ملودی عجیب عشق و زمان و جنون 1

داستان دنباله دار / قسمت یک

من یه پسرم که دو دهه روی این کره خاکی و جاهای دیگه پلکیده.

بعضی ها شمس صدام میکنن، بعضی هام صدام نمیکنن، خیلیا . . .

معمولا یه هدفون زیر کله ام که چند وقتیه شده لونه کبوترای چشم سرخ که شرط می بندم دراکولان، قایم میکنم.

نه اینکه بگم موزیک بازم، درواقع آهنگ های زیادی گوش نمیدم ولی همونا رو زیاد گوش میدم.

و نه اینکه بگم سلیقه موسیقیم خوبه ولی همینا برام خیلی هم خوبه، از سر گنده ام هم زیاده.

با پیرهن چارخونه سرخ و آبیم و تک آهنگی که همش پلی میشه با شلوارک سرخابی زیر نور های سبز و طلایی راه میرم، درواقع میخزم یا ولو میشم.

به بدترین شکل ممکن دفترچه گل گلی مو با خط خطی های کلفت و پررنگی که مثلا قراره طرح ماشین زمان باشه، پر میکنم؛ هرکی گفته هنره حرف مفت زده! اصلا هیچی نیست، مگه قراره چیزی باشه؟

خیلی وقتا به بافت مبل درب و داغون یا فرش ماشین بافت دست دو زل میزنم، جزئیات خاصی برای دقت کردن و بخاطر سپردن نداره . . . با این حال زل میزنم.

با زدن قاشق های دراز و کله دایره ای که از قضا خیلی شبیه منن روی لب های لیوان سعی میکنم ضرب بگیرم و از خودم آواز خر در مربا تولید کنم.

چند روزیه شروع کردم یه داستانی بنویسم، بعد اینکه یه دختره رو توی پارک دیدم.

یکی از موزیک های معدود پلی لیست عجیب منو بی هندزفری گوش می داد.

اسمش پروین . . . فامیلیش یادم نیست، همون پروین؛ مهم اینه من پروین صداش میکنم و اون منو شمس.

قدش نصف منه، منکه دیلاقم.

عینک هری پاتری شو که فاکتور بگیرم چیز زیادی از ظاهرش یادم نیست، خیلی بهش نگاه نکردم بیشتر میخواستم حرف های خیلی کم و تلگرافی شو بشنوم.

داستانم که ایده و همت نوشتن شو از پروین دارم، راجع به یه دنیای دیوانه س، نوع خاصی از شعر، نوع خاصی از عشق و نوع خاصی از زنده بودن یا شایدم . . . زندگی.

فصل اول داستان تقریبا تموم بود که دیگه پروین رو سر قرار هامون روی همون نیمکت توی همون پارک ندیدم.

خیلی اونجا نشستم، تنها. هوای خوبی بود، نسیم خنک آخرای تابستون.

حتی یکی از نسبتا دوست هامو دیدم، میثم. قبلا هم چندان حال خوبی نداشت ولی اون سری نمیدونم چرا حس کردم دیوونه شده؛ انگار داشت دنبال شبحی می گشت که خیلی وقته وجود نداره، سفری که خیلی وقت پیش تموم شده.

چیزی از سلام سرسری یا حرفای گنگش نفهمیدم جز همین برداشت های مسخره.

وقتی بلند شدم برم، زیر صندلی یه تیکه کاغذ زیر یه تیکه سنگ دیدم، با یه شاخه نرگس کوتاه پلاسیده چسب شده به سنگ.

فهمیدم پیام پروینه، نرگس دوست داره، دوست داشت.

ساعت خودکشی شو روی کاغذ نوشته بود، نیم ساعتی ازش می گذشت.

جالب اینه آدرس خونه شو داشتم، اگه مثلا چهل_چهل و پنج دقیقه قبل کاغذ رو خونده بودم، می رسیدم برم سراغش و جلوی خودکشی شو بگیرم، یا شاید باهاش خودکشی کنم!

ولی کمتر از یک ساعت دیر جنبیدم، کمتر از یک ساعت.

داستانم میتونه علاوه بر همه اونا راجع به یچیز دیگه هم باشه : زمان.

ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

عکس : r.a.s / سایت ویسگون