اشک و گلوله قسمت 2

#سه سال بعد#

 

"میثم:

با تکان ماشین روی دست انداز بیدار می شوم.

بغل دستم، ترانه پشت فرمان است. می بینم که روی من را با ژاکت بافتنیِ سرمه ایش انداخته؛ چقدر با من مهربان رفتار می کند، همیشه، از وقتی دیدمش . . .

ترانه:((دوباره زمزمه های نامفهوم می کردی، البته یه کلمه رو بین شون تشخیص دادم، فرشته!))

آهی می کشم، خیلی آرام، خیلی خسته و آنقدر عمیق که گویی از نهان ترین حفره های ریز قلبم است.

نگاهم را می چرخانم، از ترانه به هرج و مرج تگرگ که بی رحمانه به شیشه و بدنه ماشین می خورد.

+انتظار نداری که راحت فراموشش کنم؟ ترانه اون . . . من . . . اصلا بیخیال؛ خود من هم نمیدونم چرا همش خواب شو می بینم!

ترانه:((تو دوستش داشتی!))

می چرخم سمتش.

گمان کنم لبخند روی لبم نشسته که می گویم:((آره؛ دوستش داشتم . . .))

***

از ماشین پیاده می شویم، روستای دنجی ست، قدیم و نیمه متروک ولی شاعرانه مثل اوایل داستان مخلوق ناقص*، وقتی می خواندم.

ریموت را می زند و صدای پایین رفتن قفل ها.

+ترانه، بهش زنگ بزن، بگو ما ورودی روستاییم، بگو ماشین از کوچه های تنگ اینجا رد نمیشه و اونقدر پیچ در پیچه که اگه تنها راه بیفتیم صد در صد گم میشیم! بهش بگو که . . .

ترانه انگشت اشاره را جلوی لب هایش می گیرد:((هیششش، باشه بهش میگم، صبر کن داره بوق آزاد میخوره . . .))

و او تماس را جواب می دهد، همان که برای دیدنش آمدیم، الناز!

با خنده دنبال مان می آید، با خنده سلام و احوال پرسی و آغوش گرم، با خنده از هزارتوی سرسبز و خنک روستا سمت خانه اش هدایت مان می کند، با خنده برای مان چای محلی می آورد، با همان خنده از بیراهه ها و چیزهای غیر ضروری می پرسد و در نهایت من یادم می آید الناز هروقت استرس داشت می خندید و آن دختر، آن دوست شاداب و پر انرژی با خنده زیبایش به ما خیانت می کند.

***

چند ماه بعد از مرگ فرشته، در یک کلاس مخفیانه که از طریق گشتن در دارک وب پیدایش کرده بودم، ثبت نام کردم.

این کلاس خاص و عجیب به ما هک کردن و مسائل این چنینی تکلونوژی را بی هیچ محدودیتی آموزش می داد؛ البته نه آموزش به شیوه معمول!

شمس همراه من برای دو-سه هفته ای آمد ولی آن زمان ها درگیر چیزهای دیگری بود و آرام آرام از من فاصله می گرفت، فاصله ای که مدت کوتاهی بعد، خودش را نشان داد.

در آن کلاس بود که ترانه و الناز را دیدم.

هردویشان مثل من چیزهای زیادی در قمار زندگی باخته بودند و حضورشان در آن کلاس، یکجور تجدید قوا و مسلح شدن برای مقابله با زندگی محسوب می شد! بازهم شبیه من.

ترانه و الناز انگار نقطه مقابل هم هستند؛ ترانه آرام، کمی غمگین و ملیح و مهربان. الناز پرشور و اهل شیطنت و گشاده رو و زبان باز. انگار باید خائن و آدم فروش را هم به فهرست ویژگی هایش اضافه کنم!

ما سه تا دوستان خیلی خوبی شدیم . . .

***

همه چیز نه سریع، که اتفاقا بسیار کند و گویی صحنه آهسته پیش می رود:

الناز با یک کلت کوچک که بسیار مرا یاد اسلحه فرشته می اندازد و در جیب کاپشن بادگیر نارنجی اش قایم کرده بود، سمت من نشانه که تسلیم شوم. ترانه که داشت استکانی برمیداشت، زیر سینی چای می زند و من قطرات قهوه ای مایع و نعلبکی و قند هایی که کمی سابیده شدند را روی هوا، شناور، می بینم.

چای داغ کمی الناز را می سوزاند و اسلحه از دستش زمین می افتد.

چند نفر با لباس های جذب و خاکستری-قرمز موتور سواری با مسلسل های مسلح در را می شکنند.

خیز سمت ترانه تا دستش را بگیرم و در جیب با انگشت، صفحه سیاه موبایل را لمس می کنم.

بیست متر پایین تر نزدیک نهری خروشان ولی کم عمق، در یک خانه سفالی مشابه، از صفحه تلویزیون بسیار قدیمی ای بیرون می پریم.

چند دختر و پسر، بچه، با یک پیرمرد برنامه کودک می دیدند که مرد و زن جوانی از جعبه جادویشان به کف اتاق پرتاب می شوند؛ اگر من در این شرایط بودم حسابی ذوق می کردم! اما آنها مبهوت عین مجسمه از جایشان جنب نمی خورند.

از دومین خانه مهمان نواز این روستا بیرون می زنیم.

آن چند موتور سوار که همگی به جای موی افشان، عینک دودی دارند هنوز در تعقیب ما می دوند.

از نهر رد می شویم، تا  ران پا خیس. چند قدمی دوان سمت جنگل.

ترانه را متوقف می کنم:((اگه زیاد دور شیم نمیتونم بین دوتا مانیتور تله پورت کنم! باید تا فاصله مون زیاد نشده برگردیم.))

ترانه:((ولی اونا دنبالمونن . . .))

+یه فکری دارم.

دوباره لمس صفحه موبایل جیبم همزمان با لمس پوست مثل گلبرگ ترانه.

ما از صفحه لپ تاپ الناز که باز روی میز در اتاقش رها شده بود، بیرون می آییم.

پشت دیوار اتاق قایم می شویم تا بدون دیده شدن صحبت های الناز و دو-سه نفر از آن موتور سوار ها را بشنویم:

الناز: خیله خب، من کارمو انجام دادم.

یکی از آنها: ولی قربان اونا فرار کردن . . .

الناز: تقصیر من نیست که شماها درست تمام خونه ها رو نگشتید و چندتا تی وی و موبایل از دستتون سالم مونده. من با شمس قرار هامو گذاشتم و اون تضمین داد وقتی میثم رو گیر بیارم داروی سرطانی که شرکت شماها ساخته رو به منم مفتی تزریق میکنه.

سردسته شان: درسته. اسماعیلی اون جعبه رو از پشت موتور من بیار.

اسماعیلی: چشم قربان، الان میارمش.

الناز: جونمی جون؛ یعنی بالاخره سرطان منم درمان میشه و قرار نیست قبل سی سالگی غزل خدافظی بخونم!

اسماعیلی: همینه قربان؟

سردسته: آره، خودشه . . . خب دختر جون، چشم هاتو ببند و تا وقتی تزریق نشده باز نکن که سوپرایز خراب نشه.

الناز: باشه باشه، و بالاخره درمان هورااا . . . هوی آروم تر بزن استخون مو هم سوراخ کردی!

سردسته: خب حالا میتونی چشم هاتو باز کنی.

الناز: مرسی، دمتون گرم. از شمس خیلی خیلی تشکر کن . . . وایسا ببینم . . . اون سرنگیه که بهم تزریق کردی؟ همون که نصفش مونده؟

سردسته: آره، میدونی . . . نصفش برای یه نفر کافیه.

الناز: به اینش کاری ندارم، چرا رنگش سبزه؟ اونی که شمس بهم نشون داد بنفش بود! نکنه این با یه طعم دیگه س؟

(سردسته و افرادش می خندند.)

سردسته: بچه ها واقعا سر این یکی حیفم اومد، طفلکی خیلی بامزه س . . . ببین بچه جون، اون بنفشی که تو میگی یه سرنگش میتونه لاعلاج ترین سرطان ها و تومور ها رو در عرض نیم ساعت یا کمتر درمان کنه و پولش چند هزار دلاره! این آمپول سبز که به تو زدیم یه سم نسبتا ساده ست و حتی از گیاه های همین دور و بر هم میتونی مواد اولیه شو جور کنی؛ طبیعتا چنین چیزی هزینه خیلی کمتری می خواد و آقای شمس تصمیم گرفتن اونی که ارزون تر هست رو به تو تزریق کنیم.

الناز: ای حرومزاده های . . .

یواشکی دیدم سردسته مشتی به شکم الناز زد و او که از درد زمین افتاده و به خود می پیچید مورد هجوم مشت و لگد های موتور سواران قرار گرفت؛ به هیچ عضوی از بدنش رحم نکردند.

می خواهم جلو بروم که ترانه دست روی شانه ام می گذارد تا متوقف شوم و سری به نشانه منفی نشان می دهد.

صبر می کنیم تا خشاب مشت و لگد و توهین هایشان تمام شود و بیرون بروند.

تا مطمئن می شویم که صدای موتورهایشان سمت نهر و جنگل می رود، سریع سراغ الناز می رویم.

به سختی نفس می کشد و با صورتی کبود بین نفس تنگی هایش سرفه.

+الناز . . .

الناز: فکر کنم چون شما دوتا رو نگرفتن بنفش رو بهم نزد.

(میان سرفه هایش می خندد.)

ترانه: چرا اینکارو کردی؟ بخاطر سرطان مارو فروختی؟
الناز: سرزنشم نکن، تو بودی هم همینکارو می کردی . . .

ترانه: به هیچ وجه دوستامو نمی فروختم حتی اگه . . .

الناز: بیخیال؛ تا وقتی خودت حسش نکرده باشی نمیتونی نظر بدی. بعدشم تقریبا مطمئن بودم میثم رو نمی کشن، البته درباره زنده نگه داشتن تو زیاد مطمئن نیستم ترانه!

+شمس پشت این جریاناس، مگه نه؟

ترانه: میثم منم شنیدم ولی اون چرا باید چنین کاری . . .

الناز: همه چیز زیر سر خودشه، اون منو اجیر کرد. این نره خر ها هم برای شمس کار می کنن. شرکت بال های آسمانی رئیس واقعی و پشت پردش شمسه، شمس، همون شمسی که چند سال پیش توی یه کانتینر زنگ زده و زیر نور خورشیدی که از یه گوشه سوراخ کانتینر میومد، کنار ما لنگ های دراز شو دراز می کرد و لپ تاپ روی زانو سازمان سنجش کشور رو هک. این همون شمس با همون موهای لونه کفتریه. و میدونی میثم، جالب اینجاست که تو هم تمام این مدت دنبال کسی می گشتی که کنترل کننده اون شرکت کوفتیه؛ دوست قدیمیت، رفیق شفیقت، کسی که باهاش بزرگ شدی . . .

+شمس.

الناز در حالیکه صدایش آرام و چشم هایش بسته می شوند:

آره میثم، شمس!

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

*داستان اشاره شده از آثار همین نویسنده می باشد :)

 

تصویر اول: خبرگزاری تسنیم

تصویر دوم: فتوعکس

تصویر سوم: ویرگول

 

(تقدیم به بازیگران ترانه علیدوستی از فیلم فروشنده و الناز شاکردوست از فیلم مطرب)

Image for post
Image for post
Image for post
Image for post