اشک و گلوله قسمت 5

"شمس:

-خب پس فهمیدی چیکار کنی؟

کامران:((آره، آره، شما میخوای آدرس اون دوتا شاگرد خصوصی میثم رو براتون بیارم.))

-درسته . . . ولی شاید این ماموریت چیزای بیشتری هم برات داشته باشه . . .

کامران:((چیزای بیشتر؟))
انگشتان را درهم گره می زند و مشتاق تک چشم حریصش را به من می دوزد.

-خب اگه تو بتونی این دوتا آدرس رو گیر بیاری شاید یه شخص سومی هم باشه که بری دنبالش . . .

کامران:((چرا حس می کنم داستان نفر سوم با دوتای اول خیلی فرق داره؟!))

-بخاطر اینکه شامه تیزی داری.

 

کشوی اول از سمت راست را بیرون می کشم. پوشه زرد. زیرش عکسی است که نمی خواهم فعلا محو تماشایش شوم.

پوشه را سمت خبرچین می گیرم:((گوش کن، کسی که اطلاعات شو دارم بهت میدم ربطی به میثم نداره، منظورم اینه داره ولی نه به اون شکل. این دختر چطور بگم یجور . . .))

کامران:((دوست قدیمیه؟))
-آره و برای همین می خوام کاملا مواظب باشی. تک تک جزئیات زندگی روزانه شو دربیار، برام خیلی اهمیت داره. تنها چیزایی که ازش یادمه یا درباره اش شنیدم همش توی پوشه ست. سعی کن زودتر جای پردیس و ماهور رو پیدا کنی تا بری دنبال این. کامران:((حتما. سعی مو می کنم . . . فقط یه سوالی برام پیش اومد اگه اشکال نداره!))

-بپرس.

کامران:((شما چون با میثم یه کار خیلی مهم داری که البته کسی نمی دونه چیه، یه خبرچین رو می فرستی تا زیر نظرش بگیره و جای زندگی و آمار اطرافیان شو برات بیاره تا گیرش بیاری یا اگه موفق نشدی مثل الان، یجوری تحت فشارش بذاری. تعجب نکن، من یه خبرچینم و باید از اینجور چیزا خبر داشته باشم. اما راجع به این دختر . . . اسمش . . . بذارید ببینم پوشه رو . . .))

-نازنین.

کامران:((درسته، همین که میگید. اینهمه سال ازش خبری نداشتی و بعد ازم می خوای پیداش کنم. این موضوع برام عجیبه چون گمون نمی کنم توی ماجرای میثم پیدا کردن این آدم فایده ای داشته باشه!))

شانه بالا می اندازد و منتظر پاسخ من. موش تیز و فضولی ست. از مغزش خوب کار می کشد.

چه جوابی باید بدهم وقتی خودم هم دلیل قانع کننده ای برای این ماموریت ندارم و صرفا دارم برمبنای یک احساس گنگ پیش می روم؟!

صدای در زدن می آید. اگر رعنا باشد سوگند می خورم بابت نجاتم از چنین پرسشی یک ماه مرخصی با حقوق و بلیت یک سفر تفریحی برایش درنظر بگیرم!

-بیا داخل.

رعنا:((آقای شمس ببخشید مزاحم جلسه تون میشم.))

-رعنا چیشده؟ چرا رنگت پریده؟!

رعنا:((یه مشکلی داریم، یه جور رخنه امنیتی توی انبار منفی سه.))

-اوه، که اینطور. به یکی از بچه ها بگو بیاد و دوست خوب مون آقای صفت زاده رو مشایعت کنه.

 

بلند می شوم و دستم را دراز می کنم سمتش:((بازم همو می بینیم و صحبت می کنیم.))

با دو دستش انگشتانم را احاطه می کند.

کامران:((حتما جناب شمس. و حتما خبر این 3 موردی که بهم سپردید رو به اطلاع تون می رسونم.))

***

Image for post
Image for post

من و رعنا سوار آسانسور. حسابی مضطرب است و کمی می لرزد. شماره ها یکی یکی پایین می روند تا سرانجام طبقه منفی سه.

-خب، ما از این آدم چی می دونیم؟

رعنا که برگه های تخته شاستی را زیر و رو می کند:((اسمش رضا مثقال چیان یا یه همچین چیزیه. یکی از کارگرهای بخش پایینی انبارها. میشه گفت از پست ترین شغل های شرکت. چند سالی میشه برامون کار می کنه، حدود 3 سال.))

-چیز دیگه ای هست؟

رعنا:((درکل خیلی آدم پرحرف و اجتماعی نیست. انگار زن و بچه هم نداره و تنها توی یکی از محله های پایین شهر زندگی میکنه. دو روز نیومد سرکار. دیروز که اومد گفت یه مشکل واسه یکی از اعضای خانواده اش به وجود اومده و مجبور بوده بره شهرستان. اسکن راستی آزمایی ما که توی بعضی دوربین های مداربسته کار گذاشتیم نشون میداد که دروغ میگه ولی فکر نمی کردیم چیز مهمی باشه.))

آخر صحبتش صدا آرام تر شد و چشم به برگه ها دوخت.

-اشکالی نداره، فقط از این به بعد منو در جریان این مسائل هم بذار.

رعنا دستپاچه:((چشم چشم، دیگه این اشتباهات تکرار نمیشه.))

-خوبه. حالا بگو وضعیت چطوره؟

 

به اتاقی که ماجرا در آن اتفاق می‌افتاد نزدیک می شویم.

رعنا:((اسلحه یکی از بچه های حراست رو دزدیده و دو-سه تا از تکنسین ها رو با طناب بسته و گروگان گرفته. میگه هرکی نزدیکش بشه اول اون ها رو میکشه بعد خودش رو.))
ورودی در چندتا از حراست و افراد ویژه با اسلحه ایستاده اند.

در بسته ست ولی صدای کُری خوانی رضا تا اینجا واضح می آید.

رئیس حراست:((قربان نمیذاره وارد شیم. اصلا آدم مذاکره نیست. میگه فقط با شما حرف میزنه.))

-مسلما نمی تونم خودم رو تحویلش بدم!

نگاهم به راهروی کوتاه کنار ورودی می افتد.

-این به کجا ختم میشه؟

رئیس حراست:((به یه پیچ و بعدش هم بن بست.))

-نقشه این طبقه رو داری؟ نشونم بده.

 

یکی از بچه های حراست روی ساعت مچی اش ضربه ای می زند و هولوگرامی از نقشه طبقه منفی سه در هوا ظاهر می شود.

-حدسم درست بود!

رعنا:((منظورتون چیه؟!))

-اونجا رو می بینی؟ یکسری تونل های خیلی کوتاه و کوچیک بعضی از قسمت های شرکت رو به هم وصل می کنن. خاصیت شون اینه که اگه بر اثر حادثه ای ورودی های اصلی قابل استفاده نبودن و وقت کافی نداشتیم، از این میانبر ها استفاده کنیم.

رئیس حراست:((عالیه ولی قربان چطور قراره وارد شیم بدون اینکه بفهمه؟ اگه درست یادم باشه اون طرف این تونل چهار متری جز چندتا جعبه تجهیزات و چندتا پارتیشن که ارتفاعش نهایتا یک متره و تازه جدا از هم هست، هیچ جایی برای مخفی شدن نداریم.))

-حق با توعه. نمی تونیم تیم بفرستیم اونجا، باید یکنفر باشه و به یه حواس پرتی هم نیاز داریم.

 

فکر پر خطری به سرم می زند.

-رعنا یه لحظه بیا.

 

او را به گوشه ای می برم و آرام درحدی که فقط خودمان بشنویم:((حاضری به عنوان نماینده من بری و نقش طعمه رو بازی کنی؟ به رضا بگی از طرف من اومدی و با حرفات سرش رو گرم کنی تا فرصت داشته باشم از تونل وارد شم و حساب شو برسم. هرچی بیشتر بهش نزدیک شم بهتره و تو باید واسه چند دقیقه هم که شده حواس شو پرت کنی. میتونی انجامش بدی؟))

نمی دانم چرا ولی حس کردم اضطرابش ناگهان قطع شد. با چشمانی دوخته به زمین و لبخند ملیحی می گوید:((از پسش برمیام. مطمئن باشید.))

***

تونل تنگ است. پیدا و باز کردن دریچه اش کار سختی بود چه برسد به حرکت در آن. گرم و خفه و پر از خاک و تار عنکبوت. حتی حس می کنم موجود درازی از کنارم می خزد و پوست لزجش با دستم تماس پیدا می کند؛ اما جایی برای ترس و توقف نیست. رعنا دارد با هر کلکی که بلد است زمان می خرد تا من سر برسم.

دریچه دوم را با پیچ گوشتی مخصوص باز می کنم و آن را آرام کنار می گذارم. صدای رضا و رعنا را واضح می شنوم:

 

رعنا: اون اسلحه رو بذار کنار و هر درخواستی داری بگو تا راجع بهش صحبت کنیم.

رضا: چرا شماها حرف حساب حالیتون نیست؟ من فقط با شمس حرف میزنم. والسلام.

رعنا: آقای شمس الان شرکت نیستن ولی به زودی خودشون رو می رسونن. تا اون موقع هرچی که بخوای می تونی به من بگی.

رضا: تا اون موقع می تونم اینجا صبر بکنم و یکی از این تکنسین ها تون رو بکشم که حوصله ام سر نره! بعدشم این صغری کبری چیدن ها رو تمومش کن. من خودم صبح دیدم که اومد توی شرکت. زیر نظرش داشتم.

رعنا: آره اومد ولی بعدش برای کاری رفت. گفتم که، خیلی زود میاد.

رضا: بهتره بیاد وگرنه این شرکت رو روی سر تو و شمس و اون سلیطه ای که ریاست شرکت رو داد به این پسره حروم لقمه، خراب می کنم!!!

رعنا (پس از چند لحظه سکوت و در فکر بودن): رضا یه چیزی بهت بگم؟

رضا: چی میخوای بگی؟ زودتر بگو و بعدش گورتو گم کن تا شمس بیاد.

رعنا: اینی که می خوام بگم ربطی به شمس و شرکت نداره . . .

رضا: چی می خوای بگ . . .

 

خودم را به دیوار کاذب نزدیک رضا رساندم. آماده ی حرکت هستم که یک دفعه رعنا می گوید:((رضا من ازت خوشم میاد.))

دهانم احتمالا از تعجب باز می شود. رعنا از رضا خوشش بیاید؟ اصلا چنین چیزی ممکن است؟ من رضا را کم و بیش از بین جعبه ها دیده ام و اصلا مرد جذابی نیست!

رعنا:((فکر کردی چرا وقتی دلیل دو روز نیومدنت رو دروغ گفتی من حرفی نزدم؟ تمام این چندسال ازت خوشم میومد و جرات نداشتم بهت بگم ولی سعی می کردم هواتو داشته باشم و حالا هرچی که می خواد بشه، من طرف توام.))

از میان پارتیشن ها نگاهی طرف رعنا. از چشمانش فهمیدم همه این ها جزئی از نقشه اش برای خریدن زمان است. دست راستم را جلو میبرم و رضا که حالا زانوان و اسلحه در دستش به لرزه افتاده متوجه نمی‌شود من پشت سرش هستم.

دستم را طرفش می گیرم و یک دفعه مشت می کنم و رضا همان طور متوقف می شود.

به کنارش می روم:((خب رضا مثقال چیان، گیر افتادی!))

خشم و تعجب در چشمانش که به رنگ خون در آمده کاملا برایم واضح است.

دیگر کارش تمام است ولی اسلحه را به سختی بالا می آورد! لعنتی باید از دو دستم استفاده می کردم. تا من دست چپ را از جیب در بیاورم و به طرفش بگیرم، او اسلحه را سمت رعنا و عشق دروغینش نشانه رفته.

فرصت می کنم که بگویم:((سرتو بدزد . . . !!!))

و رعنا از گلوله جان سالم به در می برد.

با قدرت هر دو دستم کاری می کنم رضا اسلحه را سمت چانه اش ببرد.

-بگو واسه کدوم خری کار می کنی؟ چرا می خواستی منو ببینی؟ حرف بزن لامصب!

رضا فقط می گوید:((شمس من می کشمت . . . می کشمت!!!))

کنترلش می کنم تا اسلحه را بندازد. به رعنا می گویم حراست و بچه‌های عملیاتی را برای دستگیری رضا خبر کند. آنها وارد می شوند و این مرد دیوانه را با دستبند و پابند های پیشرفته اسیر می کنند.

-ببرید یه جا حبسش کنید و مطمئن بشید چیزی برای فرار یا آسیب زدن به خودش نداشته باشه.

رعنا:((آقای شمس حالتون خوبه؟))

-این سوال رو من ازت باید بپرسم.

صورت رعنا کمی گل می اندازد ولی هنوز نگران است:((آخه دست هاتون ورم کرده و رنگ تون پریده!))

-نگران نباش. تاثیرات استفاده از قدرتمه. خیلی زود به حالت عادی بر می گردم. تو حالت خوبه؟

رعنا چقدر زیبا با لبخند:((بله. خوبم.))

***

پشت میزم می نشینم و از رعنا هم می خواهم بنشیند.

-اون حرفایی که آخرش به این یارو می زدی . . .

رعنا شرمنده سرش را زیر انداخته:((می خواستم از آخرین چیزی که فکر می کردم جواب میده استفاده کنم و درضمن هیچ حسی نسبت به اون مردک با کله کچلش ندارم!))

-حدس می زدم. نقشه جواب داد و کارت عالی بود!

رعنا:((ممنونم. خوشحالم نتیجه داد. مطمئن باشید مردی که من ازش خوشم میاد رو هرگز اینجوری سورپرایز نمی کنم. اصلا خودمم روم نمیشه صریح بهش ابراز احساسات کنم.))

-می فهمم چی میگی. منم مثل تو نمی تونم چیزایی که توی دلم می گذره رو راحت بگم.

 

آبدارچی فرتوت برایمان چای آورد.

رعنا:((من نمی دونستم شما هم مثل میثم قدرت فرابشری دارید!))

-خب من برخلاف اون زیاد از قدرتم استفاده نمی کنم و به خصوص توی این چند ساله اونقدر دفعاتش کم بوده که افراد زیادی متوجه نشدن یا یادشون رفته.

رعنا:((آدمای دیگه ای هم مثل شما دوتا هستن؟))

-آره معلومه که هستن. اون جهنمی که منو میثم توش بزرگ شدیم یکی از جاهایی بود که افرادی مثل ما رو پرورش می داد.

رعنا:((خیلی عجیبه. هرچی بیشتر می گذره دنیا گیج کننده تر میشه. ولی چرا از این قدرت کم استفاده می کنید؟))

-میدونی قدرت من پیچیده و به شدت قویه و من کاملا روش کنترل ندارم. اگه در جای درست استفاده بشه قوی ترین آدم هارو میتونه به خنده دار ترین کارها مجبور کنه و هرکسی رو به زانو دربیاره. مثلا یکی از آخرین بارهایی که ازش استفاده کردم برمیگرده به حدود سه سال پیش.

رعنا:((سه سال پیش چه اتفاقی افتاد؟))

-من توی یه مهمونی بودم. از پله های اضطراری بالا رفتم. یه قاتل حرفه ای که با یه مرد گنده گلاویز شده بود و داشت اسلحه شو در می آورد که من آروم و بی صدا از بین نرده و پله های اضطراری بهشون زل زدم. اون زن قاتل گمونم خوشحال شد که نجات پیدا میکنه ولی من . . . با قدرتم لوله کلت شو به سمت دیگه ای منحرف کردم و اون مرد، قاتل رو انداخت پایین و به قتل رسوند.

رعنا:((ولی آخه چرا اینکارو کردید؟))

-میدونی اون زن یک فرشته بود، فرشته ای که بال هاشو چیدن و تبدیل به قاتل بیرحمی شد. با تمام این حرفا اون بازم یه فرشته محسوب میشد و توی جهنم جایی برای فرشته ها نیست!

رعنا:((اسم اون زن چی بود؟))

همان کشوی اول از سمت راست را دوباره باز کردم و عکسی که در آن بود را دیدم. سمت راست من بودم، بعد میثم و نفر سمت چپ . . .

-فرشته.

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

 

تصویر اول: سیمین

تصویر دوم: نم نمک

 

((تقدیم به نازنین بیاتی بازیگر فیلم مغزهای کوچک زنگ زده))