اشک و گلوله قسمت 3

"شمس:

خیره به آسمان خاکستری و شهر غرق در کثافت زیر پاهایم که روی میز کنار پنجره ی برج دراز کردم، کسی در می زند.

-بله؟

صدای پشت در:((آقای شمس، رعنام . . .))

-بیا داخل.

در را باز می کند و پشت سرش می بندد.

هنوز جلوی در ایستاده، احتمالا کمی مضطرب چون صدای قدم زدن نمی آید ولی لرزش اش را حس می کنم.

روی صندلی می چرخم سمتش.

-خب؟ گرفتنش؟

رعنا در حالیکه با یک دست موهایش را داخل شال سبز لجنی مرتب می کند و با دست دیگر که پوشه ای را گرفته، پایین مانتوی قهوه ای سوخته را می کشد:((نمیدونیم چطور، ولی فرار کردن . . .))

برای لحظه ای نفس کشیدن برایم سخت می شود، انگار بجای اکسیژن قلوه سنگ در ریه ام است. تیز بلند می شوم و جلویش می ایستم.

-درست تعریف کن چه اتفاقی افتاد؛ دقیق و با جزئیات!

رعنا تعریف کرد، از فرار کردن میثم و ترانه به سمت نهر و جنگل تا تزریق سم به الناز و غیب شدن هدف ها.

این ماجرا برایم گیج کننده ست، من از قصد الناز را ترغیب کردم به چنین محیطی دعوت شان کند تا خبری از صفحه موبایل و مانیتور نباشد. گروهی ده نفره از حرفه ای ترین آدم هایی که اجیر کردم را فرستادم و باز دستم خالی ماند.

رعنا همچنان که پریشان است با دستپاچگی چند عکس از پوشه بیرون می کشد:((قربان اینا عکس هایی هستن که بچه ها مخفیانه ازشون گرفتن؛ برای وقتیه که تازه رسیده بودن و الناز اومد پیشواز و بردشون سمت خونه اش.))

-ممنونم، میتونی برگردی سراغ کارات.

رعنا:((چشم فقط بچه ها دارن برمیگردن، دستور خاصی هست بهشون بگم؟))

-نه چیز خاصی نی . . . وایسا ببینم، اون دوتا چندتایی شاگرد خصوصی یا یه همچین چیزی دارن، درسته؟

رعنا:((بله، در واقع دوتا. یه دختر هنرستانی و یه زن جوان مطلقه. حداقل اینا چیزایی هست که اون خبرچین تک چشم می گفت.))

-که اینطور، ببین میتونه جاشون رو دربیاره . . . اصلا از کجا این جریان رو فهمید؟

رعنا:((خب اینجوری که خودش تعریف می کرد . . .))

Image for post
Image for post

***

"روایت خبرچین تک چشم:

اواسط پائیز، روبروی مجتمع تجاری بزرگ وسط شهر از ماشین شون پیاده شدن.

ماشین از سومین نسل هیبریدی هاست و علی رغم قدیمی بودنش بخاطر ساختار آیرودینامیک و خوش سواری بودن هنوز هم سالاره، می بینی منم تحقیقات خودمو دارم و اونقدرا هم بی سواد نیستم، البته بهتره برم سراغ حرفای مهم تر و کمتر وراجی کنم.

همونطور که توی عکسم پیداست جفت شون مثل همیشه باهم بودن و اینبار سرحال و اتو کشیده!

میثم شلوار مخمل توپ توپی سبز زیتونی و پلیور بافتنی شیری تنش بود و یه یقه اسکی مشکی هم زیرش.

دختره هم . . . آره همون ترانه، شال شیری، همرنگ پلیور میثم با مانتوی شرابی.

رفتن بالا، طبقه آخر و کافی شاپ.

دوتا دختر جوان منتظرشون بودن پشت یه میز.

یکی از دخترا چتری مشکیش روی صورتش ریخته بود و هودی آبی سیر هم توی تنش زار می زد. بنظر از اون یکی کم سن تر بود.

دومی سرتا پا مشکی، انگار همه فامیل هاش دسته جمعی مرده باشن و عین روح رنگ به رخ نداشت.

خلاصه مطلب، میز کناری پشت بهشون نشستم و یه کاپوچینو سفارش دادم که یادت باشه پولشو بهم بدی! یه گوشم هندزفری بود و یه دستم زیر کاپشن سر این ماسماسک که از فاصله نزدیک باهاش شنود میکنن رو گرفته بودم طرف میز میثم.

شنیدم چیزایی که ریز به ریز گفتن شون بدردت نمیخوره و میدونی من اهل پرحرفی نیستم! فقط همینو بدون اون دختر هودی آبیه انگار هنرستانی بود و گرافیک می خوند،  چون ترانه ازش درباره پروژه مدرسه چیزایی پرسید.

دومی هم بدبخت ننه مرده توی اون سن کم طلاق گرفته بود و می گفت شوهرش سر مهریه مدام میاد و اذیتش میکنه. بیچاره می گفت شوهر بی ناموسش مدام کتکش میزده و حتی گاهی توی شرایطی مجبورش میکرده با رفیقای سیبیل کلفتش عشق بازی کنه!

میدونی یکم ناراحت شدم بابت بلاهایی که سرش اومده، بغض از صدا و چشماش می بارید . . .

آره می دونم من برای درد دل و سبزی پاک کردن اینجا نیومدم . . .

اصلا اینو می خواستم بگم که اون دختر هنرستانیه و زن مطلقه یجورایی . . . چطور بگم . . . شاگرد خصوصی میثم و ترانه بودن، آره خودشه، شاگرد خصوصی!

***

Image for post
Image for post

به اینجای صدای ضبط شده که می رسد، از رعنا می خواهم متوقفش کند.

-پس این خیکی کوتوله چرک با اون چشم بند و ته ریش و لباس های شنبه یکشنبه کثیف، کارشو خوب بلده.

رعنا:((بله جناب شمس، ولی مگه شما دیدید اونو؟))

-مستقیما نه. وقتی برای تو خبر آورد از دوربین های امنیتی آنالیزش کردم.

رعنا:((می دونید همین بود که آدرس خونه میثم رو برامون آورد؟))

-آره ولی ما اولین شکست مون رو خوردیم و اونا از دستمون در رفتن. به هرحال این خپل کارشو خوب بلده، می خوام ببینمش. اسمش چی بود؟

رعنا:((کامران صفت زاده.))

-آهان. خیله خب بهش بگو امشب شام مهمون منه. همون رستوران همیشگی.

رعنا:((چشم!))

-چیزی دیگه ای هم توی حرفاش بدرد بخور هست؟

رعنا:((فقط اسم اون دوتا دختر، شاید به کار بیاد . . .))

-اسم هاشون چیه؟

رعنا:((دختر هنرستانی: پردیس. زن مطلقه: ماهور.))

-خوبه، به گمونم خیلی زود اونا هم قاطی بازی میشن.

رعنا:((بازی؟!))

-آره اینا همش یه بازیه، یه بازی قدیمی بین من و میثم.

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

 

تصویر اول: سایت زرین بانو

تصویر دوم: فیلیمو

تصویر سوم: سلام سینما

تصویر چهارم: موج باز

 

((تقدیم به هنرپیشگان محترم

 رعنا آزادی ور، پردیس احمدیه و ماهور الوند.))

Image for post
Image for post