اشک و گلوله مقدمه

+میثم: تو مطمئنی جواب میده؟

-شمس: خب داریم امتحان می‌کنیم که ببینیم جواب میده یا نه!

+اگه جواب بده خیلی خوب میشه، می‌تونیم هرکی رو خواستیم بندازیم‌ توی یکی از داستان هات و تا بیاد تمومش کنه پیر میشه.

-یا برای نجات ببریمش توی اونجا.

+آره، اونم می‌شه.

-خب بذار دفتر و مداد رو بیارم، فکر می‌کنم ۶۰ برگ کافی باشه.

+آره گمونم، راستی شمس یه چیزی . . .

-چی؟!

+خواستم بگم خوشحالم دوباره بعد مدت‌ها کنار همیم و دوباره مثل قدیم ها یا حتی بیشتر از اون رفیق شدیم و اونقدر به هم اعتماد پیدا کردیم که درباره قدرت ها حرف بزنیم.

-آه، آره؛ خیلی خوب شد.

+چیز دیگه ای نمی‌خوای بگی در این مورد؟

-آااااممم والا نه دیگه، همین حله، آره . . .

+ . . .

-خیله خب اینا آماده ست، لیست رو بده بهم.

+بیا، مطمئن شو تک تک شون رو وارد کنی، لیستی از بانوهای زیباروی بازیگرمون که مورد قبول منو تو قرار گرفته.

-آره، بنظرم این حرکت ما یه تیر و چند نشونه، اونم چه نشون هایی؛ از پی بردن به محدودیت قدرت من و تو تا شخصیت های فرعی سلبریتی! چه شود . . .
خب بذار بشمارم . . . سرجمع ۱۹ تا.

+چی؟!!!
قرار ما ۱۸ تا بود، کدوم فلک زده ای رو اضافه کردی؟

-آاااممممم . . .پروین؟

+هی، چرا بیخیال نمیشی؟ بابا پروین بعد اینکه با داستانت برش گردوندی اصلا تورو نشناخت یا اگه هم شناخت خودش رو زد به کوچه علی چپ!

-میدونم، میدونم، داشتم شوخی می‌کردم.

+شمس، رفیق وقتی برگشتیم‌ از این داستان، راجع به پروین مفصل حرف می‌زنیم و فکر می‌کنیم. باشه؟

-باشه؛ ببینیم چی میشه.
حالا باید اینارو وارد کنم . . .

+با فرشته حسینی شروع می‌کنیم!

-آره . . .

+و با خودش هم تموم می‌کنیم؟

-باید ببینیم چی میشه، داستان رو تا یه جایی مشخص میکنم، بقیش براساس خودمون پیش میره. راستی نظرت چیه بجای سلام یه چیز دیگه تعیین کنم؟

+منظورت چیه؟!

-خب تو مگه نمیتونی بین ((سلام)) هایی که روی دیوار شهره تله پورت کنی؟
من میگم بیایم توی داستان بجای سلام این قابلیت رو بذاریم که تو بین مانیتور ها و صفحه های نمایشگر جابجا بشی، البته تا شعاع صد متری!

+فکر خیلی خوبیه، ولی بگو ببینم، اگه من از یه مانيتور وارد بشم‌‌ و بعدش همه نمایشگر های اطرافم شکسته بشن، اونوقت چی میشه؟

-خب هیچی دیگه، به فنا میری تا زمانی که یه نمایشگر توی اون حدود پیدا شه و بتونی ازش بیای بیرون.
پس یادت باشه،‌ برای ورود باید صفحه رو لمس کنی و برای خروج هم حالا من نمیدونم توی فضای تله پورت چخبره! خودت بهتر میدونی.

+باشه، حله، گرفتم.

-خب دستتو بده به من.

+شوخیت گرفته؟!

-داداش اگه میخوای وارد شی فکرکنم باید به من وصل باشی!

+باشه.

و میثم دید در حالیکه دست های چپ شان در هم قفل بود، شمس با دست راست چنان سریع و بیرحمانه می‌نوشت و می‌نوشت که از خشم فریاد کشید و بعد از بین سیاه خط های درهم که روی کاغذ نقش می‌بست نوری به اندازه خورشید آن دو را در بر گرفت و . . .

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

 

تصویر: سایت یک ناشر، مقاله چرا باید بیشتر بنويسيم و بیشتر بخوانیم، نوشته منصور سجاد