ترانه ای از آندره بوچلی

تنها که می شوم،
خیال افق برم می دارد .
و واژه کم می آید.
آری، می دانم که نوری نیست.
در چاردیواری که خورشید غایب است؛
اگر با من ، تو کنار پنجره نباشی.
به همه قلب من را نشان بده
که تو روشنش کردی
مرا در بر بگیر
با همه ی روشنایی
که از راه ارمغان آورده ای
زمان آن شده است
که با کشورهایی که با تو نبودم
و شریک سفرم نبودی
بدرود بگویم
اکنون آری
باید با تو بیایم
و با تو بمانم
بر عرشه ی کشتی
سرگشته ی دریا ها
که می دانم
نه دیگر وجود ندارند
زمان وداع رسیده است
وقتی که بسیار از من دوری
کرانه ی آسمان رویای من می شود
کلام در می ماند
و من آری
می دانم که تو با من هستی
تو ماه منی
خورشید منی
که اینجا در کنارم هستی

Image for post
Image for post