هیولا، آن طرف پنجره، زیر آفتاب 4.2

روایت چهارم / قسمت دو

 

شگفت‌انگیزترین چیزی که در زندگی دیدم، بیرون آمدن زیباترین و بی‌نقص‌‌ترین زن دنیا از پشت تاریکی و غرش‌های هیولاگونه بود.
تصورش را هم نمی‌کردم که زیر آن جامه‌های مندرس و عجیب به جای چنگال‌هایی آغشته به خون، چنین موجود کاملی پنهان شده باشد.
وقتی تن سرد و برهنه‌اش را با پتویی که همیشه میزبان اشک‌های من بود پوشاندم، احساس زیبایی در قلبم شکوفه زد ... داشتم عاشق می‌شدم ... سرانجام پرنده سفیدی که رویایش را می‌دیدم، جَلد من شده بود.
***
دیگر تنها نیستم ...
دیگر زندگی پوچ و تلخ بنظر نمی‌رسد ...
دیگر کمبود آغوش کسی که دوستم داشته باشد را ندارم ...
اما غم از دل من بیرون نمی‌رود.
او مهمان همیشگی خانه من شده؛ هرگز از در خارج نمی‌شود و من هم خوشحالم که پا در دنیای بی‌رحم پائیز نمی‌گذارد.
اما غم از دل من بيرون نمی‌رود.
اما غم از دل من ...
بلند می‌شوم.
می‌پرسد:((کجا می‌ری؟))
+دوش بگیرم ...
زیر آب گرم که بدن سردم را گرم نمی‌کند، بی‌صدا فریاد می‌کشم و آهسته اشک می‌ریزم.
چرا ناراحتم؟ چون از خودم بيزارم!
چرا از خودم بيزارم؟ چون او آن‌قدر بی‌نظیر است که احساس می‌کنم لیاقتش را ندارم و خوب بودن او باعث آن شده که از خودم، از هادی بودن متنفر و خسته شوم.
از این ریش نامرتب و موهای ژولیده، از هیکل نحیفم و دستانی که می‌لرزند ... بيزارم!
در را باز می‌کند و در آستانه آن می‌ایستد.
-چرا گریه می‌کنی؟
+چیزی نیست ... فقط سردمه ...
جلوتر می‌آید.
+لباست خیس میشه!
-مهم نیست.
مرا در آغوش می‌گیرد. سرم را نوازش می‌کند. گردنم را می‌بوسد.
تنش سرد است ... ولی ... به من گرما و آرامش می‌دهد.
***
روی زمین، زیر دوش نشسته و به دیوار تکیه داده‌ایم.
هنوز با بارانی ‌که لوله کشی شده، خیس می‌شویم.
+تو کی یا چی هستی؟ توی این چند وقت چیزی از خودت نگفتی ...
-یه موجود تنهام، مثل تو ... البته تنهاتر از تو! شاید تنهاترین موجود روی زمین باشم ... احساس بدیه که بفهمی هیچکس شبیه تو نیست ...
+این تو رو خاص می‌کنه!
-چنین خاص بودنی رو نمی‌خوام؛ ترجیح می‌دادم یه آدم عادی باشم.
+الان هم هستی!
-نه نیستم؛ من انسان نیستم ... هادی، تو عاشق یه هیولا شدی.
+تو هیولا نیستی ...
-من رو نمی‌شناسی ... من یه هیولام!
+هیولایی که بهتر از ما آدم‌هاست؟
خندید.
-تو هنوز بدی‌هام رو ندیدی ...
+تو بدی نداری ... فقط از خوبی و زیبایی تشکیل شدی!
-بعید می‌دونم.
+راستی! خانوم هیولا، من هنوز اسمت رو نمی‌دونم ...
چه زیبا می‌خندد. موهایش که خیس و زمین گیر شده را از روی چشمانش کنار می‌دهد تا با نگاه عجیبی به من بگوید:((تو میتونی آذر صدام کنی.))

 

داستانی از سیدامیرعلی خطیبی