داستان هوای دلگیر4

قسمت چهارم (خواب و خاطرات)

شب، وقتی درازکش روی تخت بودم، دوباره به یادش افتادم.

چندماه قبل، راجع به زن و دختر در زندگی پرسیدم.دوران هایش که با آنها سپری شده بود.

میگفت:(( دورانی سرشار از شور و جوانی و خوشی.))

بعد شروع کرد به سبک همیشگی اش صحبت کردن.

از بین حرف های نامفهموم، کلماتی استخراج کردم، چندپاره ولی داستانی را تشکیل میداد:

حدود 25 سال قبل، در محله های اصیل تر همین شهر، خاطرخواه دختری شده بود که دختر هم متقابلا دوستش داشت.

یک روز به او خبر رسید که مردی با پول و تحصیلات بیشتر و حتی چهره بهتر، مسبب این شده است که دختر قید تمام عاشقانه هایش را بزند و خیلی سریع ازدواج کند.

یک شکست عشقی کلیشه ای که آنقدر داستان اش گفته شده که انگار هربار یک رابطه ست که شکست میخورد، نه رابطه هایی درطول تاریخ برای آدم هایی مختلف.

اما عجیب آنجاست همین یک شکست که ربع قرن پیش بوده، چه تاثیری گذاشت بر او که هنوز خاطرش هست.

شاید درآن عشق، به حدی احساسات و پاکی و محبت صادقانه ریخته بود که هنوز جای زخم بر دلش باقیمانده است.

دلم سوخت، نه برای شکستش، برای آنکه در فراموش کردنش مشکل داشت.برای اینکه او را درست نشناختم، غمش را درک نکردم و کنارش نبودم.من به او بی احترامی نکردم یا چیزی نگفتم که برنجد ولی گاهی همین چیزی نگفتن برای ناامیدی،بیش از حد کافیست.

او دوست خوب دوران کودکی ام، گوش های خوبی که حرف های بچگانه ام را می شنید و با چیزهایی که می دانست،پاسخ هایی میداد که مرا سخت کنجکاو می کرد.

در دوران افول باید کنارش می بودم ولی فقط بی اهمیتی نثارش کردم.بی اهمیتی به حرفهایش که گاه واقعا بی اهمیت بودند،اما به هرحال باید گوش میدادم که ندادم.

در خواب دیدم که دوباره به پارک زیر پل برگشتم.

سلام روی دیوار را می بینم به همان شکل و فونتی که بود.

فلش سمت پایینش را دنبال میکنم،آجر را برمیدارم اما اینبار. . .

مدخلی به سالن بزرگ و ترسناکی که با شمع های لوستر آویخته از سقف روشن بود،باز شد.

غریبه هایی با هیبت تماما پوشیده و تعدادی بیشتر از شمارش دور حلقه ای جمع شده بودند.

از میان شان راه باز کردم تا به حلقه برسم و وقتی رسیدم،وحشتانک ترین تصویر عمرم که فقط شکل گیری اش در کابوس ممکن بود:

او را همانند مسیح به صلیب کشیده بودند و جلادی از جرگه همان بیگانگان پنهانی  قصد داشت زوبینی در پهلویش فرو کند.چطور به شباهتش با مسیح تا کنون دقت نکرده بودم؟

فریاد کشیدم و قصد کردم نجاتش دهم اما این شیاطین پیچیده در تاریکی دورم ریختند و مرا در خود فرو بردند و من . . . غرق شدم، در تاریکی بی انتها و سپس سقوط کردم، از بالای پل به روی تخت.

آیا او در خطری به اندازه مرگ یا بیشتر از آن گرفتار شده بود؟

من باید پیدایش میکردم . . . من باید نجاتش میدادم اما چگونه؟

با دنبال کردن ((سلام)) ها؟

ادامه این داستان را از دست ندهید:)

 

سیدامیرعلی خطیبی

عکس از سایت شاتر استوک