هیولا، آن طرف پنجره، زیر آفتاب 4.1

روایت چهارم / قسمت یک

 

یک‌روز که کنار رودخانه قدم می‌زدم، در پهنه بی‌ابر آسمان منظره‌ای را دیدم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم:
دو پرنده سفید، کاملا سفید، مانند لکه‌هایی روی آبی اقیانوسی آسمان پرواز می‌کردند. آن دو ابتدا نزدیک و به دور یکدیگر چرخیدند و چرخیدند ... ناگهان یکی از آن‌ها به سمت دیگری پرواز کرد؛ پرنده دیگر مبهوت سرجایش ماند و خط نگاهش به دور شدن یارش دوخته شد. پرنده اول که دور شده بود انگار از تصمیمش، از رفتنش، پشیمان شد ... نزد جفت خویش بازگشت و آن دو باز هم عاشقانه دور یکدیگر پرواز کردند ...
پرنده سفید من چه زمانی بازمی‌گردد؟


***


سایه‌ها ... سایه‌های بد طینت، قلب مرا می‌دزدند ...
احساساتم را گم کرده‌ام ... بدترین فقدان، از دست دادن چیزی‌ست که نمیدانی چیست اما خلأ و کمبودش را با تمام وجود حس می‌کنی.
چرا چند وقت است آسمان آبی را ندیده‌ام؟ آن پرنده‌های سفید چه بر سرشان آمده‌ است؟
اکثر روز روی تخت دور خودم مچاله می‌شوم و گاهی نورهایی که از پنجره و پرده می‌گذرند را می‌بینم.
انگار طولانی‌ترین و دلگیرترین شب زندگیم را می‌گذرانم؛ یا بخاطر این پائیز لعنتی‌ است یا هرچیز دیگر ... تفاوتی ندارد.
یادم نمی‌آید چند سال دارم ... ۲۴-۲۵-۲۶ ... این هم فرقی ندارد.
در دلم حتی احساس نمی‌کنم که زنده باشم! چه برسد به آن که چندسال است نفس می‌کشم و هوا را آلوده می‌کنم!
گاهی ساز می‌زنم. همان گیتار الکتریکی کهنه و فرسوده ... هر آکورد یا ملودی‌ که می‌زنم صدایی از گیتار در نمی‌آید ... نکند ناشنوا شده باشم؟ نه! چِک چِک باران را می‌شنوم.
از باران متنفرم.


***


گویا سایه‌های خانه‌ام جان دارند ... گاهی در فرورفتگی دیوار یا میان دو ستون چشم‌هایی می‌بینم که به من خیره شده‌اند.
درست است که هربار با زدن کلید برق، چشم و نگاه‌ها محو می‌شوند اما امشب ... سایه‌ای که ورودی اتاق خوابم جا خوش کرده و مستقیم با چشم‌هایی حیوان گونه به من زل زده است، با روشن کردن لامپ‌ها محو نمی‌شود ..‌.
دیگر تنها نیستم، چون یک هیولا در خانه من است.

 

نوشته سیدامیرعلی خطیبی