داستان هوای دلگیر ۱۰

قسمت پایانی

چند روزی گذشت.
هوا دلگیرتر از قبل روی زندگی ما چنبره زده است.
عمو حسین را به خانه برگردانم، خودش برگشت.
ماجراجویی هایش به پایان رسیده؛ دیگر رمقی برای دنبال کردن سرنخ هایی که خودش مدت ها پیش گذاشته بود، ندارد.
من هم حوصله ماجراجویی دیگری ندارم.
زندگی به طرز بی تفاوتی راکد شده.
گوشه ای، روی مبل یا زمین فرقی نمی‌کند، می‌نشینم.
او را در خیالم تصور می‌کنم.
در اتاق، روی تختش دراز کشیده است.
به پنجره نگاه می‌کند، خاکی که لبه آن نشسته، میله های فلزی سفیدی که با باد های خبررسان پائیز دیگر سفید نیست.
توری که مربع های بین اش را غبار پر کرده.
درخت های باغچه ی مخروبه و ساختمان های سیمانی پشتش را هم می‌تواند ببيند.
آرام نفس می‌کشد، خیلی آرام.
در فکر است سیگاری آتش بزند، گپی را بدون مخاطب شروع کند و فیلمی از بیست سال پیش پخش کند.
ولی‌‌‌‌‌ . . . 
تکانی قصد ندارد بخورد.
همینجور می‌ماند تا برای بار صدم صدایش کنند:((حسین بیا شام یخ کرد.))
من هم دست کمی از او ندارم.
جفت مان انگار از جنگ برگشته ایم، جنگی که دیگران حسش نکردند.
انگار جفت مان زندانی هستیم، در دو سلول جدا، هرکدام به یک اندازه خسته کننده.
دوست داشتم سلول هایمان عوض می‌شد.
جای او در جای او زندانی می‌شدم.
از پشت پنجره اتاقش، پرواز روحم را فقط تجسم می‌کردم.

جایی را که برای راه رفتن یا نشستن یا خوابيدن انتخاب می‌کردم، به تلفن دید داشت.
انتظار چنین تماسی را داشتم، چنین ماجرایی:
او به من زنگ می‌زند، در خانه تنها هستم و هیچ صدای انسان یا ماشینی از خیابان به گوش نمی‌رسد.
می‌گوید:((اتفاقی افتاده، یه مشکل. میتونی خودتو برسونی؟))
-آره الان میام، حالت خوبه؟
-هنوز خوبم، این شهر یچیزیش شده، یچیزی درست نیست.
-فکر کنم همه غیب شون زده، همه جز ما.
-مساله اینه که کیا جای مردمی که ناپدید شدن، اومدن. زامبی ها یا فضایی ها؟!
-شایدم یه چیز ناشناخته و ترسناک. عین فیلم‌هایی که می‌دیدیم.
-شاید.
-این معماییه که باید باهم حلش کنیم.
-آره. بیا تا سفر جدیدی رو شروع کنیم، اینبار باهمدیگه، مثل قدیما.

و من همچنان منتظر تماس او هستم؛ منتظر دیالوگ هایی که قرار نیست هیچوقت بین ما رد و بدل شود، منتظر ماجراجویی که قرار نیست هیچوقت آغاز و به پایان برسد. 

منتظر روزی که هوایش دلگیر نباشد. ((پایان))
 

سیدامیرعلی خطیبی
عکس: بی بی سی