ملودی عجیب عشق و زمان و جنون 6

داستان دنباله دار / قسمت 6

برش هایی از صورتِ پروین بینِ خواب و بیداری با اشکایی به قرمزیِ خون از زیر عینکِ فریم سفیده هری پاتریش، حسابی منو می ترسوند و توی همین حین و بین بحثِ دی جی و پروین سرِ بردن یا نبردن من به علاوه تکون های ماشین، گیجی مو از قبلم بیشتر می کرد؛ برای مرحله آخرم، سنگ قبرو دیدم .

تازه به این شک کردم شاید من قبلا بارها مردم و زنده شدم . در زمان های مختلف، در مکان های مختلف، حتی در ابعاد و جهان های مختلف.

من شاید خیلی بیشتر از اونیکه بتونم بشمارم زندگی کردم و زندگی کردم و زندگی کردم و . . .

من دنبال تغییرِ تهِ زندگیِ پروین بودم ولی به رازِ مرگِ خودم رسیدم؛ شاید با مردنِ پروین منم مرده بودم .

بلاخره پروین از صندلیِ جلو عقب برگشت و جدی گفت:(( پاشو داریم می رسیم.))

از مینی ون که پیاده شدیم، دیدم وسط یه شهر سقوط کرده با آسمون خراش های سربه فلک کشیده هستیم .

پای ساختمون داغونه بتنی که می خواستیم ازش بالا بریم، دیدم یه دسته گلِ صورتیِ مغربی به محیط بی جون اونجا رنگ و زندگی داده.

یه درِ آهنیِ ضخیم به ورودیِ آپارتمان انداخته بودن تا هر مزخرفی نتونه وارد شه، البته که بعدا تونستن وارد شن.

پروین در زد و رمزو گفت.

یکی-دو طبقه از پله هایی با ردِ خون بالا رفتیم، بقیه شو هم با بالابری که معمولا توی معدن و کارگاه های ساختمونی میزارن.

به پشت بوم رسیدیم.

همه جور آدمی از همه جور قشری توی تشکیلات اینا بود، انگار قراره توی یه محیطِ پساآخرالزمانی همه مدل انسانی زنده بمونه!

پس این پرسش پیش میاد: تفاوت این آینده تاریک با قبلی که زمانِ حال مون بود چیه؟؟!

پیر، بچه، چلاق، ورزشکار، زن زشت، مرد محترم، همه مدل از همه رنگ . . .

دی جی با لحن ریتمیکِ مخصوص خودش برام توضیح داد که این ساختمون با همه تشکیلاتش در واقع حکم یه جای موقت واسه انتقال به پایگاه رو داره که وسط دریا روی یه جزیره بنا شده.

استدلال شون هم واسه پایگاه جزیره ای این بود که توی اون جزیره خالی از سکنه تا حالا مرده ای دفن نشده؛ بنظرم قانع کننده اومد.

باید چند دقیقه صبر و حوصله می کردیم تا هلیکوپتر شون از راه برسه.

پروین نشست روی نیمچه ارتفاع لبه پشت بوم، پاهاش آویزون از ارتفاعی بود که نمیشد تخمین زد.

یجور راحت نشسته و با هندزفری آهنگ گوش می داد انگار روی نیمکت پارکیه که اولین بار دیدمش.

نشستم کنارش، جهت مخالف چون از ارتفاع می ترسم.

به روبروش خیره یکی از گوشی های هندزفری رو داد دستم.

به نیم رخِ صورتش قفل شدم.

ناخودآگاه چند ثانیه لبم سمت لپش کشیده شد . . . انگار صورتش آهنربا داشت.

یه دفعه ای کله شو چرخوند طرفم. جا خوردم. خجالت کشیدم. سرمو کشیدم عقب. شرمنده کله پایین انداختم.

نمیدونم چی شد، یه دفعه گردن مو بوس کرد.

بعدم سریع برگشت حالتِ قبلش، خیره به منظرهِ خراب شده شهر.

حواس مو که جمع و جور کردم رفت سمت اینکه آهنگ چیه!

این پخش میشد: LOVE MY WAY*

همون آهنگی که ته اون چاهِ محلِ سقوطم که موش زردی داشت که حدس زدم شاید پروین باشه، گوش دادم.

هلیکوپتر توی افق پیدا شد ولی بدشانسی زودتر از اون رسید.

عین فیلما درِ خرپشته ساختمون یهویی باز شد و یکی از بچه های اونجا با داد خودشو رسوند بیرون که:(( اینجا هم مرده خاک کردن! ))

بقیه ماجرا اسلوموشن و گیج کننده پیش رفت.

پروین منو کشید پشت سرش و خودشو باقیِ بروبچِ اسلحه به دست و داد به دهن، مرده هایی که عین مور می ریختن بیرون رو نشونه رفتن.

قاطی مرده ها هم تیپِ اشرافیِ قرن 16 اروپا بود هم سایبرپانکیِ دیجیتالی.

هلیکوپتر که نمیتونست مثل آدم کفِ پشت بوم فرود بیاد، ناچار همون دمِ لبِ اونجا به بغل کج کرد تا ماها بپریم توش.

از بین بچه های مرده کش که خودشون هنوز اموات نشده بودن، فقط پروین سوار نشده بود.

هلیکوپتر باید بلند میشد و من دست انداختم طرفش:(( پروین بیا بریم! ))

پروین چرخ زد طرفم و دست انداختن مو با دست انداختن جواب و منم کشیدمش تو بغلم و سفت گرفتمش؛ به هیچ رقمی حاضر نبودم ولش کنم.

دوباره از بد حادثه با فاصله گرفتن هلیکوپتر یکی از عالمِ گور پرید و چنگی به ساعد دستم که پشتِ کتفِ پروین بود، انداخت.

اول فکر نمی کردم چیز خاصی باشه و سوزشِ شدیدی نداشت، برای همین چیزی نگفتم.

دوتایی یه گوشه هلیکوپترِ دردندشت نشستیم و اون خودشو شُل کرد روی شونهِ من و من اومدم که دست ببرم برای نوازشِ صورتش، یه یارو که تیپِ تکاور های آمریکایی رو داشت زخمِ دستمو دید.

بدبیاری پشت بدبیاری . . .

یهو عین گربه ی موش دیده از جا پرید و داد زد:(( اون زخم رو از کجا برداشتی؟ از یه مُرده؟! ))

همه دور و بری ها چند سانتی ازم فاصله و چشما همگی دوخته شد بهم.

پروین جلوم وایساد و سعی کرد قانع شون کنه:(( خودت خوب میدونی مرگ واگیر نداره. ))

قانع نشدن.

-پروین جفت مون قوانین مرکز رو می دونیم، تا بیماری هاشون کامل آنالیز نشده اجازه نمیدن . . .

-به عنوان نمونه آزمایشی نگهش می داریم . . .

-نمونه آزمایشی؟ مُردهِ اسیرِ سرحال داریم، نیازی به این کله بابراسی نیست!

دی جی با اون مو و ریشِ بلندِ هیپیش و عینکِ گردِ کوچیکِ سرمه ایش، دست روی هفت تیر های بیخ کمرش سعی کرد جو رو آروم کنه:(( بچه ها بزارید از مرکز کسبِ تکلیف کنیم. ))

خلبان بیسیم زد به مرکز و بعد چند دقیقه جواب شون رسید:(( اجازه ورود نداره، پیاده اش کنید. ))

در هلیکوپتر رو زدن، باز شد.

خلبان می گفت چون از بندر فاصله زیادی نداره پرتش کنید پایین تا شهر شنا کنه، به این دلیل که سوخت واسه زدن حرکت های دیگه کفاف نمیده.

پشت به هوایِ جاریِ شدید، رو به پروین وایسادم.

دی جی و تکاور آمریکایی هم پشت سر پروین تا اگه فکر کله خر بازی ای به کله ام افتاد، سرِ گلوله پاش رو بگیرن سمتم.

پروین دودل بود، با خودش سروکله میزد و به چشمام نگاه نمی کرد.

منم خیره بهش، دودل تر از اون. بهش زل بزنم، نزنم، لبخند بزنم، نزنم . . . چیکار کنم؟!

عاقبت دست بردم سمتش که مثلا خیلی کلیشه ای بزارم روی شونه شو و بگم طوری نیست که غافلگیرم کرد و با پریدن بغلم و همزمانش هول سمت بیرون، جفتمون توی آغوش هم از هلیکوپتر سقوط کردیم.

اگه یکی بیرون از هلیکوپتر و از بغل ماجرا رو می دید گمون میبرد دستم تمنای بالگرد رو داره ولی اینجور اصلا نبود و من فقط خواهشِ دختری رو داشتم که سفت تو بغلم بود و تا اینو هضم کردم دستمو از به سمتِ آسمون گذاشتم پشتِ کمرش؛ دست های اونم پشتِ کمر و گردنم بود.

توی آب سقوط کردیم و پایین تر رفتیم، منظره ترسناکی بنظر میومد ولی اگه همین قاب رو سروته کنی میشه یه تصویر عاشقانه عجیب.

ادامه دارد . . .

 

داستان و عکس : سیدامیرعلی خطیبی

*آهنگ ذکر شده از THE PSYCHEDELIC FURS