داستان هوای دلگیر۵

قسمت پنجم

دیروز،پیش از آنکه نوشته هایش را از دخمه های کیف و کمد، مدفون در کتاب هایی با نیم قرن طول عمر و قرص هایی که اسم هایشان محو شده بود، بیرون بیاورم تا بخوانم و سفرم آغاز شود، موبایل ش را اتفاقی روی میز جلوی آینه پیدا کردم. موبایل تقریبا بی استفاده ای که یادش رفته بود در جیب شلوار مخمل کبریتی ش بگذارد.
عکس هایی ازش دیدم. فیلم هایی؛مثلا از تولدش.
سالها قبل را نشان می‌داد.
خوشحال بود. در نگاهش، در عکس هایی بی کیفیت در زمان هایی که هنوز ژست گرفتن اینطوری مُد نبود،برقی می‌درخشید. برق خوشی یا غمی که هنوز زمانش نرسیده بود.
صبح که بلند شدم با دوستم تماسی گرفتم و خواستم با ماشین اش دوری بزنیم.
حین گشت و گذار به بهانه ابلهانه ای خواستم به آن‌ میدان برویم. مسافت کمی نبود ولی قبول کرد.
به میدان رسیدیم و پارکی دیدم کنار دبستانی با دیوارهای زرد و طرح های سرخابی.
چندتایی نیمکت داشت و وسایل ورزش و سایه ای خنک و خلوت متضاد با اطرف دیگر میدان که به شدت شلوغ بود.
زیر درخت اوکالیپتوس نشستیم.
کمی آن طرف تر دکل مخابراتی محصور در حصاری.
پشتش، بین دیوار و دکل روی زمین ((سلام)) نوشته بود.
با همان رنگ سیاه و همان فونت خمیده.
دمش فلشی بود به دیوار مدرسه.
او که اینجا درس نخوانده بود پس چرا سرنخی به اینجا میداد؟
چه ارتباطی با یک دبستان در پایین شهر داشت؟
دور دبستان چرخیدم.
پشت مدرسه، زیر آفتاب خرابه های بیابانی، سلامی دیگر به دیوار مدرسه که کنارش با غلط‌گیری به غلط نوشته بود: 
((گور پدر بچه پولدار های . . .))
اسم محله بالاشهری را اشتباه نوشته بود.
ديگر داشت مسخره می‌شد.
اینبار مرا به نقطه شروع هدایت میکرد.
همانجایی که عصر دیروز در هوای دلگیرش قدم زدم تا به خانه شان رسیدم و نوشته ها را خواندم و سفرم آغاز شد.
این چرخه باطل و احمقانه.
اما با کمی دقت دیدم سرنخ دیگری هم هست.
تلاقی دیوار و زمین برچسبی بود از بستنی فروشی محبوب و قدیمی در محله مان.
یادم آمد مدتی برایشان کار می‌کرد.
شاید بتوانم از آنها جویای خبری از او شوم.
هنوز چند قدمی به پایان داستان مانده است...🙃

سیدامیرعلی خطیبی
عکس از وب سایت تابناک ایلام