ملودی عجیب عشق و زمان و جنون 8

داستان دنباله دار / قسمت 8

پروین: چرا آب می خوریم وقتی بعدا دوباره تشنه مون میشه؟
شمس: چرا این سوالو میپرسی وقتی بعدا دوباره برات سوال پیش میاد؟
پروین: مغلطه می کنی؟!

شمس: نه . . . به سبک خودت بازی می کنم.

پروین: خب این سوالو جواب بده و به سبک خودت هم جواب بده.

شمس: بپرس.

پروین: چرا نفس می کشی وقتی مجبوری دوباره بعدش نفس بکشی؟

شمس: واقعیت شو بخوای، نمیدونم . . . و چون نمیدونم پس انجامش میدم . . . هرچیزی قرار نیست دلیل داشته باشه . . .

 

***تقدیم به بهار که پروین داستانم بود***

 

از جنگلِ صورتیه شکوفه ها رد شدیم و به  جنگل دیگه ای رسیدیم؛ اینبار جنگل بامبو!

شب شد.

جایی دلِ جنگل بامبو آتیش روشن کردیم.

توی راه شاخه گلی پروین چید، گذاشت گوشهِ سبدِ نوزاد، گوشه سبد پروین.

گل، سوسن بود، سوسنِ سفید.

سبد روی تختهِ سنگ کم ارتفاعی گذاشت.

نوزاد مثل یه نوزاد خوابید.

دراز که کشیدیم، خِیزَران ها انگار حین خیزش به آسمون توی هم تنیده بودن.

ما هم توی هم تنیدیم . . .

من . . . اون . . . اولین بار . . . هیچوقت از خاطرمون پاک نمیشه . . . معجون زیبای دردِ لذت ناک . . .

چند تا از ستاره های آسمون ترکیدن، عین فشفشه های آتیش بازی و صدای درهم تنیده ی منو پروین بین صدای انفجار ستاره ها گم شد و من رویایی رو در رویا زندگی کردم.

نوزاد هنوز هم مثل نوزاد خواب بود؛ شاید اون حاصل امشب بود . . . نطفه ای از آینده!

صبح سر من روی سینه اش یا سر اون روی سینه ام از خواب پا شدیم.

خیلی پیش نرفتیم، دست توی دست هم، نگاه توی نگاه هم، با لبخند . . . که زلزله . . . نه!

یه چیز.

چیزی که درختای خیزران رو عین مداد های ژله ای بچگی هام خم کرد و پیش اومد.

پروین پروین رو دست من داد.

اون می رفت جلو برای جنگ.

جنگ برای چی؟ برای ما که شاید خانواده اش شده بودیم.

جنگ با چی؟ هشت پا مانندِ رباتیِ عظیم الجثه.

بازوهای پیچ و تاب خوردهِ دراز و قطورِ مکانیکیش به قسمت کله اش ارتفاع و حرکت آرومی میداد.

قسمت سر، تا نصفه سر و بعد . . . پروین که از کمر عضو هشت پا بود و نصفِ چپِ بدنش، سبک همون تی-800 ترمیناتوری.

نصفهِ نصفه ی بدنش هم دقیق آدم نبود. پروینِ خبیث دیوونه میزد.

پروینِ نینجا کوساری گاماشو چرخوند و بند کرد سرِ حجم فلزی شو دور یکی از بازوهای هشت پا.

پروینِ رباتی از اول هیچی نمی گفت و فقط جیغ می زد.

نینجا می خواست با زنجیر و دورش چرخیدن بازوهاشو دور هم بپیچونه؛ نتونست.

زنجیر پاره شد، سرِ داسیش ضربه مهلکی نزد و شکست.

خواست از هشت پا بره بالا و از سلاح گرم استفاده کنه، نشد. وسط راه یکی از بازوها پیچید دور کمرش. اونقدر تنگ که میتونست از وسط نصفش کنه.

پروینِ نینجا هنوز داد میزد ولی داشت از حال می رفت.

سبد رو یه گوشه گذاشتم، پروین نوزاد رو . . . کاش نمیزاشتم.

کاتانا کشیدم، هجوم سمتش.

ضربه هارو دفاع و ضد ضربه میزد.

شمشیرم شیکست. با یه ضربه پرتم کرد عقب. احساس می کردم دنده هام شکسته.

خون سرفه کردم.

یه بازو شو بالا سرِ نوزاد برد، نینجا رو هنوز فشار میداد و اون هنوز تقلای بی فایده می کرد.

بالاخره ازش پرسیدم:(( چرا؟ همه چیز داشتم بدست می آوردم، بیشتر از قبل حتی! چرا؟ چرا داری نابودش می کنی؟ ))

-تو بهم بگو چرا؟ چرا گذاشتی ببازم، بمیرم، دستگیرم کنن، شکنجه ام کنن، از آدم بودن جدام کنن . . . چرا تنهام گذاشتی شمس؟ چرا . . .

خشمش فوران کرد:(( انتخاب کن یا خودتو نابود و این داستان رو همینجا تموم می کنم، داستانی که تونستی توش زندگی کنی، بیشتر از اون بیرون! بکشمت و به زندگی مزخرف تبعیدت کنم، جهان تو ازت بگیرم . . . یا . . . این دوتا رو بکشم و تو رو رها کنم. شاید بتونی دوباره توی اینجا کسی، کسایی رو پیدا کنی که بشن یه دلیل خوب واسه نفس کشیدن . . . انتخاب کن شمس، انتخاب . . . ))   

چه انتخابی باید می کردم؟؟؟

نمی دونم، گیجم، درد دارم . . .

زمان متوقف شد، همه چی از حرکت وایساد.

همه جا سفید شد؛ سفید و خالیه بی انتها.

فکرکردم یا کور شدم یا نفله.

گور باباش . . . بزار حداقل این دم آخریه (اگه دم آخر هم رد نشده باشه) هدفون روی گوش.

موزیک پخش. Take me to church/Zombie/Hey you/Eagle flies alone

و چندتای دیگه، همونایی که همیشه گوش میدم، همونایی که زیاد و فقط گوش میدم.

پروین دیگه ای اومد، لباس سبک یونان باستان، با نیم تاجی از برگ زیتون روی سرش و همون عینک همیشگی که فریم همرنگ با لباسی داشت.

بخشی از شونه نحیفِ بدنِ ظریفش برهنه بود.

جدی و منطقی تر از همیشه ش بود، ولی سرزنده و سرحال.

هدفون رو برداشتم و باهاش حرف زدم.

-پروین . . .

-خب شمس، دوتا انتخاب پیش روته، خودت بمیری، داستان تموم شه و از دنیات اخراج شی، برای همیشه . . . یا . . . اون دوتا بمیرن، دلیلی که براش همه این داستان رو خلق کردی و ادامه دادی و شاید بتونی با این تصمیم ادامه اش بدی.

بهم ریز نگاه کرد، وایساده بود روبروم و من نشسته بودم.

-تصمیمت چیه شمس، بزاری بمیرن یا بزاری بمیری؟ درهرصورت چیزی رو از دست میدی . . . پروین (ها) رو یا دنیا رو؟ کدومش؟

- . . .

-دارم سوال میپرسم و تو بجای جواب لبخند میزنی؟ فازت چیه؟!

-لبخند برای اینه که تصمیمو گرفتم . . .

-و اون چیه؟

-دنیا رو می فروشم برای اون . . . برای پروین تا زنده بمونه . . . حتی اگه من نباشم.

قسمت بعدی، پایان . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

عکس: سایت پینترست