ملودی عجیب عشق و زمان و جنون ۷

داستان دنباله دار / قسمت هفت

آروم بین شکوفه ریزونِ صورتی با پس زمینه تنه ی سفیدِ درختا قدم می‌زنم.
یه کیمونوی زرد با طرحِ شاخه های بی برگ و سیاه پوشیدم.
به پهلوی چپم یه کاتانا بسته بودم و به دستِ همون سمت سلاح پنجه ای با سه تیغهِ بلند.
هدفون هنوز دورِ گردنم آویزون.
با پای لخت شکوفه های لطیف رو حس می‌کردم.
سرم پایین بود و حرکت پاهام رو می‌دیدم؛ حوصله چشم چرخوندن توی این جنگل بی انتها رو نداشتم.
به فضای بی درختی وسط درختا رسیدم.
سنگی وسط این فضا بود، شاید نقطه ثقلِ جنگل.
شاخه گلی روی سنگ روئیده؛ تک بنفشه ی بنفش وسط دریای صورتی.
یکی از گلبرگهاش افتاد.
خطری خیلی نزدیک.
سر چرخوندم با چشمای ریز شده لای درختا.
چندتا ربات، سبک T-800 ترمیناتور، با تاچی هایی توی دست (بلندتر و انحنای بیشتر از کاتانا) از پشت درختا ظاهر شدن.
بدنِ فلزیِ براق شون زیر آفتابِ ملایمِ بینِ شکوفه ها برق میزد.
نزدیک و نزدیک تر شدن، سه تا بودن.
شمشیر کشیدم از غلاف و چنگک ها بیرون زد.
جهشی کوتاه به پهلو، کاتانام سینه یکی شون رو شکافت.
با سلاح پنجه ای روی گردنش سه تا سوراخ حفر کردم.
خیز سمت بعدی، افقی با تاچیش هوا رو شکافت؛ از زیر شمشیر سر خوردم، یه جا خالی سریع و تمیز.
پشتش بودم، شمشیر توی دستم چرخید، از عقب فرو کردم به کمرش.
بعد خودم چرخیدم و این یکی سه تا سوراخ توی مخش.
آخری یکم دورتر بود.
با یه پا زدن به تنه درخت، پَرِشَم ارتفاع گرفت.
پشتش فرود اومدم، یه چرخش سریع، کله اش از گردن پرید هوا.
زمان زیادی نبرد، سه تاشون باهم.
حساب یجای کار رو نکردم.
از بدن هاشون عین دشمنایِ سامورایی جکِ مرحوم، سیاهی هایی با سرعت جهیدن بالا، جلوی خورشید رو گرفتن؛ مایه بودن یا گاز نمیدونم.
به همون سرعت اومدن پایین.
توی هیبتِ سه تا شبحِ سیاهِ غرقِ تویِ تاریکیِ شیطانی.
نیرویی کفِ دستم حس کردم، دستِ چپ.
آتیشی بود سرخ تر از سرخ ترین آتیشی که می‌شد تصور کرد.
زبونه کشید توی سلاحِ پنجه ای، بعدم تیغه‌ی شمشیر.
سه تا شیطان رو پشت هم و سريعتر تموم کردم، کارشون رو.
به قدم زدن ادامه دادم.
از بین صورتیِ افتان و سفید قامتِ تموم نشدنیِ روبروم، معبد یا شایدم قصری دیدم به رنگ چوبِ سوخته؛ آتیش واقعا قبلا سوزونده بودتش و کنتراست این دور و بر رو ایجاد کرده بود.
دم ورودی معبدِ سوخته (شایدم قصر) غولِ سنگی چاق و پهن و نافرمی کشیک می‌داد.
رفتم جلوش، جلوم وایساد.
شمشیر کشیدم، هنوز وایساده بود، بی حرکت.
نتونستم بزنمش، پخش زمین شدم.
بالا سرم اومد و مشتای سنگینِ سنگی شو برد بالا.
نینجایی، با هیکلِ لاغرِ کوتاهِ زنونه‌ی پیچیده لای نوار های سیاه، بالای برجِ شیرونیِ معبد (شایدم قصر) بود.
دستش یه کوساری گاما (یه سرش داس، یه سرش یه حجم آهنی، بینشون زنجیر بلند)، می چرخوند بالای سرش.
سمتِ حجمِ آهنیش افتاد دورِ گردنِ غول.
کشیدش عقب یکم؛ عجب زوری داشت این دخترِ نینجا.
پَرِشِ بلندی، روی هوا چرخش، اومد رو کمرِ غول.
از کیفِ کوچیکِ کمریِ کیوتِ کیتیش، بمبی درآورد و گذاشت بین دو کتفِ غول.
دوباره پَرِشِ بلند، چرخش توی هوا، فرود کنارِ من.
غول، کمرش ترکید، گیج شد.
نینجا پرید سمتش، دوباره، اینبار حمله از جلو.
یه پاش روی این شونهِ غول، یه پا روی اون شونهِ غول، از همون کیف یه کلتِ کوچیکِ لیزری کشید بیرون.
قشنگ اسلحه رو بین پاهاش نگه داشته بود، روی مخ غول، و پاهاش فاصله داشت از هم؛ که اگه شونه های غول جدا می‌شد اون از وسط دو نیم . . . یا حداقل فشارِ زیادِ دردناکی بهش!
چه تفکرات احمقانه و شاید مریضی اون لحظه.
شونه های غول جدا نشد و اون نینجای مونثِ دلربا در همون حالت جذابِ متفاوت، مخ غول رو ترکاند و تمام‌. غول از پشت نقش زمین شد و سنگ هاش وا رفت.
نینجا قبل سقوط دوباره مثل قبل کنارم فرود اومد.
رو بهم که هنوز روی زمین ولو بودم.
ماسک از صورت برداشت، پروین بود.
عینک مخصوص شو از کیف زد روی صورت.
دست دراز کرد سمتم:(( انگار به یه همراه نیاز داری غریبه ))
با کمکش بلند شدم.
-مسیرت همین معبدِ سوخته س؟
-آره، همین معبدِ سوخته (شایدم قصر).
-بیا بریم . . .
-بعد از تو.
بعد از اون وارد شدم.
سبکش پیروِ فنگ شویی بود، فنگ شویی سوخته و تخریب شده.
لابلای اتاق ها، صدای گریه بچه.
نوزادی بود توی یه سبد، یه دختر.
-برش میداری؟ نکنه دنبال این می‌گشتی؟
-نه دنبال چیز دیگه ای بودم، اینجا نیست. ولی این بچه . . . احساس عجیبی بهم میده، نمی‌خوام اینجا تنها بمیره؛ شاید بعدا، تنها، جای دیگه . . . ولی اینجا نه.
سبدِ بچه رو برداشتم.
اون غیبش زد.
چند ثانیه بعد آویزون از طبقاتِ آخرِ قفسهِ خالی از طومار ها دیدمش.
-هیچ طوماری نیست، همرو بردن . . .
-یا سوزوندن.
نیم نگاه و نیم نوازشی به بچه‌ی توی سبد.
نگاهم دوباره رفت سمتش، با پاهای باز از هم آویزون بود. بازهم جذاب . . . اگه سُر می‌خورد . . . یکی از پاهاش . . . یا هردو به جهت های مخالف.
شاید دید دیدِش می‌زدم.
پرید پایین.
-جفت مون چیزی که دنبالش بودیم‌ رو پیدا نکردیم، البته تو دست خالی از اینجا نمیری.
به بچه اشاره کرد.
-آره، مقصدت کدوم وره بانوی نینجا؟
-مقصد خاصی ندارم، تو چی غریبه؟
-مثل تو، هر طرف باد بوزه‌ و شکوفه هارو ببره.
-پس بیا هم مسیر بشیم.
هم مسیر شدیم.
دم ورودی معبد، قبل خارج شدن مون، نگاهی بهم کرد:(( اسمشو چی میخوای بزاری غریبه؟ ))
به بچه نگاه کردم.
-سوال می‌پرسم، لبخند میزنی؟
-فهمیدم چی بزارم اسم این دخترِ نوزاد رو . . .
-چی؟
نوزاد خندید.
-پروین.
ادامه دارد . . .

سیدامیرعلی خطیبی 
عکس: unsplash 
با تشکر از تمام دوستانی که با انرژی های مثبت و تشویق ها و نقد های مفید شون منو حمایت کردن.