رمان پارک ملت

#قسمت_دوم

 

هیچ وقت نظر دونفر شبیه هم نیست.
و یک نظر ندارن، مگه با صحبت کردن درمورد اون مشکلات‌ بتونن یک راه حلی پیدا کنن ؛
همونطور که گفتم؛ من آینه ی خودم می دیدمش و کامل کننده ی خودم میدونستمش و برام یک نیمه ی گمشده بود. اونم با یک نگاه ، خیال پردازیها میکردم. که اگه خانومم بشه ، باهم تلاش میکنیم ، خونه میخریم، ماشین میخریم ،  بچه دار میشیم  و... کارم شده بود برم تو همون پارک منتظر دیدنش بشم که رد بشه و منم بهش نگاه کنم و غرق افکار خودم بشم؛کم و بیش فهمیده بودم که اونم بهم علاقه داره، با نگاه های خاصش، در کنار دوستاش حرفایی که می زد می شنیدم.  
روز ها گذشت و گذشت تا یک روز با قصد صد درصدی رفتم جلو و گفتم:  
من واقعاً دوسِت دارم. با یک نگاه عاشقت شدم و چندین وقته که دارم  
بهت فکر میکنم و هر روز با فکر تو می خوابم و بیدار میشم ؛ عشق تو قدرت عجیبی بهم داده ، قدرت مطالعه بیشتر ، ورزش بیشتر، فکر به آیندمون.. 
با تأمل بسیار زیادی گفت: باید فکر کنم،  بعداً جواب میدم. مدتی گذشت...  
منم که منتظر جوابش بودم، سمت پارکی که هر وقت می دیدمش نمی رفتم تا جوابمو بده. بهرحال یک هفته بعد جوابمو داد: که نمیشناسمت و باید شناخت بیشتری پیدا کنم تاجواب قطعی رو بدم . 
وعده ی ما پنج شنبه ها همون پارک همیشگی شد، تا همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم و بیشتر باهم آشنا بشیم و بعدش خونواده هارو در جریان بذاریم . 


💢 یک روز قبل از دیدار: 

من برای اولین بار خواستم هدیه ای بگیرم و پیش معشوقم برم . 
یک روز قبلش، تمام بازار رو از ظهر تا نزدیکای غروب گشتم تا تونستم یک 
هدیه ناقابل براش بگیرم، از جیب خالیم نگم و از هدیه های گرون قیمت... 
مغازه های طلا فروشیُ که می دیدم، آهِ حسرتِ نداشتنِ پول برای خرید هدیه ی  طلا از نهادم بلند میشد... 
از جلویِ مغازه های آرایشی و.. رد میشدم و با دیدن ادکلن های گران قیمت و جیب خالی بیشتر ناراحت میشدم.. 
خلاصه با چندین ساعت چرخیدن یک مغازه ای برام جلوه گری میکرد؛ رفتم جلو به عنوان آخرین مغازه ، یک مغازه نقره فروشی بود ؛ از گردنبندهای گرون نقره با سنگ های قیمتی که حسرت به دلم کرده بود.. یک لحظه چشمم به یک گردنبند مرغ آمین افتاد.. 
روم نمیشد برم داخلِ مغازه و قیمت بگیرم.. تو دلم گفتم: الان قیمتی میگه اونوقت باید بگم ببخشید و کلی شرمنده بشم.. 
خلاصه با کلی خجالت، رفتم ‌تو و قیمت کردم. خداروشکر قیمتش مناسب بود و خریدمش..  
سر راهم کاغذ کادو و چسب گرفتم و اومدم خوابگاه،کادو پیچش کردم و نذاشتم کسی بفهمه؛ سختی‌خرید و نداشتن پول یه طرف، پنهان کاری که مبادا دوستام بفهمن یک طرف دیگه بود که این مرحله سخت تر بود..  
با هزار مکافات نذاشتم کسی بفهمه و کادو پیچ و قایمش کردم که فردا با تمام عشق و احساس نابم به معشوقم بدم..

 

ادامه دارد ...