2 شعر ترجمه شده

 

1

شبی از شب های لاجوردی تابستان
در جاده ها  قدم می گذارم
خوشه های گندم را می چینم 
روی خرده علف ها راه می روم 

پاهایم
مثل یک رویا
خنکای علفها را می چشند  و سر برهنه ام خود را تسلیم باد خواهد کرد

حرفی نمی زنم  به هیچ چیز نمی اندیشم 
اما عشقی ابدی در روحم جان می گیرد .
و به دوردست ها می روم
خیلی دور ...

خوشبخت می شوم از ازل 
مثل یک صحرانشین !
به وقت درآغوش کشیدن یک زن ...

2

زندگی من از روزی آغاز شد
که تو را دیدم
و بازوانت،
راهِ دهشتناکِ جنون را
بر من سد کرد
و تو سرزمینی را نشانم دادی
که در آن تنها بذرِ نیکی می‌پاشند.

تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی
تب و دردم را
و من درختی بودم
که در جشن انگشتانت
می‌سوختم از اشتیاق
من از لب‌های تو
متولد شده‌ام
و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود.

لویی_آراگون

Image for post
Image for post