اشک و گلوله قسمت 18*

"شمس:

 

#همچنان سه سال قبل#

 

حدود دو هفته از دیدن او می گذشت.

عاشقانه ­های من و هستی.

هرروز این دو هفته را با هم حرف ­زدیم. مادرش که مرده و پدرش در کارخانه ­ای نزدیک اسکله کار میکرد، خواهر و برادری هم نداشت. قبل و بعد از کلاس هک، از پله­ های اضطراری ساختمان فسیل­ شده­ شان بالا می ­رفتم و پشت پنجره:((تق تق، مهمون نمیخوای؟))

وقت هایی هم که گذرم آن طرف ها نمی افتاد، تلفنی یا حرف می زدیم یا چت.

میتوانم بگویم برای اولین بار در زندگی عاشق شدم، عاشق او. دلم می خواست تمام ستاره های خوشه پروین را برایش بچینم و در دسته گلی تقدیم کنم.

گهگاهی حرف را سمت استاد هک، دوست پسر سابقش می کشید ولی گپ را سریع به خودمان دوتا برمیگرداندم.

به هرحال صحبت های او در من اثر می کرد و آن اواخر دیگر چشم دیدن استاد هک را نداشتم. سر کوچک ترین چیزی با مرد جوان بحثم می گرفت و او هم از همه جا بی خبر، بیشتر از تدریس کردنش دلسرد می شد.

هستی می گفت در همه جا مسدودش کرده و شماره او را به لیست سیاه سپرده است.

همه چیز برای اولین بار در زندگی پر ترس و نا آرامی که داشتم، رویایی و رنگارنگ پیش می رفت تا اینکه آن شب شوم تصمیم گرفتم رازی را با هستی در میان بگذارم ...

***

آن روز، کلاس حدود ساعت 6 و 30 دقیقه تمام شد، یک ساعت و نیم زودتر از همیشه زیرا حال استاد افتضاح بود، پای چشم ها سیاه و خود چشمان کاسه خون. رنگش مثل گچِ دیوارِ اتاقی که آن اوایل فرشته برای ما جور کرد، چیزی بین سفید و زرد چرک بود. هرازگاهی هم سرفه می کرد و تنش مدام می لرزید.

میثم می خواست با الناز و ترانه و سحر به شهربازی بروند و بعدش پیتزا. خیلی اصرار داشت همراهشان بروم.

+بیا بریم دیگه تنِ لش؛ من آب میشم بخوام تنها با سه تا دختر برم بیرون، اونم چنین دخترای خوشگل و خوش تیپی!

-اَه! چقدر اصرار میکنی ... بهت که گفتم، امروز دل و دماغ بیرون رفتن ندارم؛ بعدشم یکم احساس سرماخوردگی میکنم، همش تقصیر این مرتیکه ست که توی کانتینر کوفتیش یه بخاری نمیذاره.

+آره منم سه تا کاپشن و سویشرت می پوشم تا تحمل کنم ولی خوبیش اینه اگه ترانه سردش بشه یکی رو درمیارم میندازم روی شونه اش ...

-خب خب حالا اینقدر ذوق نکن! تهش تو و این ترانه من رو عمو می کنید.

+چی چی؟ من و ترانه؟! باشه بهش میگم! برو کم از این چرندیات بگو، من همین که باهاش حرف می زنم خودش کلی خوش اقبالیه. اون هم خیلی زیبا و جذابه هم گوشه گیر و آروم. فکر نکنم هیچ پسری بتونه لوده بازی جلوش دربیاره یا حتی با اون حرف بزنه!

-ولی تو باهاش حرف میزنی و دوست شدی، فکرکنم این بار شانس آوردی ... شاید هم خجالتی و عجیب بودنت بالاخره جلوی ترانه به درد خورد!

+باشه فهمیدم؛ سخنرانیت تموم شد؟ برو خونه استراحت کن ... شب که برگشتم اگه حالت بهتر نشده بود برات یه سوپی چیزی درست میکنم.

***

واقعیت این است که به میثم دروغ گفتم. در دلم احساس خوبی نداشتم که قضیه هستی را از تنها دوستی که داشتم پنهان کرده ام؛ ولی در فکر بودم اگر آن شب ابراز احساساتم به هستی خوب پیش رفت آنوقت میثم را در جریان بگذارم.

پس سریع به خانه رفتم و غذای نسبتا خوب و مفصلی با تلفن سفارش دادم و کمی محیط خانه زیرزمینی و پسرانه مان را رمانتیک کردم.

برای اولین بار هستی مهمان من شد ... و برای آخرین بار!

***

بعد از شام و کلی صحبت های خنده دار و دلپذیر، مصمم تر شدم تا راز را به هستی بگویم.

او را به اتاق مخفی که در انتهای خانه فسقلی مان به طرز هوشمندانه ای پنهان شده بود، بردم.

دستگاه را نشانش دادم، اختراعی که من و میثم سال های سال، از دوران موسسه بال های فرشتگان تا زمانی که برای فرشته کار می کردیم و حالا که مستقل شده ایم، مشغول ساخت و توسعه اش بودیم.

هستی را برای دومین بار شگفت زده کردم، بار اول با قدرت فرابشری و این بار با یک دستگاه؛ دستگاهی که ذهن انسان ها را در یک محیط مجازیِ مخصوص، به هم وصل می کرد و بستری می شد برای همفکری واقعی، حل مساله های لاینحل، افزایش چشمگیر بازدهی ذهن هر شخص و البته مبارزه هایی به سبک اسطوره ای که کاملا به توان مغز بستگی داشت. همچنین با آن می شد خاطرات یک شخص را برگرداند یا برعکس، تمام و کمال پاک کرد ... شست و شوی ذهنی و این جور کارها هم به وسیله این دستگاه و محیطی که می ساخت، به سادگی ممکن بود.

هستی اصرار کرد، ای کاش قبول نمی کردم اما ...

هر جفت مان به دستگاه وصل شدیم تا درون ذهن یکدیگر برویم. فکر می کردم با این حرکت علاقه ام را نشانش دهم ... بزرگترین اشتباه این بود که ناظر بیرونی، یعنی کسی که خارج از اتصال به دستگاه مواظب وضعیت باشد، را نداشتیم و صبر نکردیم تا میثم بیاید.

چند لحظه بعد از وصل شدن، خیلی اتفاقی دستگاه ناقص ما اتصالی کرد و به خاطر شوک های ذهنی که به خروجی سمت هستی وارد شد، او قلبش از حرکت ایستاد؛ به همین سادگی کسی که دوستش داشتم را کشتم.

هنوز بچه بودم ولی حتی اگه الان این اتفاق می افتاد هم نمی دانستم دقیقا چه باید بکنم.

جسد هستی را روی گاری چوبی و کهنه ای گذاشتم که اغلب برای حمل قطعات سنگین دستگاه از آن استفاده می کردیم و چیزی شبیه به چرخ نان خشکی ولی کوچک تر بود.

تن سرد هستی را با پارچه ضخیم پشمی پوشاندم و تمام مسیر را گریه کردم تا سرانجام از پشت لایه اشک، نورِ هزار رنگِ کشتی های اسکله را دیدم.

در تاریکی یک گوشه، قایقی را باز کردم و پارو زنان به وسط دریا رفتم. پارچه را از روی هستی کشیدم و چند دقیقه ای، تا وقتی گریه بی حال و متشنج ام نکرده بود، به صورت آرام و زیبای هستی خیره شدم.

با کمک دو بازوی نحیفی که داشتم، بلندش کردم و لبه قایق بردم. از قبل چند سنگ در جیب و مانتوی خوش رنگش چپانده بودم و خیلی سنگین شده بود.

برای اولین و آخرین بار صورتِ لطیفِ هستی را زیرِ نورِ بی رنگِ ماه بوسیدم و بعد تنها عشقی که در دلم نشسته بود را به اعماقِ سرد و تاریک دریای بی رحم سپردم.

 

این داستان ادامه دارد ...

 

سیدامیرعلی خطیبی

تصویر از خبرگزاری مهر