گفت و شنود فیل و فنجون

رفته بودم برای خودم چایی بریزم وقتی برگشتم همین که می خواستم روی صندلی پشت میزم بنشینم منشی با صدای بلندی گفت: ساعت دو آقای مدیر با شما کار دارند... از منشی پرسیدم موضوع جلسه چیست؟ گفت نمی دانم!

ساعت از دو گذشت نزدیک به سه بود که منشی گفت مدیر منتظر شما هستند؛ من هم فورا به اتاق مدیر رفتم.

روی یکی از صندلی های اتاق مدیر نشستم مدیر از پشت میزش بلند شد و در اتاقش را بست روبروی من آنطرف میز کنفرانس آرام گرفت... بعد از چند کلمه احوالپرسی گفت حرف هایی راجع به شما شنیدم که حرف های خوبی نیست... شنیدم مستقیما به مدیرعامل ایمیل زدی و برای فلان مناسبت چند تا پیشنهاد دادی حالا می خواهم بپرسم چرا اینکار را کرده ای؟ هدفت چه بوده است؟

گفتم: فکر می کردم می خواهید راجع به گزارش اخیرم صحبت کنید.

گفت: اگر می خواستم این کار را بکنم که می گفتم شهین خانم و مهین خانم هم بیایند.

گفتم: برای اینکه می خواستم مدیرعامل هم در جریان کارها و پیشنهادهای من قرار بگیرند.

گفت: با اینکار کارِ گروهی و تلاش ما را زیر سوال بردی و اوقات من را بدجوری تلخ کردی به خاطر همین کارهایت است که کسی تو را دوست ندارد...

گفتم: من اشکالی در اینکار نمی بینم.

گفت: مدیرعامل به ما تشر زده که شماها هیچکدام حواستان به فلان مناسبت نبوده و این خانم فقط یادش بوده و پیشنهاد داده است، چرا پیشنهاد ایشان را عمل نکردید و ... با اينکارت ما مجبور شدیم کلی سند و مدرک جمع و جور کنیم که از 3 ماه قبل در تدارک این برنامه بوده ایم؛ ما از عده­ ای که فکر می کردیم صاحب نظر هستند یا ممگن است نظری داشته باشند خواستیم که پیشنهاد خودشان را مطرح کنند ولی شما تک روی کردی و پیشنهادت را مستقیما به مدیرعامل ارائه کردی و سلسله مراتب را زیر پا گذاشتی این کار چه فایده ای برای تو داشت جز اینکه با اینکارت جلوی پیشرفت خودت را گرفتی.

گفتم: من می خواستم ایده و پیشنهادم را مطرح کنم این موضوع فایده معنوی برای من دارد.

گفت: فایده معنوی دیگر چیست؟ فایده باید در این باشد که تو پیشرفت واقعي بکنی اینهمه سال که شما اینکارها را کرده اید چه فایده ای برایتان داشته است؟ آیا چیزی تغییر کرده؟ مدیرعامل برای شما کاری کرده است؟

گفتم: مگر پیشرفت فقط در مدیر شدن است؟ این کار به من اعتبار و اهمیت می دهد.

گفت:  با این کار هیچوقت پیشرفت مادي نمی کنی چون مدیر ارشد باید تصمیم بگیرد و کارهای تو به مذاقش خوش نمی آید ... مگر قرار است هر هفتصد نفر هر کدام مستقیم به مدیرعامل ایمیل بزنند؟ با اوقات تلخي گفت پس آنموقع ما اینجا چه کاره هستیم؟!

گفتم: مگر هر هفتصد نفر صاحبِ نظر و پیشنهاد هستند؟ من این کار را اشتباه نمی دانم و شما خودتان قبلا گفته بودید اشکالی ندارد که من هر مطلبی برای ایشان (مدیرعامل) بفرستم...

گفت: حالا می گویم اشکال دارد چون مدیرارشد خوششان نمی آید این کار از نظر اداری خيلي اشکال دارد. تو باید پیشنهادت را به ما بدهی و ما آن را به بالا انتقال دهیم از این به بعد دیگر از تو نظری نخواهیم خواست و بین دو سه نفر خودمانی ها تصمیم خواهیم گرفت.

گفتم: در اینکار ایرادی نمی بینم من پیشنهادم را قبلا خدمت شما هم داده بودم ولیکن دوست داشتم ایشان (مدیرعامل) هم در جریان قرار بگیرند از نظر من سلسله مراتب مانع خلاقیت و نوآوریست اگر می خواهیم شرکت نوآوری داشته باشیم نباید از سلسله مراتب دیوار و مانعی برای پیشرفت درست کنیم.

در حاليکه دستانش مي لرزيد و رنگ از چهره اش پريده بود و نيم خيز از صندلي بلند شده بود گفت: شما خیال می کنید که مدیرعامل از اینکه به ایشان پیغام می دهید خوششان می آید من به ضرس قاطع می گویم که ایشان هم خوششان نمی آید و ما بر ضد شما باهم هماهنگ هستیم و این جلسه و حرف هایی که ما به شما می زنیم با نظر ایشان است مطمئن باشید ایشان بدون نظر ما هیچ اقدامی برای شما انجام نخواهد داد و برعکس حتما ایشان پایان سال از ما می پرسد می خواهید با فلانی تمدید قرارداد کنید یا خیر؟

در حالي که تمام بدنم مي لرزيد و يقينا رنگ صورتم هم با اينکه اندک آرايشي کرده بودم پريده بود با لکنت گفتم: پس شما می فرمایید مدیرعامل به شما دستور دادند این جلسه را برگزار کنید و از اینکه کارمندشان یک پیشنهاد سازنده داده است ناراحت شده­اند و به شما می گویند من را اخراج کنيد؟ اگر مدیرعامل از حرف­ها و پیشنهادهای من خوششان نمی­آید برای چه نوشته­های من را می­خوانند و پاسخ می­دهند و به آن ها عمل می­کنند؟

این را که گفتم وحشت جانانه اي کرد و در حاليکه قطرات عرق روي پيشاني اش به وضوح ديده مي شد با اضطراب گفت من کی این حرف ها را زدم؟؟؟ پس تحلیل های دیگرت هم شبیه همینست من گفتم که ایشان(مدیرعامل) از همه مدیران درباره تمدید قرارداد کارمندان سوال می کند....

گفتم: آقای مدیر شما همین چند لحظه پیش این حرف ها را زدید.... پس شما کارمندی می خواهید که هیچ نظری ندهد و در واقع کارمند دست و پا شکسته می خواهید.

گفت: خیر ما کارمند نمی خواهیم همکار می خواهیم که نظر بدهد ولی ما نظرش را مطرح کنیم... در رفتار و کارهایت بازنگری کن مجددا از روي ناچاري تکرار کرد مدیر ارشد خوشش نمی آید شما به مدیرعامل ایمیل بزنید.

من مظلومانه پرسیدم چرا خوششان نمی آید؟

چون کم آورده بود در اينجا خلع سلاح شد و اعتراف کرد که دلیلش را نمی توانم بگویم خوششان نمی آید دیگر.... دوباره قدرتش را جمع و جور کرد و با عجله عرق پيشانيش رو پاک کرد با پررويي  گفت من هم می توانستم بیایم وسط سالن داد و بیداد کنم و خط  و نشان بکشم.

آنوقت من خاشعانه شکلاتي توي دهنش گذاشتم و با جسارت گفتم اینکار در شان حضرتعالي نیست.

براي اينکه از تک و تا نيفتد اين اشتباه سازماني را کرد و کاسه کوزه را سر ديگران شکست و گفت همينجا هم مديراني هستند که بي ادبانه داد و فرياد سر مي­دهند.

من در آخر از روي ناچاري در حاليکه ترس از آينده شغلي­ام تمام وجودم را فراگرفته بود مطابق اين ضرب­المثل که "گاه باشد که کودکي نادان به غلط بر هدف زند تيري" گفتم فکرهایم را می­کنم ولی من آدم نادانی هستم بدین معنا که هر اقدامی که به نظرم می آید به نفع شرکتی که در آن کار می کنم باشد؛ آن را انجام می دهم ... یعنی ممکن است باز هم از اینکارهاي احمقانه ار نظر شما مرتکب شوم.... مطمئن نیستم از پس درخواست شما بربیایم.

گفت: نمی خواهم دیگر درباره این موضوع با هم جلسه داشته باشیم این بحث ها خیلی سبک و بی ارزش است. آخرین باری باشد که درباره این موضوع باهم حرف مي زنيم.... مانند هنرپيشه ی تئاتر نقاب را از صورتش برداشته بود و با حالتي افتاده و ضربه فني شده گردنش را کمی به سمت چپ کج کرده و با حالت کودکانه ای گفت این حرف ها پیش خودمان بماند... باشه؟ مبادا مبادا موضوعات اين جلسه را به مديرعامل گزارش کني...