هیولا، آن طرف پنجره، زیر آفتاب ۱.۶

روایت اول /قسمت شش

 

چند ماه قبل از آمدن آرش، چند هفته‌ای را به مطالعه عکاسی و دیدن عکس‌های دوران طلایی عکاسی خیابانی گذراندم. در روزمره‌ی مردم آن دوران که پشت تصاویر سیاه و سفید منجمد شده بود، دنبال ردی از خودم گشتم، دنبال چیزی برای درک کردن ..‌. چیزی که به درک از خودم منجر شود.
به هر نحو، این مطالعات باعث شد امشب بتوانم ژست عکاس را به خوبی بگیرم، هنرمندی که در حادثه‌‌ای تراژیک یک چشم و زیبایی صورتش را از دست داد.
بنظر داستان زیبا و تاثیر گذاری می‌آید ولی این چیزها اهمیتی ندارد؛ مهم پیدا کردن اوست.


***


شب تابستانی تاریک و گرم. ارتش پشه‌ها در چتر نور هر تیر چراغ برق، اردو زده‌اند.
با ماشین هادی در خیابان‌های آنجا آرام می‌رانیم.
جایی، دستم را بی‌اختیار روی شانه هادی می‌گذارم:((همینجا نگه دار ...))
سرش را سمت من می‌چرخاند:((چیشده؟))
+احساس آشنایی دارم ...
پیاده می‌شوم و سمت کوچه‌ای تاریک بین کانتینرها می‌روم.
هادی دنبالم می‌آید ولی با حرکت دستم متوقف می‌شود:((بذار تنها برم.))
و تنها می‌روم.
چشمانم را برای لحظاتی می‌بندم. ضعیفی یک صدا و سنگینی یک نگاه مرا در تاریکی هدایت می‌کند‌.
انتهای کوچه، نور ضعیف روی پله‌ای در سمت راست تابیده، جایی که از بیرون از کوچه مشخص نیست.
از پله‌های فلزی سرخ بالا می‌روم و سمت راست می‌پیچم.
شکافی روی یک کانتینر ایجاد شده و برشی نور درون سیاهی خالی از شئی آنجا افتاده است.
آرش اینجاست؛ از لباس‌هایش فقط ردای کهنه‌ مانده و باقی تن سپید و زیبایش برهنه است. روی زمین لم داده و پانسمان کثیفی به تن دارد ... خونش روی زمین لک شده.
+آرش!
سر بالا می‌آورد، با لبخند تلخش که دیگر اثری از روزهای زیبا در آن نمانده:((سلام آیدا.))


***


مشغول بستن پانسمان جدیدی روی زخم‌هایش هستم. سکوت عجیبی بین‌مان است‌‌‌. روزهایی که فکر می‌کردم مرده و سرگردان بودم، فقط دقایقی از گذشته می‌خواستم تا با وی حرف بزنم و حالا که پس از ماه‌ها یکدیگر را دیده‌ایم، حرفی برای گفتن نداریم.
با این وجود کشش زیادی به تن زیبایش دارم؛ او زیباترین مردی است که دیده‌ام و بدنش نه صرفا ظریف و نه آنچنان عضلانی است.
اگر به خودم مسلط نشوم ساق پای خوش تراشی که از زیر ردا بیرون آمده و می‌درخشد را وحشیانه میبوسم و به دندان می‌گیرم.
به خودم می‌آیم و متوجه هادی می‌شوم که تنها روی پله‌ها نشسته و به دوردست نگاه می‌کند. غرق در افکارش است.
پانسمان را به سرعت تمام کرده و زنبیل غذا را جلوی آرش می‌گذارم:((برای خودمون چندتا ساندویچ درست کرده بودم چون حدس میزدم چند روزی اینجا بمونیم ... گرسنه بنظر میای، هرچقدر خواستی بخور.))
تشکر کردنش را با رفتنم قطع می‌کنم. کنار هادی روی پله می‌نشینم.
صورت هادی را با نوک انگشت سمت خود می‌چرخانم.
+چشمات خیلی قشنگن ...
-فکر نکنم به قشنگی چشمای رفیق سابقت برسن!
+اتفاقا آرش هرچقدر صورت و بدنش زیبا باشه چشماش به عمیقی و خوش حالتی تو نیست ... توی چشمات دنیای خاصی برای من وجود داره.
لبخند ملیحی می‌زند.
آرش با دهن پر هادی را صدا می‌کند:((می‌تونم چند دقیقه باهات صحبت کنم آقا هادی؟))
هادی متعجب به من نگاه می‌کند، با سر تکان دادن آرامش می‌کنم:((برو ببین چی میگه، من برم گوشیم رو از توی ماشین بردارم.))


***


اینجا آنتن نداریم، هم خوب است هم بد.
به ماشین تکیه داده و نگاهی به یکی از عکس‌هایی که با هادی موقع شام دیشب انداختیم می‌اندازم، از صمیم قلب این مرد را دوست دارم.
همین مردی که چند دقیقه بعد از پله‌ها پایین می‌آید تا با تعجب و ترس در آغوش من بيفتد و بگوید:((آرش و آذر هر دو یه نفر هستن، هیولا هر دوی این آدم‌هاست ... آدم‌هایی که با عشق‌شون ما رو تا مرز تباهی کشوندن ...))
 

تصاویر و داستان از سیدامیرعلی خطیبی

چیزی تا پایان داستان نمانده است ...