مرد نقشه‌ای

وارد مترو که شدم، همهمه‌ای گوش‌هایم را جذب کرد؛ پچ پچ‌های نه چندان آرام درباره مردی که روی نیمکتی نشسته و به آرامی نقشه کاغذی و بزرگ تهران را زیر و رو می‌کند. روی تن تهران خالکوبی خطوط درهم تنیده‌ی مترو مشخص بود، گمانم سعی داشت مسیر متروی خود را بیابد و بنظر نمی‌رسید که به این زودی‌ها موفق شود.
با رسیدن مترو نقشه را تا زد و در کیف دستی مندرسش گذاشت.
سوار شدیم. آشفته بود و با زور خودش را به میله بالای سرش بند کرد و با تکان مترو مثل عروسک خیمه شب بازی تکان می‌خورد.
دو-سه ایستگاه گذشت تا صندلی‌های دوتایی در گوشه واگن خالی شد و من و مرد نقشه‌ای روی آن نشستیم.
بی‌مقدمه با حیرتی که تمامی نداشت گفت:((تهران شهر عجیبیه.)) فکر کنم می‌دانست من هم مثل خودش مسافرم.
با تکان سر پرسیدم:((اهل کجایی؟))
جواب داد:((از راه دوری میام.))
جواب سربالایش ممکن بود مرا از ادامه صحبت منصرف کند ولی سوال دیگری پرسیدم:((میدونی ساعت چنده؟)) حوصله بیرون آوردن گوشی را نداشتم و نگاهم به ساعت مچی‌اش بود.
تلنگری روی شیشه ترک‌دار ساعت زد:((خیلی وقته خوابیده ...)) و ثانیه‌ای گذشت تا حرفش را تمام کند:((مثل خودم.))
آهی کشید. گیج بودم و کمی ترسیده، آدم‌های روانی زیاده شده‌اند و شاید این مرد هم یکی از آن‌ها بود.
با لبخند و غرور خاصی پرسید:((می‌دونستی من دنیا رو نجات دادم؟))
-نه ... چطوری نجات دادی؟!
-خیلی سال پیش توی ده کوره‌ای که خودم توش بزرگ شده بودم معلم شدم. بچه‌ ریز جثه و زشتی توی کلاس بود که هیچکس هیچوقت باهاش حرف نمی‌زد و توجهی بهش نشون نمی‌داد. یک روز آوردمش پای میز تا دفتر مشقش رو ببینم ... یک لحظه سر بالا کردم و توی اون دوتا چشم گنده و نم دارش، روزی رو دیدم که با دست و پای غل و زنجیر شده جلوی پاش به زمین افتادم و اون ... تبدیل به آدم خیلی مهمی شده و فریاد می‌زنه:((هرکس منو نادیده و ناشنیده گرفت باید تقاص پس بده!)) و بعد دنیا سوخت و صدایی توی گوشم پیچید، صدای جیغ و فریاد تمام آدمای دنیا ... من بعد از اون روز دوست این پسر شدم و چند وقت بعد آتیشی ‌که از چشماش زبونه می‌کشید کاملا محو و نابود شد. هنوزم گاهی همدیگه رو می‌بینیم و حرف می‌زنیم.))
نمی‌دانستم چه احساسی داشته باشم.
اولین نخ‌ از افکارم را به زبان آوردم:((قهرمان‌های زیادی توی زندگیم ندیدم.))
-برای همین بهشون میگن قهرمان! همیشه تعداد کمی ازشون هست و همیشه تنهان.
-بازنده‌ها هم همیشه تنهان.
نفس عمیقی کشید، اما آرام و نامحسوس.
سر تایید تکان داد و دیگر چیزی نگفت و من باقی مسیر را به این فکر می‌کردم که چطور یک قهرمان قدیمی، بازنده است؟
گمانم جواب در خود سوال نهفته باشد: او یک قهرمان ((قدیمی)) است و دیگر زمانه‌ی نقشه‌های کاغذی بزرگ گذشته و جهان در حد صفحه‌های موبایل‌مان کوچک شده است.

 

براساس یک خاطره خیالی
تصویر و متن از سیدامیرعلی خطیبی