اشک و گلوله قسمت 16

"میثم:

 

صفحه موبایل در جیب را لمس می کنم و از موبایل دیگری در واحد آخر طبقه دوم بیرون می جهم. در طبقه اول و سوم آینه سیاهی ندیدم و طبقه چهارم هم نمیشد مستقیم سراغش رفت، زیرا باید اول وضعیت ماهور را بررسی کنم.

صفحه موبایلی که از آن خارج شدم برای پسر نوجوانی بود که آن را بین لحاف و تشک پنهان کرده و جسد خودش کف اتاق پهن بود. دوست دخترش از آن طرف مدام پیام میداد:((چه خبره؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه اتفاقی افتاده ...؟))

درسته دختر بیچاره! اتفاقی برای عشقت افتاده ... چه اتفاقی بالاتر از مرگ؟ شمس ببین چیکار میکنی؛ چقدر آدم های بیگناه را کشتی! تو اینجوری نبودی ...

***

اولین جلسه کلاس هک و دارک وب که قرار بود شرکت کنیم، ما را به لنگرگاه کشاند. روی سکوی شماره پنج، ساعت چهار بعد از ظهر زمستانی مثل همین امروز. روی سکو ترانه و الناز را برای اولین بار دیدم و دختری به نام سحر. علاوه بر این سه نفر، دختر دیگری هم بود ... اسمش را بخاطر ندارم ولی آخر همان جلسه با استاد دعوا کرد و دیگر ندیدمش.

سحر هم یک مدت آمد و بعد چسبید به درس و تست تا امروزه پزشک کاردرستی شود.

به هرحال من و شمس از اینکه جز ما بقیه دختر هستند، هم کمی شرمنده بودیم و هم با نیشخند به پهلوی یکدیگر ضربه می زدیم.

شمس از آن دختر ناشناس خوشش آمد و شاید همین علاقه یکی از دلایلی بود که چند وقت بعد خودش هم کلاس را رها کرد و رفت پی کارش.

همیشه ی خدا راه و روش صحبت با دخترها را نمی دانستم و دختری نبود که از دستم فراری نباشد. در یتیم خانه عجیب غریب مان هم خب ... نازنین ... قصه اش فرق داشت.

درعوض شمس! شمس ناقلا خوب می دانست چه باید بکند و بگوید. حدس می زدم پایان جلسه اول شماره حداقل دو نفرشان را می گیرد و یک هفته بعد با آنها سر قرار می رود.

گرچه الناز زیادی راحت و خندان بود و همه چیز را ساده می دید و شماره را دو دستی تقدیم کرد، ترانه گوشه گیر بود و بدون صحبت به سنگ ریزه و موج آرام دریا خیره می شد. سحر هم اتو کشیده و مثبت تر از آن بود که دم به تله دهد. اما آن دختر ناشناس که شمس برایش هرچه در چنته داشت نشان می داد، ترکیب عجیبی از جذابیت و دلبری و خودداری؛ لابد همین دلیلی بود که شمس را گیج و دستپاچه میکرد!

وسط های کلاس، در هیاهوی بحث دختر ناشناس و استاد، همان موقع که شمس برای الناز سرحال و سحر معذب دلبری می کرد، به مشکلی خوردم که ترانه کنارم نشست تا با کمک هم حلش کنیم.

این شد آغاز دوستی دختر مهربان و خجولی مثل ترانه با پسری که دردسر هیچوقت بیخیالش نمی شد ...

اما درخصوص صحبت با خانم ها، وقتی با ماهور آشنا شدم، یک روز که برای آموزش دیدن با ترانه تماس گرفت و روز بعد به خانه مان آمد، فهمیدم زنی است در آستانه فروپاشی که شدیدا به تکیه گاهی احساسی نیاز دارد! گرچه لبخند محزون و صورت زیبا در کشش من به خودش نقش مهمی داشت ولی با تمام احوالات ذکر شده نمی توانستم؛ اگر این شانس را امتحان می کردم خیانت به اعتمادی بزرگ بود! روی همین حساب ماهور هم رفت در لیست موقعیت هایی که با سکوت از کنارشان رد شدم.

بارها تنها به خانه ماهور در آخرین طبقه همین ساختمان رفتم اما هیچوقت نگذاشتم رابطه مان فراتر از تدریس و همدردی و دوستی شود؛ شاید الان پشیمانم، اما ... دیگر نمی شود لحظات رفته را برگرداند و درضمن من نیکی را دارم و او یک آدم فوق العاده است!

Image for post
Image for post

***

از صداهایشان می فهمم سه مامور در این طبقه گشت می دهند، اولی از شانس عالی، ورودی همین واحد، پشت به من کشیک می دهد و دومی و سومی در راهرو و واحدهای دیگر می چرخند.

وقتی شنیدم دومی و سومی رفتند تا گریه نوزادی را در واحد دیگری برای همیشه خفه کنند، با طنابی که خانواده کشته شده سبدی را گوشه خانه بسته بود، از پشت اولی را خفه میکنم. بازهم خوش شانسی و به خاطر صدای اشک نوزاد و گلوله، صدای آرام خِرخِر خفه شدن نفر اول به گوش شان نمی رسد.

نفر دوم و سوم به راهرو برگشته و پی می برند هم قطارشان غیبش زده.

مدام صدایش می کنند تا اینکه گوشی پسر نوجوان دل و جان باخته را کف راهرو سُر می دهم. توجه آن دو جلب شده و بالای سر گوشی میایند، با تله پورت از گوشی پسرک مزبور بیرون میپرم و کله جفت شان به هم کوبیده می شود.

گیج روی زمین پخش شدند تا من با ضربه کف کفش و کشاندن شان به یک واحد و بستن آنها به هم و بعد در ورودی، کار را یکسره کنم.

دوتا اسلحه مثل مجازاتگر مرحوم به دست می گیرم تا حساب بچه های طبقه سوم را برسم، بخاطر صدا خفه کن بعید میدانم سر و صدای زیادی به پا شود!

*** ***

"شمس:

 

#در همان لحظات#

 

بیرون کمی سرد است ولی نمی شود داخل شد. اگر گلوله ای اشتباه به سمت من کج شود دیگر این اشتباه که جلیقه ضد گلوله نپوشیده ام تکرار نخواهد شد چون زیر خروارها خاک دفن میشوم.

میثم ... تو کجایی برادر؟ حس میکنم همین نزدیکی هستی؛ تو شاگردانت را به امان خدا ول نمی کنی و با فراری دادن پردیس این را به من ثابت کردی ... ولی نکند تو ماهور را هم زودتر نجات داده باشی و تمام این کارها بی دلیل باشد؟

باید مطمئن شوم.

-قربانی، یه زحمتی می کشی؟

قربانی پا به جفت روبرویم ایستاد:((در خدمتم قربان!))

-به یکی از بچه های طبقه چهارم زنگ بزن بپرس دختره رو گیر انداختن یا نه؟
قربانی:((چشم الان زنگ ...))

صدا و لرزش زنگ در جیب کتم.

دوباره که می تواند باشد در این موقعیت حساس؟

خدا را شکر این بچه های نیروی ویژه وقتی تعدادشان کم باشد جرات ندارند خوشمزگی کنند.

-الو بله؟
رعنا که پشت تلفن سعی دارد هیجانش را کنترل کند ولی نمی تواند:((سلام آقای شمس، ببخشید مزاحم شدم ...))

-بگو چیشده رعنا!

رعنا دستپاچه می شود:((آقای شمس اجازه بدید سریع میگم، یادتونه چندتا از بچه ها رو دستور دادید بمونن توی روستای شمال، همونجا که الناز زندگی میکرد؟ تا اطراف جنگل و کوهستان رو بگردن تا شاید ردی از میثم و ترانه گیر بیارن ...))

-آره آره یادمه، خب؟
رعنا:((اونا امروز برگشتن، خبری از میثم و ترانه نداشتن ولی ...))

-ولی چی رعنا؟ چرا تلگرافی حرف میزنی؟

رعنا:((معذرت میخوام یکم هول شدم! اونا توی جاده فهمیدن تصادفی رخ داده. پرس و جو کردن فهمیدن ماشین ترانه و میثم بوده که معلق زده توی جاده و بعد یه خانومی پیداشون کرده و منتقل شون کردن بیمارستان ...))

-چی؟!!!

رعنا ادامه می دهد:((نمیدونیم خانومه کیه ولی طبق اظهاراتی که برای پلیس پُر کرده و میثم بعد بهبود حالش توضیح داده انگار یه زن با لباس سر تا پا سیاه و کلاه کاسکت و هویت ناشناس، سوار موتور سیکلت، توی جاده بهشون حمله کرده و می خواسته با اسلحه سرشون رو بکنه زیر آب که این خانوم میاد و ماموریت ترور ناتموم رها میشه ، بعد هم موتورسوار غیبش میزنه! قربان از این ماجرا اینطور میشه برداشت کرد که ...))

-که گروه دیگه ای هم به جز ما دنبال میثم هستن! این اتفاق، خرابکاری و حملات نامنظم به تاسیسات و افرادمون توی این چند وقت رو توجیه میکنه ... رعنا سعی کن اطلاعات بیشتری از اون تصادف بدست بیاری و ببین میتونی چیزی از زن موتور سوار بفهمی یا نه.

رعنا:((چشم آقای شمس.))
-راستی، یه لیست از آسیب هایی که این مدت به افراد یا وسایل و انبارهامون وارد شده، تهیه کن. برای مثال جدیدترین مورد، قضیه رضا مثقالچیان بودش که ... نه صبر کن! من توی سرویس بهداشتی رستوران، چند روز پیش، مورد حمله قرار گرفتم، همون شبی که با همسرم بیرون شهر قرار شام داشتم.

رعنا:((این رو نگفته بودید قربان ... ولی چشم، متوجه شدم و الساعه این لیست رو تهیه میکنم.))

-ممنونم خداحافظ.

 

با ذهنی مشغول تلفن را قطع می کنم و آماده سازمان دادن به اطلاعاتی که مثل تکه های پازل مکمل یکدیگرند هستم که ناگهان ... یک نفر از افرادم از بالای ساختمان، بر کف حیاط می افتد و مغزش می ترکد.

سرم را بالا می برم و روی بالکنی در طبقه آخر میثم را می بینم که از نرده خم و به جسد خیره شده!

میثم، خونین و نفس زنان با چاشنی کمی ترس. میثم، چقدر بزرگ شده این پسر! چقدر به ظاهر تغییر کرده ولی ... از حالت هایش می خوانم هنوز همان میثم سابق است.

قربانی به بالکن مورد نظر اشاره کنان می گوید:((قربان اونجا واحد دختره ست ...))

-راه بیفتید نباید بذاریم فرار کنن!

 

میثم لحظه ای به من خیره می ماند و سریع به داخل برمیگردد.

کلت کمری را بیرون میکشم و آماده برای هرکاری هستم، هرکاری!

*** ***

"میثم:

 

دست ماهور را می گیرم و دنبال خودم از راهرو و پله ها پایین می کشم. او متعجب از وضعیت و قدرت تله پورت من و با بدنی کوفته و ترس بی اندازه، مدام می پرسد:((اینجا چخبره؟ تو چطور یهو پشت اونا سبز شدی و کشتی شون؟))

وقتی به خانه ماهور ریختند، او مقاومت کرد و حتی تا درگاه واحدش گریخت ولی از پشت روی زمین کشیدنش و پس از چند مشت و لگد، روی صندلی بسته شد تا ... اما من به موقع رسیدم و باز خوش شانسی آوردم که حواس شان به تلویزیون ماهور نبود و پشت به آن کارشان را انجام می دادند. بیرون پریدم و سه تا را به ضرب گلوله کشتم، درست مثل سه نفر طبقه قبلی، بعد نفر چهارم سمتم هجوم آورد، دست به یقه شدیم و از بالکن پرتش کردم پایین!

مختصر به ماهور می گویم:((قدرت تله پورت بین مانیتور و صفحه گوشی و جعبه جادو دارم، ولی الان وقت نداریم برات توضیح بدم، باید سریع تر فلنگ رو ببندیم تا شمس و افرادش نرسیدن بهمون! این ساختمون در پشتی داره؟))
برای رسیدن به در پشتی حداقل باید در طبقه دوم می بودیم و شمس و دونفر کنارش به اضافه سه نفر طبقه اول احتمالش زیاد بود آنجا باشند ولی چاره ای نداشتیم چون هیچ مانیتوری جز آن گوشی پسر نوجوان، در صد متری حس نمی کردم و آن موبایل هم برای موقعیت بخصوصی بود.

به طبقه دوم می رسیم و خبری از شمس و افرادش نیست.

نزدیک راه پله ی در پشتی هستیم که یک دفعه شمس و آن پنج نفر از راهروی اصلی جلوی ما سبز می شوند، با اسلحه هایی در دست.

شش نفری مسیر ما را سد کردند. شمس جلوتر از بقیه ایستاده.

لبخند شومی روی لبش جلوه میکند. مدت ها بود این لبخند تنفر آور را ندیده بودم.

شمس دستی به موهای فر و حجیمش می کشد و ...

-خب پس بالاخره جناب میثم خارق العاده رو زیارت کردیم، میدونی چند وقته دنبالتم؟

+تو ... تو! خونه مو به آتیش کشیدی، الناز رو کشتی، توی جاده به ما حمله کردی و باعث شدی ترانه بره توی کما، به محل زندگی دوتا شاگرد بی گناه و بی دفاعم هجوم بردی و ... حالا وایسادی جلوی من مزه میریزی؟ چطور اینقدر وقیح شدی؟

-فکرکنم هیجان زیاد باعث شده مخت به هم بریزه و وقایع رو جابجا کنی؛ اونی که آتیش زدم خونه ت نبود! من خیلی سال پیش اختراعی که خودم توی ساختش نقش داشتم رو آتیش زدم و راجع به خونه فعلیت، من فقط چند نفر رو فرستادم دنبالت ولی وقتی ریختن توی خونه و دیدن نیستی، یکم شاکی شدن و چهارتا تیر-تخته رو شکوندن و بعد حکم پلمب گرفتیم براش، همین. موتور سواری که میگی هم کار من نبود! احمق جون، من زندت رو میخوام نه میثمی که یه گلوله سربی توی مخ پوکش داره! اون زن جذاب با لباس سیاه برای یه گروه دیگه کار میکنه.

 

شانه هایش را بالا می اندازد و سری به نشانه ندانستن تکان می دهد و نقش صورتش بی تفاوتی ست.

+با این حال، بخاطر مرگ الناز هم که شده باید بکشمت!

-مشکلی نیست فقط کنجکاوم ببینم اگه بدونی یکی دیگه رو هم غیر از الناز کشتم، اون موقع چه حسی داری؟

+داری از کشتن کی حرف میزنی؟!

 

خیلی ترسیدم، ذهنم به سرعت رفت سمت ترانه یا پردیس ... شاید هم نیکی! ولی شمس در اوج آرامش با همان لبخند شوم انگشتانش را شکل هرم به هم تکیه داد و سپس در لحظه ای که همه چیز و همه جا غرق سکوت و آرامش بود، گفت:((فرشته.))

این داستان هیجان انگیز همچنان ادامه دارد...

 

سیدامیرعلی خطیبی

تصویر اول: دانشنامه پژوهه (تصویری از فیلم ملی و راه نرفته اش)

تصویر دوم: فیلیمو (تصویری از ثبت با سند برابر است)

 

((تقدیم به سحر قریشی، بازیگر محترم سینما.))