جنون آنی 3


برای بار هزارم به پرونده نگاهی انداختم ... هر جور که مهره ها را کنار هم می چیدم با هم جور در نمی آمدند...
قضیه ساده بود...بسیار ساده!!! فردی خودکشی کرده است و باید دلیل خودکشی را متوجه شوم و البته که تلاش کنم برای بهبود سلامت روانش... اما موضوع با اینکه ساده است ...پیچیده هم هست... هر روز ده پرونده ی خودکشی به دستم میرسد و در کمتر از یک هفته متوجه اما و اگر های پرونده میشوم و از زیر و بم پرونده باخبر میشوم و در نهایت پس از چندین ماه فرد بهبود پیدا می کند و پرونده را در کمد در کنار سایر پرونده های حل شده میگذارم...
اما در حال حاضر پس از گذشت یک هفته حتی موفق نشدم با محسن سهرابی و خانواده اش دیدار داشته باشم !!!!
خانواده ای که نمیدانم میتوانم به آنها خانواده بگویم ؟ یا کلمه ی خانواده برایشان زیاد است !
چه موضوعی باعث میشود مادر و پدری حتی ذره ای برای فرزندشان ارزش قایل نباشند ! ارزش به کنار حتی کنجکاو نمیشوند دلیل خودکشی اش چه بوده؟
یا شاید هم از دلیلش باخبرند که حاضر نیستند قدمی برای فرزندشان بردارند...
به هر جهت محسن؛ هر چقدر هم که با خانواده اش مشکل داشته باشد باز هم دلیل نمی شود ، بخواهد به این نحو خودکشی کند. درست است آمار افرادی که به علت اختلاف با خانواده خودکشی می کنند کم نیست! ولی نهایتا در حد رگ زدن و یا قرص خوردن است... و نه اینگونه فجیح!!!
قرص خوردن و رگ زدنش را هم که منطقی در نظر بگیریم اینکه خودش را..................
با زنگ خوردن تلفن رشته ی افکارم پاره شد و به تلفن نگاهی انداختم تا بفهمم چه کسی جفت پا وسط افکارم پریده است؟
با دیدن نام علی منفرد ؛ سریع تلفن را جواب دادم ، امیدوار بودم ایندفعه توانسته باشد خانواده ی محسن را راضی کند
+سلام خانم فروزان
_سلام آقای منفرد. خوب هستید؟
+الحمدالله...غرض از مزاحمت خواستم بگم که اگه امروز وقت دارید آقامسعود و مهرداد یه سر بیان پیشتون
_بالاخره راضی شدن؟
+بله...
_حتما با اصرارهای فراوان شما؟!
+والا چی بگم (با خنده)
_وقتم که آزاده امروز ، اما مگه شما خودتون نمیاید؟ که میگید بیان...؟
+راستش من از یه هفته پیش که محسن مرخص شد...
_حالش بهتره؟؟؟؟؟
+حال روحیش خیلی خوبه ، از لحاظ جسمی هم یه هفته ی دیگه باید برگرده که رگ ها رو پیوند بزنن و خلاصه هنوز کار داره و چند ماهی طول میکشه تا کاملا خوب شه...
_آها خب خداروشکر ؛ خب میگفتید؟ ببخشید من پریدم وسط حرفتون...
+خواهش میکنم... داشتم میگفتم که از وقتی مرخص شده اوردمش قم ، پیش خودم که روحیه ش عوض شه و چون باید پانسماناشو عوض کنم و غیره ؛ متاسفانه نمیتونم امروز و حتی تا یک هفته ی دیگه حضورا با شما دیدار داشته باشم...انشاءالله هفته ی بعد با محسن می رسیم خدمتتون...
_آها بله متوجه شدم.
+پس اگر مشکلی ندارید امروز ساعت 4 بعد از ظهر میان خدمتتون.
_البته که مشکلی نیست!... فقط یه سوالی برام پیش اومده
+بفرمایید؟
_شما میگید مسعود و مهرداد میان و این یعنی مادر و پدرش نمیان؟
+اونارو متاسفانه هنوز نتونستم راضی کنم...
_که اینطور ، باشه پس من ساعت 4 منتظر آقایون سهرابی هستم
+ممنون.خدانگهدار
_خداحافظ شما
پس قطع شدن تلفن به ساعت نگاهی انداختم ، تا آمدنشان یک ساعتی زمان داشتم
کل شب را پرستو تب داشت و نتوانسته بودم بخوابم ... سرم را بر روی میز گذاشتم تا چند دقیقه به خودم استراحت بدهم...
............................................ادامه دارد.........................................