرما با حسرت از کنار بستنی های خنک و تگری کنار خیابان ها رد شوم، و حتی جواب لبخندی را با اخم دهم... ؟
آیا دیگر مجبور نیستم به خاطر حفظ متانت و آبرویم
از حقم بگذرم و یا حتی برای ابتدائی ترین چیزهایی مثل امنیت، اتّکاءِبنفس، سوار تاکسی شدن، بستنی خوردن، لبخند زدن و خندیدن؛ که یک پسر،
از بدو تولد از آنها بهره میبرد،
منِ دختر، در سن بیست سالگی از آن محروم باشم... ؟
یا اینکه فردا هم باز همین آش است و همین کاسه...!!؟
که نه تنها فردا، بلکه فرداها و سالهای دیگر هم باز وضع همینطور است که امروز بود... ؟
آیا منِ دختر بیست سالهٔ نوعی، 
نباید این حق را داشته باشم که حد اقل،
هنگام راه رفتن در خیابانهای زادگاهم،
جایی که در تمام خاطرات کودکی‌ام نقش مهمی را ایفا کرده است، امنیت کافی داشته باشم و راحت با خیالی آسوده چه در خیابانهای شلوغ و چه در کوچه پس کوچه های آرامش قدم بزنم... ؟
یا این حق، فقط برای پسران و مردان و استثنائاً زنان پا به سن گذاشتهٔ جامعه است... ؟
دختران جوانی چون من، برای دست یافتن به همچین نعمتی که برایشان یک آرزوست، باید تا یک سن خاص و پا به سن گذاشتن خود صبر کنند... ؟؟
هرچند ممکن است اینها همه تفکرات خیالی من باشد و هیچکدام وجود خارجی نداشته باشند... 
پس چرا من احساس معذب بودن دارم.. 
این بی اعتمادی نسبت به قشر مردان و پسران جوان جامعه از کجا نشأت گرفته..؟
این ترس و هراس به دلیل دختر بودن، از کجا و از کدام نسل نشأت گرفته... ؟
آیا به دلیل افکار منفی عموم مردم است یا دور و اطرافیانمان زیادی دخترهارا ترسو و بدون اعتماد بنفس بار آورده اند... ؟! 
این باور ها واقعی بود؟ یا فقط افکار و تخیل.. ؟!

✏💭✉❤✉💭✏
  ✂📜✂📜✂

⏺این تنها برش کوچکیست که هر روزممکن است به دلیل خرابی تفکرات عموم، بدی زمانه، و یا تلقین اطرافیان، برای هر دختری اتفاق بیفتد... 
کسی چه میداند..!🤷🏻

ممکن است روزی زمانه عوض شده و دنیا برای دختران جای بهتری شود!!!

یا حتما باید سرزمینی جداگانه، مختص به دختران فتح شود...!!؟

تا هیچ حسرت و ترس و اضطرابی در دلهای کوچکشان باقی نماند...!!؟

امیدوارم به عنوان مردمانی آگاه بتوانیم باهم راه حلی بیابیم...!

🌻⚜خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خوشنود باشی و ما رستگار⚜🌻

⏮نویسنده:سیده.کوثر.محفوظی🌷