هیولا، آن طرف پنجره، زیر آفتاب ۳.۶

روایت سوم / قسمت شش

 

+بهرام ... حالت خوبه؟
-نه، یه چیزی حس می‌کنم.
+چه چیزی؟
-حس می‌کنم اون اینجاست ... هیولا!
نقطه‌ای را پشت سرم نشان می‌دهد.
می‌چرخم.
یک ‌کانتینر سبز با در نیمه باز.
+اینجا که چیزی نی ...
یک دستش محکم جلوی دهن و دماغم را می‌گیرد و دست دیگر دور بازوان و شکمم را. تقلا فایده‌ای ندارد، بهرام از پولاد محکم‌تر است.
مدام زیر لب می‌گوید:((ببخشید ری ... متأسفم دختر ...))
مرا به درون کانتینر پرت می‌کند و در را به سرعت می‌بندد.
هرچه خودم را به در و دیوار می‌کوبم، التماس می‌کنم یا فحش می‌دهم تاثیری ندارد. فقط از حرف‌هایش یک چیز را می‌فهمم:((من به تنهایی باید با هیولا روبرو بشم!))
این را می‌گوید و من در تاریکی محض تنها می‌مانم.


***


گمانم ۷ سالم بود که دسته گل بزرگی آب دادم: ساعت عتیقه پدرم را با برادرهایم آب کردیم تا بتوانیم یک‌ماه مجانی به سینما برویم ... کار هر سه‌مان بود ولی به پای من تمام شد و پدرم ... همیشه مجازات‌های سختی تعیین می‌کرد.
سه روز در زیرزمین بودم، هر وعده مقدار ناچیزی غذا برایم می‌آورد و روزی دوبار اجازه داشتم به دستشویی بروم.
زیرزمین نمور، تاریک و ترسناک. 
تا خورشید بود، باریکه نوری می‌تابید و وقتی شب می‌شد، آنجا یک لامپ قدیمی داشت که گاهی چشمک زنان اندک نوری به انباری می‌داد.
در آن سه روز، ترسیدن را یاد گرفتم.
ترسیدن از تاریکی و تنهایی.
آن زیر موش و سوسک‌های زیادی بودند اما برای من بیشتر حکم دوست و همدم را داشتند. موجودات ترسناک زیرزمین: تاریکی مطلق، سکوت بی‌اندازه و بوی نم و خاک.
من در آن سه روز تمام هیولاهای تاریخ را در کنج‌های تاریک و غیرقابل دسترس آنجا دیدم و ترس برای من تبدیل به سپری شد که خیلی مواقع به خودم صدمه می‌زند.
اکنون بعد از گذشت ۱۰ سال، دوباره ترس، کهن‌ترین ترس زندگیم پیدایش شده تا بار دیگر به جانم بيفتد و ری را به رقت انگیزترین موجود جهان تبدیل کند.


***


نمی‌دانم چند دقیقه، ساعت یا حتی روز گذشته است.
شاید از رفتن بهرام فقط ۲ دقیقه یا نزدیک به ۳ روز می‌گذرد.
من کیستم؟ جسمم کجاست؟ نام من چیست؟ ری؟! بعید می‌دانم ...
من در تاریکی حل می‌شوم تا هزار تکه شوم و از دل ‌حرف‌هایی که با خودم دارم، هیولاها زاده می‌شوند.
کور شده‌ام یا سیاهی اینقدر غلیظ است؟ هرچه باشد تاثیری در انحلال و سقوط بی‌پایانم ندارد.


***


صدای آژیر می‌آید ... پلیس‌ها، مگر چه اتفاقی افتاده؟
همیشه با شنیدن این صدا می‌ترسیدم و فرار می‌کردم ولی حالا از هر خواهش و التماس یا جیغ و فریادی استفاده می‌کنم تا پیدایم کنند ... 
اما کسی پیدایم نمی‌کند.
من تا ابد تنهام.
تنها در تاریکی و ترسیده از وهم هیولاها.

 

عکس و داستان از سیدامیرعلی خطیبی

 

منتظر قسمت ششم از روایت چهار باشید.