اشک و گلوله قسمت 15

"میثم:

 

عصر، زمستان، خورشید نزدیک غروب. خیابان­ ها و کوچه­ های درهم پیچیده پایین شهری که پردیس و ماهور به فاصله دو خیابان از هم، زندگی می ­کنند، خلوت و آرام.

چند کبوتر روی تیر برق فرسوده و بد رنگ، به خود و جوجه ­هایشان می­ پیچند.

ماشین را یک کوچه پایین­ تر پارک کردم و به پردیس زنگ زدم تا شال وکلاه کرده و پایین بیاید.

پردیس دختر زیرک و مظلوم که سختی ­های زیادی در همین سن کم کشیده بود و تا قبل از آشنایی با من و ترانه و کسب درآمد از طریق هک و برنامه نویسی، در مترو و اتوبوس ­ها دست فروشی می­ کرد. یک مادر دیوانه داشت، یک پدر مرده و دو برادرِ کوچکِ بی دست و پا و کتک خور.

به من یکبار گفت چندباری قصد خودکشی داشته؛ حتی یکدفعه ساعت سه بعداز ظهر تابستان زنگ زد که:((دارم خودم رو از ساختمون می­ندازم پایین! لطفا زودتر بیا ... نمی­ خوام توی تنهایی بمیرم.))

از صدایش خواندم پشیمان شده ولی برخلاف مسیر رفت، شهامتی برای برگشتن نداشت.

نمی­دانم چطور خودم را به ساختمان­ شان رساندم، چندبار روی پله ­های منتهی به پشت بام زمین خوردم و چندجای بدنم کبود شد و چقدر می­ ترسیدم از اینکه دیر رسیده باشم! اما ... به موقع رسیدم.

دستش را کشیدم، کشیدم سمت خودم، خودم تشکی شدم برایش تا سفتی کاشی ­های کف پشت بام را حس نکند و حس نکرد.

چقدر گریه کردیم. اولین بار اشک­های مرا، ضعف و شکستگی مرا، می­ دید ... ولی من ساعت­ ها غمش را دیده بودم و شانه های خودم و ترانه را به لرزش گریه­ های او می­ سپردم.

وقت­ هایی که ناراحتیش به اتمام می‌رسید و می ­رفت، تازه اندوه من و ترانه بود که آغاز می ­شد!

***

+خب وسایلت رو جمع کردی؟ فقط ضروری­ ها!

پردیس، مضطرب:((آره آره، ولی مطمئنی سراغ من میان؟))

+من شمس رو خوب می ­شناسم، وقتی بخواد به چیزی برسه از هر وسیله ­ای استفاده می­کنه.

پردیس مضطرب­تر:((پس خانواده ­ام چی؟ نکنه چون من فرار کردم اونا رو اذیت کنن؟؟))

+نه! اگه به برادرهات سپرده باشی که دقیقا چی بگن و اونا ببینن پیدات نیست، فوقش یکی­-دو روز خونه رو تحت نظر دارن و بعدش بیخیال میشن. نگران نباش.

پردیس، آرام:((باشه، ممنون میثم.))
+شرمنده پردیس؛ بخاطر من توی این دردسر افتادی ...

پردیس، لبخند:((نه اینطور نیست. تو بارها بخاطر من توی مصیبت افتادی و تازه من زودتر نیومدم که نجاتت بدم، پس این حرف رو نزن ... راستی!))

+چیشده؟

پردیس، کنجکاو:((تا کی قراره من توی سالن انتظار بیمارستان بمونم؟))

+خب ... نهایتا یک شب! ببین می­دونم اصلا جای راحتی نیست ولی امن ­ترین جاییه که سراغ دارم ... رفتی اونجا اسم و فامیل ترانه رو بگو و بگو دخترخاله­ شی ... بعدش می­ذارن بمونی ... خب تاکسی رسید، برو اونجا و منتظر شو تا من و ماهور هم بیایم.

پردیس،چشمان تَر:((باشه، فقط ... لطفا مراقب خودت و ماهور باش.))

+نجاتش می­دم، نگران نباش! وقتایی که پیاده می ­رفتی پیشش، از کدوم جهت راه می­فتادی؟

پردیس کوچه سمت چپ را نشان داد:((همین کوچه رو مستقیم، حدود 200-300 متر. دوتا خیابون رو رد کن، بقیش رو هم که بلدی؟))
+آره بلدم.

 

پردیس سوار بر تاکسی رفت و تا لحظه آخر از شیشه عقب به من زل زده و دست تکان می­داد. به محض پیچیدن ماشین به خیابان اصلی، صفحه موبایلم را لمس کردم و سپس من ...

در تلویزیون خانه قدیمی یک زن و مرد سالخورده بودم، در مانیتور یک جوان شیفته بازی­ های ویدئویی، در صفحه موبایل یک دختر عاشق پیشه، در تبلت یک دختر و پسر سیزده ساله دوقلو که آهنگ­ های فاخر گوش می­ دهند و ...

*** ***

"شمس:

 

#نیم ساعت بعد#

 

-خیله خب، پخش شید و ساختمون رو محاصره ... کی اینجور مواقع زنگ می­زنه؟

یکی از افراد:((یا خانوم ­تونه یا ... منشی ­تون!))

چند نفری پوزخند می ­زنند.

یکی دیگر زیرلبی:((برای آقای شمس مگه این دوتا فرقی هم دارن؟))

این­بار همگی می­ خندند.

-خفه! با این حرفا نمی­ تونید میونه ­ی من و همسرم رو بهم بزنید؛ درسته رعنا منشی خیلی خوب و کار درستیه و من قبولش دارم ولی ...

یکی از افراد:((قربان، تماس­تون قطع شد!))

-صد دفعه گفتم وسط حرفم نپر! حالا بذار ببینم کی بود ...

 

دوباره چند نفری خندیدند.

اسماعیلی تماس گرفته بود؛ از گروه مزدوران موتور سوار.

حتما به مساله ­ای برخوردند، چون زمانی که هدف را گیر بیاورند یکراست به شرکت رفته و منتظر می ­مانند.

-الو اسماعیلی، چه مشکلی پیش اومده؟

اسماعیلی:((سلام قربان ... آقای شمس ما اومدیم همون آدرسی که گفته بودید ولی دختره خونه نبود!))

-یعنی چی خونه نبود؟!

اسماعیلی:((قربان ما حتی توی خونه­ شون رو زیر و رو کردیم، هیچ اثری ازش نبود؛ یه پیرزن خل و دیوونه و علیل اینجاست و دوتا پسر بچه دماغو! یکی از پسر بچه­ ها گفت نیم ساعت پیش خواهرش رفته یکی از دوستاش رو ببینه و شب اونجا می­ مونه ... قربان یه لحظه وایسید ... (چند ثانیه ای می‌گذرد) همین الان یکی از جوون­ های الاف محل به فدائیان گفته این دختره رو دیده که با یه پسر جوون خوشتیپ که موهای دم اسبی و ریش-سبیل جانی دپی داشته، حرف زده و بعد سوار تاکسی شده و رفته!))

-پس شماها دیر رسیدید ... احمقا!

اسماعیلی:((قربان ما ...))

-حرف نزن وقت نداریم. به فرمانده­ تون، آقای حیدری، بگو بچه­ ها رو جمع کنه و بیاد سمت آدرس دوم؛ اینجا ممکنه بهتون نیاز پیدا کنیم.

اسماعیلی:((چشم آقا، الان بهشون می­گم و راه می­فتیم.))

***

به حدود 15 نفری که از نیروهای ویژه شرکت همراهم بودند، دستور دادم ساختمان را قرق کنند!

داخل تک تک واحدها بریزند و همه را بی سر و صدا، با صدا خفه­ کن یا چاقو، بکشند و فقط ماهور را اسیر کرده و به من خبر بدهند تا بروم سروقتش. بهشان تاکید کردم در هر طبقه چند نفری بمانند تا اگر ماهور فرار کرد، یا کسی زنده ماند یا میثم آمد، کاملا آماده باشند؛ همچنین دستور دادم تمام صفحات سیاه مانیتور و موبایل و جعبه جادو را خورد کنند!

میثم، کجایی که من منتظرت هستم ...

*** ***

"میثم:

 

#در همین زمان#

 

از آیفون تصویری یک خانه نسبتا مرفه درآن محله ­های پایین شهر، پریدم بیرون. شانس آوردم بزرگترهای خانه خواب بودند و کوچولوها با هندزفری در گوش، سیب زمینی ­ای به نام پو بازی می­کردند.

پنجره را باز کردم، سوز سردی به داخل خانه گرم و نرم­شان خزید. شرمنده نمیتوانم ببندمش و احتمالا سرما می­خورند.

تنها راهِ پایین رفتن از طبقه سوم فقط حرکت پر ریسکی است که یکبار باعث شکستگی پایم شد.

موبایل را از پنجره پایین انداختم، به سمت نزدیک­ترین آینه سیاه، تلویزیون پنجاه اینچی وسط اتاق نشیمن، دویدم و از آن تله­ پورت شدم به موبایل و قبل از تکه تکه شدن آن بر کف پیاده رو، بیرون پریدم و آن­را گرفتم؛ این­بار خوش شانسی آوردم و گوشی و پاهایم سالم ماندند!

نبشی کوچه ­ای بودم که تا ساختمان ماهور چند قدمی بیشتر نداشت. ساختمان چهار طبقه و دوازده واحدی که نیروهای شمس مثل مور و ملخ داخلش می ­ریختند. پس از چند لحظه، در ورودی ساختمان فقط شمس مانده بود و دوتا گنده بک همراهش.

پشتش به من بود و می ­توانستم تا آن دوتا نفهمیدند حسابش را برسم و فرار کنم ولی ... ماهور مهم­ تر است!

 

قسمت مهیج بعدی را از دست ندهید :)

 

سیدامیرعلی خطیبی

تصویر از ایسکانیوز (تصویری از فیلم لاک قرمز)