رمان پارک ملت 

 #قسمت_اول

 

 روز یکی از دوستان از من پرسید عاشق شده ای ؟ با یک نگاه عجیب منتظر جواب من بود که میخواهم چه بگوییم !! چند لحظه تفکر کردم که چه بگوییم هرچه بگوییم شاید جبهه بگیرد مقابل حرفم گفتم بزار حقیقت رو بگوییم شاید دیدش نسبت به من عوض شود ولی دل را به دریا زدم گفتم : بله عاشق شده ام . شاید در نگاه اول کار زشتی بود که گفته ام عاشق شده ام ولی با کمی تامل دیدم که حرف بدیم نزده ام منی که عاشق شده ام چرا نگوییم ؟؟ چراا ترسی در وجودمان هست که میترسیم کسی بفهمد عاشق شده ایم ؟؟!! انگار جرم سنگینی انیکجام داده ایم دل بسته ایم به یک نفر دیگر؟! حس مجرمانه ای که هر لحظه در حال خفه کردن و در حال لو دادن است . اگه یک نفر عاشق به این چهره عبوس و غمگین و گه گاهی شاد و لبخند زنان نگاه کند مطمئنا میفهمد که یک دل نه صد دل عاشق شده ایم . عشق و عاشقی خیلی خوبه بله عاشقی خوبه ولی درست عاشق شدن مهمه و عاشق یک‌شخص درست مهمه که تنهاتون نذاره بره و دیگه پشت سرشو نگاه نکنه اگه تا اخر راه کنارتون باشه زندگی توی کلبه ی اجاره ای خراب از صدتا کاخ بیشتر بهتون خوش میگذره وگرنه تو بهترین کاخ ها با کسی دوسش نداری زندگی کنی جهنمه پس درست انتخاب کنید و درست عاشق بشید . متاسفانه عاشق شدن دست خود ادم ها نیست یک لحظه دل ادم میره سمت کسی که اصلا علاقه ای بهش نداره دل میبنده بهش که تا چند لحظه ی قبل هیچ حسی بین این دو نفر نبود ولی با یک نگاه با یک چشم بهم زدن این حس در دل و جان این شخص به وجود میاد یک لحظه س این حس ولی سال ها طول میکشه که این حس بره تو جوانی عاشق شده ولی تا موقع مرگ فراموشش نکرده طرف جوون میکنه تا این حس بره ولی ..... بله عاشق شدم تو یک روز سرد زمستونی زیر باران شدید که خیس باران شدیم یک لحظه گوشه ی پارک نگاهمان بهم گره خورد همان یک لحظه باعث شد که زندگیم با گذشته ی چند ثانیه قبل خیلی فرق بکند بله من نا خوداگاه عاشق شدم بدون هیچ پیش زمینه ای دل به یک نفر دیگر بسته ام من دیگر همان سعید چند لحظه پیش نیستم ؛ من دیگر وجود ندار بلکه شده ام دونفر قلبم برای یک نفر دیگر میزد ؛ نفس هایم شده بود برای یک نفر دیگر ... کسی که شاید در نگاه اول من همه چیزمان یکی بود بهم میخوردیم چقدر شبیه هم هستیم ادامه دارد...

Image for post
Image for post