ملودی عجیب عشق و زمان و جنون ۵

داستان دنباله دار / قسمت پنج
چشم که باز کردم نگام به نقاشی‌ِ گلِ زنبقِ کنارِ پنجره ی بارون زده افتاد که یادم نیست چندسالِ پیش از کی هدیه گرفتمش.
سرمو به بدبختی از روی میزِ پُرِ کتاب و مداد و دفتر و تراش بلند کردم.
گردنم عینِ چوبِ آب نخورده موقع شکستن صدا می‌داد.
رسیده بودم سَرِ فصلِ سوم.
لابلای داستان این کتاب یه برگه نوشته پیدا کردم که هیچ ربط و سنخیتی به داستان نداشت و اصلا نمی‌دونستم برای منه یا از جایی نوت برداشتم؛ درهرصورت فرقی نمی‌کرد برای کیه مهم چیزی بود که سعی داشت بگه.
روی کاغذ اینو نوشته بود:
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سال‌ها پیش با پیرمردی همسفر شدم که به گمان من و خودش، روی تلخ زندگی را نه تنها دیده بلکه سر کشیده بود.
پیر که سنش چندان هم پیر نبوده و ناملایمات زندگی پیرش کرده بود همواره سعی داشت سوالات و ابهامات من را با دیدگاه ویژه و بی پرده خودش پاسخ دهد و برطرف کند.
یکبار از او درباره خشونت و درد پرسیدم و آن پیر رنجیده از زنجیرِ فلک چنین پاسخ داد:
ما با درد و زخم و خون متولد می‌شیم،‌ چطور انتظار داری تا لحظه ی مرگ مون به چنین عواملی جذب نشیم؟
گاهی می‌خوایم درد و خونریزی کنیم بعضی وقتا هم می‌خوایم بدتر از گرگ بدریم.
این طلسمِ خشونت و درد از بچگی با خُلقیات ما عجین شده.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نوشته همین جا تموم می‌شد و هیچ حرف دیگه ای برای گفتن نداشت حتی اینکه چه کسی اینو نوشته، البته اگه خودم نباشم.
ولی سوال اینه چرا جذب این شدم؟!
این توجیحی برای پذیرفتن خودکشی پروین بود؟
نه . . .
اون جریان توجیح پذیر نیست و من هيچوقت قبولش نمیکنم!
من حاضرم نصف جمعیت دنیا رو بکشم تا پروین رو برگردونم.
شاید این توجیحی بر خودخواهی منه؟!
در این صورت معلوم میشه چرا نوشتم یا جذبش شدم . . .
شاید نویسنده ها آدمای خودخواهین که برای توجیح کردن تفکرات غیر انسانی شون، می‌نويسن و نوشتن، خودخواهانه ترین کار دنیاست.
به هرحال مخم دیگه کشش فکر کردن بیشتر از اینو نداره و انگار مخزنم حسابی پره!
با قدم های کج و نافرم خودمو سمت توالت رسوندم.
خیلی مخزنم پر بود . . .
بعد خالی کردن مخزن فهمیدم معده هم خالیه.
در حد یه شلوار و پیرهن که تا سوپرمارکت سر کوچه مُوَجه بنظر بیام.
حوصله چاق سلامتی های فروشنده رو نداشتم برای همین سریع پیچیدم بیرون و از توی پلاستیک خرید یکی شو باز کردم؛ شیرین بود.
دومی رو باز کردم، شور.
دوباره چپیدم توی پناهگاه . . . منظورم خونه ست . . . قاط زدم.
از جلوی آینه که رد شدم تازه ته ریش مو دیدم که ریشِ بلند و پُری شده بود.
چند وقت از خودکشیِ پروین گذشته؟
سه هفته؟ یه ماه؟
درست نمی‌دونم . . .
نباید بزارم بدنش بیشتر از این سرد و زیرِخاک بمونه.
با سردردِ عجیب و سمج دوباره نشستم پای کار.
مغزم عین یه تیکه زمینِ لم یزرع و پوشیده از خاکستره که مدام رعد و برق های صورتی و آبی و سفید بهش میخورن.
دو فصلی که نوشتم رو ورق زدم.
چیکار باید می‌کردم؟ یه بُعد دیگه؟ یا نه . . . فصل دیگه ای رو هم به این بُعد فرصت بدم؟
یه ماجرای تازه یا همین ماجرا که قراره به پایان مشخص تری برسه؟
ادامه دارد . . .

سیدامیرعلی خطیبی
عکس: سایت پینترست
با تشکر ویژه از ((ف.ط)) و ((نون. قاف میم)) بابت کمک و نقد های دلسوزانه شان🌸