داستان هوای دلگیر۹

قسمت نهم (روایت حسین)

ما انگار یه خانواده بودیم، با وجود تمام تفاوت هایی که داشتیم. شاید چیزی که یه خانواده رو خانواده میکنه همین تفاوت هاشه.
به مرور عضو اضافه کردیم، اصلاح میکنم، عضو هایی جدید پیدا میشدن و ملحق.
از مرد پنجاه ساله ای که یه زمان از پولدار های شهر بود ولی الان اسنپ کار می‌کرد تا خرج خودشو و زن علیل و بچه های تنبل شو بده، تا... اون دختر طفل معصوم، اون پسر طفل معصوم، اون پدر و دختر طفل معصوم...
ماها باهم دنبال امید بودیم، انگیزه ای که زخم های قدیمی مون رو پشت سر بزاره و طعم خوش زندگی رو بار دیگه زیر زبونمون بیاره.
میثم، ما دنبال ماجراجویی بودیم، واسه همین هم ((سلام)) هارو روی در و دیوار شهر می‌کشیدیم.
هرجا که خاطره ای برامون داشت یا ارتباطی بهمون.
ما، یه گروه عجیب غریب که همه اعضاش آدمای بدبخت و شکست خورده ای بودن سعی می‌کردیم زندگی رو پیدا کنیم، میخواست توی کشیدن ((سلام)) ها بود یا جست و جو بین شاخه های هنر یا ور رفتن با علوم مختلف؛ میخواست بستنی های غافل‌گیر کننده اسحاق بود روی بام شهر یا یه عصر با هوای دلگیر توی کتابخونه.
ما می‌چرخیدیم دور خودمون و این شهر و تمام چیزایی که می‌شد پيدا کرد.
ما خوشحال بودیم...
چیشد که از هم پاشیدیم؟
میخوای ته داستان رو بدونی؟
خیلی ساده؛ اسحاق به این پی برد که زندگی پوچ تر از ماجراجویی های ماست، اون پدر جوون و بینوا توی دعوای محله ای تیکه پاره شد و ما نتونستیم جلوی به یتیم خونه رفتن دخترشو بگیریم.
ساناز به زور باباش برای همیشه از ایران رفت و اون مرد بزرگ که مثل کوه بود موقعی که شنید بچه اش توی تصادف مرده سکته کرد.
اون پسر خوش بر و روی بدبخت هم یبار توی یه پارتی...خدا میدونه چندبار ازش خواستم نره، چندبار ازم خواست باهاش برم، کاری باهاش کردن که افسرده و خونه نشین شد و دیگه ندیدمش، شاید خودشو کشته باشه.
همه اینا روی هم اثر گذاشتن، وقتی سامان توی مهمونی اونجوری شد ساناز مصمم تر شد که از اینجا بره و با رفتن ساناز، حسین هم انگیزه سابق رو نداشت و با مردن ابولفضل توی دعوایی که هیچ نقشی توش نداشت، درد قلب محمود شروع شد و با به زور بردن زهرا به یتیم خونه تا مرز سکته رفت، آخرشم با مرگ پسرش سکته کرد.
اینهمه بلا توی مدت کمی سر ما، سر من اومد و خب...نتیجه اش شد اینکه میبینی.
خیلیا توی خیابون آروم و بلند دیوونه صدام میکنن... بزار صدا کنن، اونا هم جای من بودن بدتر می‌شدن.
از دیروز زدم بیرون تا ((سلام)) هارو دوره کنم و خاطرات رو زنده.
این آخریش بود که منو پیدا کردی‌.
تو هم ناخواسته توی ماجراجویی من شریک شدی، همون چیزی که همیشه دوست داشتم.
ولی دیگه این سفر به آخر رسیده، منم خسته ام.
بهتره برگردیم خونه.

رسیدن به خانه آخر خط نیست و بلکه یک قدم تا پایان مانده است. 

 

سیدامیرعلی خطیبی
عکس از سایت پرسیان وی