داستان هوای دلگیر۷

قسمت هفتم (روایت اسحاق)

ببین چی دارم بهت میگم، اونا یه گروه راه انداخته بودن، یه گنگ یا یه محفل، هر چی میخوای اسمشو بزار.
قضیه از کجا شروع شد؟
یادته گفتم یه گندی زدم و اون کمکم کرد؟
رفاقت ما از اون روز شروع شد.
یکی_دو روز بعد شیفت مون که تموم شد، حدود ۶ و ۷ عصر با موتور من رفتیم بچرخیم.
دور و بر حاشیه رودخونه پریدیم پایین.
باهم راه میرفتیم بین رود و چمن هایی که سرازیر می‌شد به آب کم عمق و لجن دار رودخونه.
تابستون بود و پر از پشه.
یکم که راه میرفتی خیس عرق بودی‌.
بهش گفتم:((قضیه تو چیه که با هیچکی دم خور نمیشی؟))
یادمه میگفت:((حال نمیکنم با هرکسی دم خور بشم، فقط بعضی آدما.‌..))
-خانواده؟!
-نه اونا که خیلی وقته قید منو زدن...البته برادرزادم، میثم، اون پسر خوبیه؛ ولی خب هرکس زندگی خودشو داره. اونم مشغول کارای خودشه.
-یکم ضدحاله...ولی خب پس کیا هستن که همصحبت شونی؟
-بهت میگم، چند وقته دیگه. انتظار که نداری توی اولین صحبت جدی و حسابی مون بهت همه چیزو بگم؟!
-نه داداش...معلومه که نه!
واقعیتش خورده بود توی ذوقم، ولی یبار توی زندگیم سعی کردم صبور باشم.
و اونم چند روز بعد بهم گفت.
یه گروه با تقریبا همه سبک آدمی از یه پدر مجرد و دختر بچه اش که توی پایین شهر با بدبختی زندگی می‌کردن، یه مرد مسن که قبلا کارخونه داشته و الان مسافرکشه.
یه دختر جوون که تهران دانشجو بود و یه پسر یکم کوچیک تر از تو که باباش رئیس بانک بود و خرپول.
حسین هم از اصلی ترین اعضای این جمع عجیب غریب بود.
منم اواخر کار بود که رفتم قاطی شون...کاش زودتر میرفتم، کاش زودتر اون گند رو میزدم و حسین رو می‌شناختم.
من موقعی رسیدم که آخرین ((سلام)) ها رو داشتن توی شهر برنامه میچیدن.
من عاشق اون دختره که بهت گفتم شدم، اسمش ساناز بود.
من ساناز رو دوست داشتم، اونم حسین رو، ولی حسین، خیلی سال بود ماجراهای عاشقانه اش تموم شده بود.
کاش عاشق ساناز نمی‌شدم...کاش هیچوقت با حسین رفیق نمی‌شدم.
ما‌ کلی آرزو داشتیم...کلی رویا، کلی برنامه، کلی آینده.
اینکه ما می‌خواستیم چیکار کنیم یا اصلا چرا دور هم جمع شده بودیم و چرا به این روز افتادیم رو نمی‌تونم بهت بگم؛ من قول دادم هیچی به هیچکی نگم، به حسین قول دادم.
اگه چیز بیشتری باشه که بتونی بدونی، اون عموته که باید بهت بگه. اگه یکروزه که نیومده بدون دوباره همینجا توی همین خیابون هاست.
اونم مثل تو ((سلام)) ها رو دنبال میکرده.
این کاغذ رو داشته باش. این چندتا سلام این دور و بره.
توی مسیر های بین اینا پیداش میکنی.

تا پایان چند ((سلام)) مانده است.

سیدامیرعلی خطیبی 
عکس از وب سایت نارگيل