هیولا، آن طرف پنجره، زیر آفتاب 2.4

روایت دوم/ قسمت چهار

 

دیگر ظهر شده بود که به سوله برگشتیم.
آذر هیچ نمی‌گفت ... من هم فکر کردم بهتر است سکوت بین‌مان حاکم باشد.
احساس شرم غیرقابل وصفی داشتم به همراه اندوهی عمیق و سنگین.
فرشید برای من تنها کسی است که طی سال‌های اخیر چیزی فراتر از یک صاحب کار معمولی بود؛ او دوستم ... تنها دوستم بود.
آذر وسایل‌ فرشید را مرتب کرد و سپس چمدان خودش را بست. به دلیل طرح‌های فرشید مجبور بودیم چمدانی از لباس‌های مختلف داشته باشیم و چند روزی را در کارگاه بگذرانیم.
از در که بیرون می‌رفت، در چشمانش نگاه کردم:((کی می‌تونم ببینمت؟))
گفت:((هيچوقت!))
گفتم:((من دوستت دارم.))
سرش را پایین انداخت:((منم دوستت داشتم ...))


***


تا چند روز در کارگاه ماندم، به این امید که دو آدم مهم زندگیم برگردند؛ اما تنها دوستم کشته شده و تنها عشقم، مرا برای همیشه ترک کرده بود.


***


حالم که بهتر و وضعیتم که باثبات‌ شد، زن خیابانی که همراهم آمده بود، به ملاقاتم آمد.
می‌گفت اسمش زری است و ده سالی می‌شود نیمه‌شب‌ها در خیابان کار می‌کند اما تاکنون به چنین موجود وحشتناکی برنخورده بود.
بعد شروع کرد به تشکر از من.
دلم برایش می‌سوخت ولی حوصله حرف‌هایش را نداشتم.
آدرسی به زری دادم تا سراغ یکی از کسایی برود که دین زیادی بر گردنش داشتم. 
او می‌توانست زندگی جدیدی برای زری دست و پا کند.
آن زن خوشحال شد و به من گفت:((تو واقعا یه قهرمانی!))
این حرف، اگر چند روز قبل زده می‌شد تا هفته‌ها خوشحالم می‌کرد اما دیگر شنیدن ((قهرمان)) حالم را بهتر نمی‌کند.
چیزی در درون من تغییر کرده است و از آن آگاهم.
می‌دانم تنها چیزی که می‌تواند حالم را بهتر کند چیست ...
پیدا کردن هیولا و گرفتن انتقام!
انتقام شکست و زخم‌هایی که تحمل کردم و انتقام بابت تصویر قهرمانی شکست ناپذیر که در ذهن داشتم و اکنون چیزی از آن باقی نمانده است.

 

داستانی از سیدامیرعلی خطیبی