اشک و گلوله قسمت 10*

"میثم:

 

#همان شب در همان سال#

 

بارش برف شدید شده بود اما آسمان هیچ ابری نداشت و ماه، یک سوارخ بزرگ روی سقف سیاه آسمان.

شمس سعی می کرد گوشه ای نگهش دارد تا اسی منجمد یا جامبو با قدرت طوفان خوردش کنند، اما موفق نمی شدند.

پسری با مشت های پولادی تنه درخت را قطع و نازنین کوهی از آینه های سنگین و شکننده را با قطعاتی به تیزی خنجر بر سرش آوار می کرد اما پشم های رنگ برف و خون آلود همچنان حرکت می کردند.

آب و آتش و خاک هیچ کدام نتوانستند دفن اش کنند و باد شدید او را از روی زمین چندان بلند نمی کرد.

وقتی برای چند لحظه سرجایش ماند تا نفسی تازه کند، یکی از بهترین نقشه های خودمان را اجرا کردیم:

نازنین حصاری از آینه های سیاه دور تا دورش کشید.

آینه های سیاه فاصله چندانی از هم نداشتند و می شد از یکی به دیگری پرید به شرطی که اولین پرش به اولین آینه حسابی سریع و با قدرت باشد و در حین پرش ها سد محکمی جلوگیری نکند.

اولین آینه بیرون از حصار ها و در پناه وسایل بازی بود.

من داخلش پریدم و از آینه سمت راست گرگینه با مشتی گره کرده بیرون جهیدم.

مشت به فک گرگینه خورد و گیج اش کرد.

چاقو ای همراه داشتم.

پرش های سوم و چهارم و پنجم به ترتیب ساق پای چپ، گودی کمر و چشم راست گرگینه را شکافت.

پرش ششم به بیرون از آینه اول بود تا جامبو را بردارم و حمله نهایی را عملی کنیم.

پریدم و با چاقوی فرو رفته در کتفش آویزان ماندم. جامبو جلوی او ایستاد و طوفان را بین دست هایش مهار کرد.

از گرگینه که تمام حواسش معطوف به جامبو بود، پایین آمدم و پشت یکی از آینه ها پناه گرفتم.

جامبو با کمی از طوفان خیز زد تا با گوی عظیم و سنگینِ طوفان سر او را هدف بگیرد اما . . . چنگال گرگینه در شکم جامبو فرو رفت!

درهمان حال خودش را جلوتر کشید و حصار آینه ها را شکست.

اسی که از مرگ دوستش حیران و خشمگین بود، چند گامی پیش آمد و سعی کرد با فوت به انجماد برسد ولی گرگینه باز هم به پیشروی اش ادامه داد و گرچه سخت قدم برمیداشت، سر و گلوی اسی را درید و جسد جامبو را که هنوز به چنگالش بود سمت تاب پرت کرد.

از گروه حمله یا زخمی شده بودند و به داخل ساختمان برگردانده شدند، یا مثل جامبو و اسی . . . ؛ فقط من و شمس و نازنین ماندیم و یک گرگینه که آماده دریدن نفر بعدی بود!

هر سه ذهن همدیگر را خواندیم که آخرین و پر ریسک ترین نقشه مان را عملی کنیم:

شمس با تنه های شکسته و زمین افتاده درختان  او را به عقب راند و نازنین مدام با درست کردن آینه روبرو و اطراف، دشمن را گیج می کرد.

من دویدم سمت تاب تا میله نوک تیز و شبیه نیزه ای که جامبو با مردن و پرتاب شدنش این سمت، برایم درست کرده را بردارم.

گرگینه به جای مورد نظر ما، چسبیده به تنه یک درخت قطور و رعنا، نزدیک شد، شمس با تمام توانش او را از حرکت نگه داشت و من باز هم دویدم و با فریاد نازنین را صدا کردم تا آینه سیاهی پیش روی من و یکی هم چسبیده به تنه درخت، دو متر بالاتر از گرگینه ایجاد کند و با پرشی که درون آینه داشتم و تله پورت، نوک تیز میله را در گردن او فرو بردم و به زمین دوختم.

گرگینه از تکاپو ایستاد.

پریدم پایین و به صورتش نزدیک شدم. موهای سفید، آرام، مانند پر در دست باد به پرواز درآمد و مانیا با میله ای که از بدنش رد شده بود، ظاهر شد.

به صورت ظریفش که سمت سرد شدن می رفت دست کشیدم و او با لبخندی همراه سرخی خون، آخرین حرفش را گفت:((اون، گرگ، هیچوقت دوستم نبود . . . مجبورم می کرد تمام این کارارو انجام بدم . . . تو اولین و آخرین و بهترین دوست منی . . .!))

سپس چشمان خسته اش به نقطه ای، گل زیبایی پای یک درخت، خیره و لبخند روی لبش ماسید و قلب مانیا دیگر حرکت نکرد.

گمان کنم مدت زیادی همانجا خیره به چشمان بی روحش ماندم.

آفتاب بیرون آمده و صبح زیبایی بود. برف دیگر خیلی لطیف می بارید و صدای پرندگان جنگل زیباتر از همیشه.

پرتو های آفتاب بین دانه های سبک برف، حسی شبیه لبخند می داد.

***

چند ساعت بعد ما فرشته را برای اولین بار ملاقات کردیم . . . در واقع او بود که ما را پیدا کرد!

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

تصویر: VECTOR STOCK

 

دوستان و همراهان گرامی، به دلیل پاره ای از مشغله های شخصی و همچنین عدم پیش روی داستان از منظر کیفیت با تصورات اولیه بنده، تصمیم گرفتم نوشتن داستان اشک و گلوله را به طور موقت در همین نقطه رها کنم و مدتی بعد داستان را ادامه بدهم. گرچه خودم هم نمی دانم چقدر زمان می برد اما امید دارم از ماه آینده نوشتن این داستان دنباله دار را از سر بگیرم.

با تشکر از حمایت و نقد ها و همراهی شما عزیزان و البته صبر و حوصله تان.

شادکام و پیروز و تندرست باشید.