داستان هوای دلگیر6

قسمت ششم (بستنی)

بعدازظهر رفتم آنجا که خیلی مشتری نداشته باشند.صاحب بستنی فروشی خودش پشت دخل بود:

-سلام آقای رضایی،حالتون چطوره؟ میثم ام، همسایه تون.

-سلام؛ بله بله آقا میثم.خوب هستی؟ پدر خوبن؟ سلام برسون.

-حتما حتما؛ سلامت باشید.آقا غرض از مزاحمت، عموی من که خاطرتون هست. . .

-بله حسین آقا.یه مدت اینجا کار میکرد.

-درسته.خبری ازش دارید؟ جدیدا دیدیش؟؟

-(خندید) والا عموی شماست. . .اگه کسی ازش خبر داشته باشه اون شمایی نه من!

-بله فرمایش تون درسته؛ منتها چون یه مدت صاحب کارش بودید یا چون این دور و بر ساکنه با پدربزرگم اینا، گفتم شاید خبری ازش داشته باشید یا چیزی باشه که من ندونم و شما بدونی.

-خب . . . اون آدم توداری بود، خیلی با ماها حرف نمیزد.توی عوالم خودش بود.نمیدونم فقط فکرش اینقدر شلوغ بود یا فعالیتی هم جز اینجا داشت؛ راستشو بخوام بگم توی شیش،هفت ماهی که اینجا کار میکرد خیلی خوب نشناختمش.

-منم همینطور. . .

-چی؟!

-هیچی آقای رضایی.ممنونم بابت وقتی که گذاشتید.با اجازه.

وقتی داشتم با آقای رضایی صحبت میکردم، یکی از مسئول های دستگاه بستنی قیفی، به ما زل زده بود و با دقت حرف هایمان را می شنید.

از بستنی فروشی، مغازه ای با عمق زیاد که فقط چندمتر اولش قابل دید بود(چون با دستگاه های بستنی سازی محصور میشد) و اغلب مواقع مشتری های زیادی داشت، بیرون آمدم و سمت خانه که در چند قدمیش بود رفتم.

همان شاگرد بستنی فروشی که گفتم، دنبالم آمد و صدایم زد:

-آقا میثم . . . ببخشید ولی باید چیزی بهت بگم.

-بفرمایید!

-راجع به عموت، حسین.من باهاش یه مدتی رفیق بودم.

-واقعا؟!

-آره.اوایل که اینجا کار میکرد هیچکی تحویلش نمی گرفت، بخاطر همون چیزی که آقا رضایی گفت. اون بیشتر توی خودش بود؛ تا اینکه یبار گند زدم و کمک کرد جمعش کنم.بعدش که باهم رفتیم بیرون سیگار بکشیم، گپ زدیم و خلاصه آشنا شدیم.

-خبری ازش دارید؟ از دیروز تا حالا خونه نرفته.میترسم بلایی سرش اومده باشه . . . میدونید که این اواخر هوش و حواس درستی نداشت.

-نگران نباش.قبلا بلاهایی که باید سرش میومده اومده.الآن دیگه طوریش نمیشه.

-چی؟؟!

-هیچی.ماجراش مفصله و نمیدونم اجازه دارم برات تعریف کنم یا نه.

-من برادر زاده شم و بیشترین کسی که نگران شه و دنبالشه و بهش اهمیت میده.به من نگی به کی میخوای بگی؟

-اگه واقعا اینقدر به فکرشی چطور مهم ترین چیزای زندگی شو نمیدونی و نمیدونی کجا ممکنه باشه؟!

-من . . . درست نشناختمش.بهش اهمیت ندادم.اشتباه کردم.حالا میخوام پیداش کنم و کمکی براش باشم.

-بعید میدونم الآن دیگه بتونی کمکش کنی ولی با این حال بهت چیزایی که میدونم رو میگم.دو ساعت دیگه شیفتم تموم میشه.بیا پارک خیابون بغلی، اونجا می بینمت.

داستان جذاب تر هم قراره بشه :)

 

سیدامیرعلی خطیبی

عکس از وب سایت همشهری آنلاین